English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (9 milliseconds)
English Persian
home country کشور اصلی
home country محل تولید
Other Matches
Please be (feel ) at home . Please make yourself at home . اینجا را منزل خودتان بدانید ( راحت باشید و تعارف نکنید )
Home , sweet home . هیچ کجا منزل خود آدم نمی شود ( ازنظرراحتی وغیره )
The hotel was home from home . هتل مثل منزل خودمان بود ( راحت وکم تشریفات )
up country نواحی داخل کشور
one country or another این یا یک کشور دیگری
US (country) کشورآمریکاStates Unilted
in the country درییلاق
old country وطن اصلی مهاجرین امریکایی
country کشور
country دیار
country بیرون شهر دهات
country ییلاق
country مملکت
the country is ours کشور مال ما است
up country ییلاقی
in the country در حومه شهر
in this country <adv.> در اینجا
in this country <adv.> در این کشور
country file فایلی در سیستم که پارامترها
bordering country کشور همسایه
self supporting country کشور خود کفا
host country کشور میزبان
bordering country ملت همسایه
best governed country کشوری که بهترین طرزحکومت رادارد
country court دادگاه بخش
broken country زمین دوعارضه
broken country زمین مضرس
country file را برای کشورهای مختلف تعریف میکند
country life زندگی روشنایی
cross country خارج از جاده وشارع اصلی در فضاهای بازدهات صحرایی
to export something [from / to a country] صادر کردن [به یا از کشوری]
tropical country گرمسیر
donner country کشوربخشنده
donner country کشور کمک کننده
donee country کشور کمک گیرنده
country town شهرستان
cross country میان بر
cross country خارج از جاده
cross country درسرتاسرمزرعه ورزشهای میدانی وصحرایی
country teams تیمهای اعزامی به کشورها
country side بیرون شهر حومه شهر
country party حزب هواخواه پیشرفت فلاحتی
country of origin کشور مبداء
country man هم میهن
country-and-western رجوع شود به music country
the talnet of the country مردم با استعداد کشور
country house خانهروستایی
Turkey (country) ترکیه
self supporting country کشوری که از جهات مختلف به خودمتکی و از خارج بی نیازباشد
self supporting country کشور متکی به خود
rough country سرزمین ناهموار
rough country تپه ماهور
rolling country زمین پوشیده
the youth of the country جوانان کشور
to bleed for one's country برای میهن خود خون دادن
country seats خانهی اربابی
country seats خانهی بزرگ روستایی
country seat خانهی اربابی
country seat خانهی بزرگ روستایی
traitor to one's country وطن فروش
forwarding country کشور فرستنده
traitor to one's country خائن به کشور
country dancing نوعیرقص
p was restored in the country ارامش درکشوربرقرارشد
p was restored in the country کشورامن شد
airspace [over a country] فضای هوایی [در کشوری]
native country میهن
cross-country دو صحرانوردی
natire country میهن
mother country میهن
mother country کشور اصلی
native country وطن
open country زمین باز
country club باشگاه ورزشی وتفریحی
country club باشگاه خارج از شهر
country clubs باشگاه ورزشی وتفریحی
To smuggle in to ( out of ) a country . جنسی را بداخل ( بخارج ) کشور قاچاق کردن
country clubs باشگاه خارج از شهر
north country انگلستان شمالی
to face a serious problem for the country روبرو کردن این کشور با مشکلات زیادی
They have seized ( dominated) the country. مملکت را قبضه کرده اند
to mandate a territory to a country منطقه ای را تحت قیمومت کشوری درآوردن
neighbouring country [British E] کشور همسایه
west country whipping بست غربی
To drag a country into war . کشوری را بجنگ کشیدن ( غالبا" بصورت جنگ تحمیلی )
small country town شهرستان کوچک
cross-country ski اسکیرویچمن
cross-country skier اسکیبازرویچمن
labor rich country کشور با نیروی کار فراوان
fenow country men هم میهن
neighbouring country [British E] ملت همسایه
country cover diagram دیاگرام نشان دهنده اجرای عکاسی هوایی در هر کشور دیاگرام پوشش عکاسی هوایی در سطح کشور
this country breeds poets این کشورشاعر می پرورد
The route runs across this country. خط مسیر از این کشور می گذرد.
