Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 172 (8 milliseconds)
English
Persian
snow drift
توده برف
snow drift
برف انبار
Other Matches
blood snow
[watermelon snow]
[red snow]
برف سرخ
[برف با خون]
The snow doesn't stay on the ground.
[The snow doesn't stick.]
[American English]
,
[The snow doesn't settle.]
[British English]
برف روی زمین نمی ماند.
There was a heavy fall of snow (snow-fall).
برف سنگینی بارید
drift
انحراف انحراف گلوله انحراف مسیر سمبه
drift
انحراف سمتی
drift
راندگی
drift
میله سمبه
drift
مانور اتومبیل در سر پیچ بالغزیدن به یک طرف
drift
انحراف تیربعلت وزش باد
drift
سوق
drift
رانش
drift
دریفت
drift
تغییر در خروجی یک مدارالکتریکی
drift
یخرفت
drift
دستخوش پیشامد بودن
drift
توده باد اورده
drift
جسم شناور برف باداورده
drift
معنی
drift
رانه
drift
مقصود جریان اهسته
drift
جمع شدن توده شدن
drift
بی اراده کار کردن بی مقصد رفتن
drift tunnel
تونل تبدیل تحمیل
drift ice
یخ اب اورده
drift test
ازمایش رانش
drift ice
یخ شناور
drift loading
دهانه
drift meter
انحراف سنج مسیر
drift motion
حرکت سوقی
drift space
فضای تبدیل تحمیل
drift signal
علایم نشان دهنده انحراف مسیر ناو
drift of a current
سرعت جریان
drift velocity
سرعت رانش
drift velocity
سرعت سوق
image drift
تاب خوردن تصویر
image drift
رانش تصویر
line of drift
خط انتقال مجروحین به منطقه عقب
line of drift
خط انتقال گمشدگان به عقب
glacial drift
مواد یخرفته
frequency drift
اختلاف فرکانس
input drift
رانش ورودی
frequency drift
تغییر تدریجی فرکانس یک فرستنده یا اسلاتور
electron drift
رانش الکترون
river drift
ابرفت کهن
input drift
رانش اولیه
drift float
علامت یا شاخص شناور نشان دهنده انحراف مسیر
drift fishing
ماهیگیری از قایق شناور
drift net
تورماهیگیری
drift current
جریان سوقی
angle drift
انحراف زاویه مسیر
cloud drift
ابرمتحرک
continental drift
حرکت قارهای
continental drift
رانش قارهای
sheet of drift
سفره روراندگی
river drift
کهن ابرفت
drift angle
زاویه انحراف مسیر
drift angle
زاویه انحراف از سمت حرکت
drift angle
زاویه سوق
drift bolt
میخی که میخ دیگری رابا ان دراورند
drift error
خطای راندگی
snow under
<idiom>
قبول چیزی که نمیتوان از آن مراقبت کرد
to d. with snow
ازبرف
snow under
شکست فاحش خوردن
snow under
بیش ازحدتوانایی در کاری مستغرق شدن
to d. with snow
پوشاندن
snow under
مستغرق ساختن
snow course
برف راهه
snow
برفک روی صفحه تلویزیون
[اصطلاح روزمره]
snow
پوشاندن کامل صفحه رادار باتولید پارازیت
snow
برفک
snow
برف امدن
snow
واسط نمایش داده شده به صورت روشن و خاموش وقتی که صفحه نمایش لکه دار میشود
snow
برف باریدن
snow
برف
snow line
خط برف
snow white
سفید یکدست
snow white
مثل برف سفید اسم خاص
surmounted with snow
پوشیده از برف
snow-capped
دارای قله پوشیده از برف
snow tire
لاستیک مخصوص حرکت روی برف تایر زمستانی
snow line
خطی که حدبرف همیشگی رامعین میکند
snow machine
ماشین ایجاد کننده برف مصنوعی
snow plough
برف روب
snow plough
برف پران
snow plough
برف پاک کن
snow shoe
کفش
snow shoe
برفی
snow shovel
پارو
snow storm
کولا ک برف
snow survey
برفسنجی
snow tire
تایریخ شکن
continuous snow
بارشبرفدائمی
intermittent snow
بارشمتناوببرف
snow guard
محافظبرف
snow goose
غاز آمریکای شمالی که پرهای سفیدی دارد.
snow cave
اتاق برفی
snow tractor
تراکتور برف
snow thrower
برف خور
to shovel snow
با بیل برف کندن
packed snow
برف فشرده شده
snow shower
بارشبرف
Snow thaws.
برف آب می شود
snow job
<idiom>
لاف زدن
snow job
<idiom>
لاف استادی زدن
snow-white
سفید برفی
snow-white
برفام
snow-white
سفید
cloggy snow
برف چسبناک
to crust
[snow]
تشکیل دادن به پوسته سخت
[برف]
snow grouse
بعدا پرسیده شود
snow blink
تکههای ابر سفید در اسمان یا صفحه رادار
snow boot
پوتین برف یا اسکی
snow bound
دچار برف
snow bound
بازمانده از زفتن بواسطه برف
snow capped
دارای قله پوشیده از برف برف پوشیده
corn snow
برف شکری
snow charge
بار برف
snow clad
برف پوشیده
snow clad
پر برف
snow blindness
برف کوری
snow blindness
برف کور
snow blind
برف کوری
snow devil
بهمن
snow slip
بهمن
granular snow
برف سفت با دانههای درشت
new fallen snow
برف تازه
snow geese
غاز آمریکای شمالی که پرهای سفیدی دارد.
corn snow
برفی که دانه بندی درشت دارد
snow berry
گل برف
snow berry
گل مروارید
snow blind
برف کور
snow clad
برف پوش
corn snow
برف تگرگی
snow ball
با گلوله برف زدن
snow gage
برفسنج
snow gauge
برف سنج
snow goggles
عینک توفان
snow goggles
عینک افتابگیر
snow gun
ماشین ایجادکننده برف مصنوعی
snow inlet
دریچه ریزش برف
snow job
سرهم بندی
snow job
ماست مالی
snow leopard
یوز پلنگ
snow lily
بنفشه گل سفیدوحشی
snow ball
گلوله برف
snow flake
یکجور گل حسرت
snow flake
برف ریزه
corn snow
تگرگ
accumulation of snow
توده برف
snow covers
برف پشته
snow farming
اماده کردن پیست اسکی
snow fence
دیواره برفگیر
snow fence
حفاظ برف
snow flake
دانه برف
snow flake
برف دانه
The snow is more than a meter deep.
برف یک متر بلندیش است.
I've shoveled snow all the morning.
من تمام صبح برف پارو کردم.
to stamp the snow off your boots
با کوبیدن پا برف را از چکمه ها پاک کردن
effective snow melt
برف ذوب شده موثر در جریان رودخانه
snow ball tree
گل بدماغ
We had a light fall of snow.
برف سبکی بارید
snowplough
[ snow-clearer]
برف روب
[آلت برف پاک کن ]
The driver coaxed his bus through the snow.
راننده با دقت اتوبوس را از توی برف راند .
measurement of snowfall: snow gauge
اندازهگیریمقداربارشباران
half a metre deep in snow
نیم متر زیر برف
ablation
[melting of snow or ice]
گداز
[آب شدن]
[سطح کوه یخ یا برف]
The snow crunched
[scrunched]
underfoot.
برف زیر پاهایم
[پاهایمان]
خرد شد.
snow blower
[rotary snowplough]
برف خور
slight drifting snow at ground level
بارشبرفاندکدرسطحزمین
heavy drifting snow at ground level
بارشبرفسنگیندرسطحزمین
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com