English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 180 (10 milliseconds)
English Persian
running days ایام هفته
Other Matches
Those were the days . Good old days . یاد آنروزها بخیر
one of these days دراینده نزدیک
in the days of درایام
his days عمرش نزدیک است به پایان برسد
One of these days . همین روزها
It took us four days to get there . چهار روزکشید تا آنجا رسیدیم
every three days سه روزیکبار
Two more days to go before (until). . . دوروز مانده تا ...
in the days of در روزگار
a few days چند روزی
in these latter days در این روزگاراخر
I've been here for five days. پنج روزه که من اینجا هستم.
these days <adv.> امروزه
these days <adv.> در این روزگار
Every three days . سه روز درمیان
these days <adv.> این روز ها
one or two days یکی دو روز
nine days wonder چیزی که جند صباحی تازگی داردو پس از ان زودفراموش میشود
the a of days خدای ازلی
the a of days خدای سرمدی قدیم الایام
the days of old روزگار پیشین
in the next few days درهمین چند روزه
days یوم
days روز
an a days یک روز در میان
two days d دو روز درنگ
two days d دو روز معطلی
running off از خط بیرون افتادن
running در حرکت
running جاری
running مداوم
running کارکرد
re-running نمایش مجدد
running f. جنگ وگریز
Running <adj.> دویدن
re-running برنامهی تکراری
re-running دوباره دویدن
to be in the running مجال برد داشتن
up and running اماده برای عملیات کامل
he came running چون دوان دوان امد
running مناسب برای مسابقه دو
young days جوانی
I will be staying a few days من میخواهم یک هفته بمانم.
It was customary in the old days that. . . درگذشته رسم بر این بود که ...
One hardly ever sees him these days. اینروزها کم پیداست
salad days ایام جوانی وبی تجربگی
to end one's days مردن
She has known better days in her youth . معلومه که در جوانی وضعش بهتر بوده
To be counting the days . روز شماری کردن
One of these fin days . انشاء الله یکی از این روزها ( قول آینده )
I will be staying a few days من میخواهم چند روزی بمانم.
During the past few days. طی چند روز گذشته
Their birthdays are four days apart. روز تولد شان چهار روز با هم فاصله دارد
Things are going well for me these days . وضع من این روزها میزان است
The days are getting shorter now . روزها دارند کوتاه می شوند
I want to take a couple of days off . یک ردوروز مرخصی می خواهم
settling days روزهای مشخص تصفیه حسابها در بورس
within three days of demand در طی سه روز پس از تقاضا
Midsummer Days جشن 42 ژوئن
today of all days از همه روزها امروز [باید باشد]
ember days روزهای روزه ودعا
dog days ایام بین اول ژوئیه تا اول سپتامبر که هوا بسیار گرم است
Does it have to be today (of all days)? این حالا باید امروز باشد [از تمام روزها] ؟
days of grace ایام مهلت
days of grace مهلت اضافی
appointed days تاریخ ها
appointed days قرار های ملاقات
appointed days وعده های ملاقات
ask for days grace دو روز مهلت خواستن
flag days روزهای مناسب یا نامناسب برای حرکات موتوری
pay-days روز پرداخت حقوق
Midsummer's Days جشن 42 ژوئن
gang days روزهایی که بمصلامیروندومناجات جمعی میخوانند
somebody's days are numbered <idiom> از کار اخراج شدن کسی
days on end چند روز متوالی
man days نفر در روز
i stayed there for days سه روز انجا ماندم
somebody's days are numbered <idiom> فوت کردن کسی
somebody's days are numbered <idiom> نومید بودن کسی در موقعیتی
His days are numbered. <idiom> زمان فوت کردنش نزدیک است.
today of all days مخصوصا امروز
dog days چله تابستان دوران رکود و عدم فعالیت
bleeding [running] رنگ پس دادن الیاف و نخ های رنگ شده پس از رنگرزی و بافته شدن فرش
I am running out of money . پول من تمام شد. [من دیگر پول ندارم.]