cross country mill نورد چلیپایی
cross country mobility قابلیت حرکت چلیپایی
to face a serious problem for the country مواجه کردن این کشور با مشکلات زیادی
to raise big problems for the country مواجه کردن این کشور با مشکلات زیادی
to raise big problems for the country روبرو کردن این کشور با مشکلات زیادی
The country has recalled its ambassador from Indonesia. این کشور سفیر خود را از اندونزی فراخواند.
bourse [in a non-English-speaking country] بورس سهام
He laid down his life in the service of his country . عمرش را درراه خدمت به وطن صرف کرد
bourse [in a non-English-speaking country] بورس اوراق بهادار
We planned to do a cross-country trip in the US, but our parents ruled that out/vetoed it. ما برنامه ریختیم سفری سرتاسری در ایالات متحده بکنیم اما پدر و مادرمان جلویمان را گرفتند [مخالفت کردند ] .
home اولین رکورد داده در فایل
home کلیدی که نشانه گر را به شروع خط متن می برد
On my way home. . . سرراهم بمنزل ...
On my way home. . . اگر سرم راببرند امضاء نخواهم کرد
home محل زندگی کسی
home نقط ه شروع چاپ روی صفحه
home که معمولا در بالا سمت چپ قرار دارد
home منزلگاه
home خانه
home روش بررسی و حمل تراکنشهای باک به خانه کاربر به وسیله ترمینال یا مودم
home امور مالی شخصی و پردازش کلمه است
home help کمکحالبیمار
home میهن
home میهن وطن
home بطرف خانه
home خانه دادن
home شهر بخانه برگشتن
home اقامت گاه
home مرزوبوم
home جا به داخل لوله راندن
home بازی
home ریز کامپیوتر طراحی شده برای مصرف خانگی که برنامههای کاربردی آن شامل آموزش
home وطن اسایشگاه
third home بازیگر مهاجم
home وطن
home زمین خودی
home منزل
may i see you home? برسانم
may i see you home? اجازه دهید شمارابخانه
home like خانگی
come home کشیده شدن لنگر به طرف ناو
at home <idiom> درخانه
home زادبوم
home وطن
nobody home <idiom> فکرش جای دیگر است
home میهن
It came home to me. به نظرم رسید.
home like وطنی
Is there anybody at home ? Anybody home ? کسی منزل هست ؟
home like راحت
home سرزمین پدر و مادر
at home پذیرایی در ساعت معین
It came home to me. به فکرم رسید.
WI'll you take me home? مرا به منزل می رسانید ؟
take-home pay مزد پس از کسر مالیات و غیره
home towns شهر موطن
children's home محلنگهداریبچههاییکهپدرومادر خوبوشایستهایندارند
home straight خطمستقیموسطبازی
home plate صفحهبازی
home towns زادگاه
home towns خاستگاه
home towns زادشهر
take-home pay خالص دریافتی
home-grown خانگی
home-grown محصول خانه
take-home pay حقوق خالص
to start for home رهسپار به [راه] خانه شدن
take-home pay مزد خالص
at home and abroad در داخل و خارج [از کشور]
What is your home address? نشانی منزلتان چیست ؟
He went home on leave . مرخصی گرفت رفت منزل
She lost her way home . راه خانه اش را گه کرد
He came straight home. صاف آمد خانه
to send home به خانه [از جایی که آمده اند] برگرداندن
Home appliances وسایل خانگی
home-made <adj.> در خانه ساخته [تهیه] شده
home-made <adj.> خانگی
Try to be home before dark. سعی کن قبل از تاریک شدن بیایی منزل
I'll be at home today . امروز منزل خواهم بود
Home appliances لوازم خانگی
home address آدرس منزل
You have my home address. شما آدرس من را دارید.
Theres no place like home . <proverb> هیچ جا مثل خانه نمى شود .
home ground آشنا بهمحیط
close to home <idiom> به احساسات شخصی نزدیک شدن
Home Secretary مسئولدفتر
home time زمانیکهمدارستعطیلمیشود
home truth حقایقیکهدربارهخودتاناز دیگریمیفهمید
stately home خانهاشرافی
home town زادشهر
home run گل زدن
home market بازار داخل کشور
home market بازار داخلی
home made ساخت بومی
home made ساخت داخلی
home key کلید Home
home hole اخرین بخش زمین یا یک دوربازی گلف
home front عملیات غیر نظامیان وشخصی ها در زمان جنگ
home currency پول داخلی
home consumption مصرف داخلی
home consumption مصرف خانگی
home building ساختمان مسکونی
home born خانه زاد
home born طبیعی
home page باز کردن صفحهای از وب سایت
home port پایگاه اصلی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com