Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 111 (1 milliseconds)
English
Persian
rough and tumble
بی نظم و ترتیب
rough and tumble
بیقاعده
rough and tumble
شلم شوربا
rough and tumble
<idiom>
با خشونت تمام جنگیدن
Other Matches
tumble
معلق زدن
tumble
ازدست دادن تعادل
tumble
پرداخت کردن
tumble
جلا دادن
to tumble down
خراب شدن
to tumble down
فرو ریختن
tumble
معلق شدن
tumble
بهم ریختگی
tumble
چرخش اشفتگی
tumble
رقصیدن
in a tumble
در هم برهم
tumble
جست وخیز کردن پریدن
tumble
افتادن
tumble
لغزیدن ناگهان افتادن
tumble
غلت
tumble
غلت خوردن معلق خوردن
tumble home
خم درونی
to tumble in ruin
رمبیدن
to tumble in ruin
خراب شدن ویران شدن فرو ریختن
tumble gear
چرخ دنده واسطه
tumble dryer
ماشینخشککنبرقی
tumble gear
چرخ واسطه
electric tumble dryer
خشککن
tumble dry at low temperature
بادرجهکموخشکبهمبزنید
tumble dry at medium to high temperature
بادرجهمتوسطبهبالاوخشکبهمبزنید
rough up
<idiom>
حمله وصدمه جسمانی
to rough it
سخت گذراندن
rough d.
الماس بی تراش
rough
<adj.>
پر دست انداز
to rough it
بسختی تن دردادن
rough
درشت ناهموار
rough
بهم زدن
rough
دست مالی کردن
rough
ناهنجار
rough
دشوار
rough
زمخت ناهموار
rough
زبر
rough
درشت
rough
خشن
rough
سخت
rough
پست و بلند
rough
ناصاف
rough
زمخت کردن
rough waller
چینه کش
rough wrought
اجمالادرست شده
rough usage
دست مالی
rough surface
رویه زبر
rough spoken
شدیداللحن
rough spoken
درشت سخن
rough sea
دریای خراب
rough rider
سوارکاریکه میتوانداسبهای سوغانی نشده راسوارشود
rough rice
شلتوک
the rough and the smooth
اسایش وسختی
ti is true in the rough
بطورکلی درست است
rough and ready
خشن
rough guess
<idiom>
تخمین تقریبی
rough and ready
سریع العمل
rough and ready
<idiom>
زبروخشن ولی موثر
We had a very rough time.
نه ما خیلی سخت گذشت
i saw the report in the rough
من پیش نویس این گزارش رادیدم
very rough sea
sea heavy
rough hew
درشت بریدن طرح کردن
rough wrought
طرح شده تنهادرمراحل نخستین درست شده
to have a rough time
بد گذراندن
to cut up rough
کینه جویی یا کج خویی کردن
rough log
دفترچه وقایع ناو
rough legged
دارای پاهای پردار مودرچهارقلم
rough hew
قالب کردن
rough breathing
که دردستوریونانی تلفظ شدن حرف اول را می رساند
rough breathing
نام این نشان
rough boundary
جدار زبر
rough footed
دارای پاهای پردار
over rough and smooth
در زمین ناهموار وهموار در پستی وبلندی
it is rough on the inside
توی ان زبراست
it is rough on the inside
از تو زبر است
rough hewn
ناصاف
cut up rough
داد و بیداد راه انداختن
cut up rough
متغیر شدن
rough-hewn
نتراشیده ونخراشیده
rough-hewn
درشت
rough-hewn
طرح شده زمخت
rough-hewn
ناصاف
rough hewn
نتراشیده ونخراشیده
rough hewn
درشت
rough cast
اندوده به شن واهک
rough cast
گل مال شده
rough cast
اجمالادرست شده ناقص
rough hew
ناصاف بریدن
rough estimate
براورد تقریبی
rough draw
سر دستی طرح کردن
rough draw
طرح کردن
rough country
سرزمین ناهموار
rough country
تپه ماهور
rough coating
ناتمام
rough coating
اجمالا درست شده ناقص
rough cast
ناتمام
rough coat
نخستین اندود
rough coating
اندوده به شن واهک
rough hewn
طرح شده زمخت
rough coating
گل مال شده
Harsh ( rough) manners .
رفتار خشک وخشن
He is a bully . he is a rough guy .
آدم گردن کلفتی است
A rough (crude)estimate.
حساب سر انگشتی
to rough a horse's shoes
میخ مخصوص بنعل اسب زدن برای اینکه از سرخوردن ان جلوگیری شود
rough cast glass
شیشه خام
rough or foul copy
چرک نویس
rough handling of a thing
گذاشت وبرداشت چیزی به تندی چنانکه خراب شودیا اززیبائی ولطافت بیفتد
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com