running amok جنون آدم کشی [روان شناسی]
running mates متحد انتخاباتی
running mates نامزد معاونت ریاستجمهوری
running rail ریلسیار
running shoe کفشدوندگی
He was running like a madman. عین دیوانه ها داشت می دوید
running amok جنون آنی [روان شناسی]
Blood was running . خون جاری شد
My nose is running. از بینی ام آب می آید
running costs پرداختروزانهپول
running commentary جزئیاتیکاتفاق
long-running آنچهمدتهادرحالاجراباشد
running track لبهدرحالحرکت
running surface سطحجاری
running mates اسب همگام
running fight جنگ و گریز
running end سر طناب
running fire اتش پی در پی
running fire اتش مداوم
running fix کشیدن سمت متوالی ناو تعیین متوالی سمت ناو اخراج اشعه متوالی برای تعیین ایستگاه
running fix نقطه انتقالی
running free خلاص کار کردن
running free بادبانی با باد پاشنه
running gear قسمت حرکت کننده ماشین
running hand خط مسلسل
running hand خط شکسته
running head خط عنوان هرصفحه در متن
running in parallel پردازش موازی
running key [کلید جاری رمز یا دفترچه جاری کلید رمز]
running knot خفت
running knot گره بند
running down case دعوی علیه راننده وسیله نقلیه که در نتیجه تصادم باعث جرح یا خسارت شده است
running bowline گره دار
running board تخته رکاب اتومبیل
gun running واردکردن اسلحه درکشوری بطورقاچاق
gun-running واردکردن اسلحه درکشوری بطورقاچاق
base running دویدن بسوی پایگاه
clear for running طناب برای کشیدن ازاد است
concentric running حرکت دورانی
concentric running حرکت چرخشی
continous running گردش دائمی
empty running کارکرد خالی
empty running کارکرد بی اثر
hand running متوالی
hand running پی درپی
hand running بلاانقطاع
rum running حمل مشروب قاچاق
running bourd رکاب
running aground به گل نشستن
running lights فارهای شناور دریایی چراغهای راه دریایی
running mate متحد انتخاباتی
running stitch کوک کوچک زیر و روی پارچه
running time زمان رانش
running water اب روان
running title عنوان کوچک هر یک ازصفحات کتاب
running torque گشتاور پیچشی حرکت
running water اب جاری
running with the ball با توپ دویدن
silent running سکوت زیردریایی
silent running حرکت زیردریایی با سکوت
silent running دور ارام
strainght running فرود در مسیر مستقیم بااسکیهای موازی
the sands are running out مدت ضرب الاجل نزدیک است بپایان برسد
to make the running پیش قدم شدن
running mate اسب همگام
running mate نامزد معاونت ریاستجمهوری
running spare قطعات یدکی مورد نیاز واضافی قطعات اضافی همراه وسیله
running rate اهنگ پاسخ
running sand ریگ روان
running part قسمت رونده
running noose کمند خفت دار
running sand ماسه بادی
running rigs بکسلهای متحرک دریایی
I don't socialize much these days. این روزها من با مردم خیلی رفت و آمد ندارم.
Every other day . On alternate days . یکروز درمیان
to sighfor lost days افسوس روزهای تلف شده راخوردن
days sight draft برات دیداری 06 روزه
the days of woman's state of discharge menstrual fromthe "pureness" طهر
His departure has been postponed for two days. حرکت او [مرد] دو روز به تاخیر افتاد.
To give somebody a few days grace . بکسی چند روز مهلت دادن
We suffered hunger for a few days . چند روز گرسنگی کشیدیم
Its no joke running a factory . اداره کردن یک کارخانه شوخی نیست
running bow line چشمی زدن به طناب
person running amok فرد دچار جنون آدم کشی [روان شناسی]
Is there train running on time? آیا قطاری که به موقع رفت و برگشت کند دارید؟
retrospective parallel running اجرای سیستم کامپیوتری جدید با داده قدیمی برای اینکه آیا درست کارمیکندیا خیر
He is running ( runs ) the factory . او کارخانه را می گرداند
In times past . In olden days . درروزگاران قدیم
He is expected to arrive in acople of days. فردا پ؟ فردا قرار است بیاید
Cash is in short supply these days . از حقوق ماهانه ام کم کنید
The car is now in perfect running order . اتوموبیل الان دیگه مرتب وخوب کارمی کند
pneumatic-tyred running wheel چرخشبادبایرچرخ
My shoes stretched after wearing them for a couple of days . پس از چند روز پوشیدن، کفشهایم گشاد شدند.
After a few days out of the office it always takes me a while to get into gear when I come back. بعد از چند روز دور بودن از دفتر همیشه مدتی زمان می برد تا پس از بازگشت دوباره سر رشته امور را به دست بیاورم.
I am inundated with work . I am up to my eyes . I am overly occupied these days. اینروزها سرم خیلی شلوغ است
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com