English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (10 milliseconds)
English Persian
to catch hold of محکم گرفتن
Search result with all words
catch hold of محکم نگاهداشتن
Other Matches
to hold somebody in respect [to hold somebody in high regard ] کسی را محترم داشتن [احترام گذاشتن به کسی]
Nobody can catch up with him. کسی به پایش نمی رسد
catch-22 <idiom> هرکاری انجام بدی نتیجهاش بد است
catch on <idiom> همه گیر شدن
catch up with (someone or something) <idiom> وقف دادن به کسی یا چیزی
catch-as-catch-can <idiom> به هر راه ممکنی
catch 22 کجدار و مریز
catch up تحرک بیشتر برای جبران عقب ماندگی
catch at برای گرفتن چیزی کوشیدن
catch on <idiom> فهمیدن
to catch on دریافتن
to catch up رسیدن به
to catch on فهمیدن
to catch on گرفتن
to catch up گرفتن ربودن
I wI'll try to catch up. سعی می کنم خودم را برسانم ( جبران عقب افتادگه )
to catch away گرفتن وبردن
to catch away ربودن
to catch at something برای رسیدن بچیزی وگرفتن ان کوشش کردن وبدان نزدیک شدن
catch as catch can کشتی ازاد
catch on گرفتن
catch up ربودن
catch رسیدن به نفر جلو
catch بل گیری
catch پارو به اب
catch شعار
catch لغت چشمگیر
catch اخذ دستگیره
catch عمل گرفتن
catch دچار شدن به
catch فهمیدن
catch درک کردن
catch جلب کردن
catch بدست اوردن
catch از هوا گرفتن
catch گرفتن
catch کشتی کج
catch بل گرفتن دخول پارو در اب
catch نیروی اولیه بازوی شناگر در شروع حرکت ماهی گرفتن
catch مانوردادن روی موج و رانده شدن موج سواربطرف ساحل
catch up رسیدن به
catch بازی دستش ده
catch-phrase تکیه کلام
catch trial کوشش مچ گیری
circus catch گرفتن توپ با حرکات ژیمناستیکی گرقتن توپ ضربه خورده با روشی عجیب
safety catch ضامنتفنگ
magazine catch جایگاهانبارخشاب
give a catch زدن ضربهای که ممکن است بل گرفته شود
to catch with one's pants down مچ [کسی ] را گرفتن [حین ارتکاب]
fair catch بل گرفتن توپ لگدزده یا بلندشده از زمین یا پرتاب شده
to catch the fancy of خوش امدن
to catch out a batsman گوی رادرهواگرفتن وبدین وسیله نوبت را ازدست چوگان زن بیرون کرد
to catch napping چرت زنان گرفتن
to catch napping در حال غفلت و بی خبری گرفتن
to catch the connection وسیله نقلیه رابط را گرفتن
catch glove دستکشمخصوصتوپگرفتن
adjustable catch دستگیره قابل تنظیم
i wonder he did not catch cold که سرما نخورد
i wonder he did not catch cold تعجب میکنم
catch-phrases تکیه کلام
catch-phrases واژه یا عبارتی که جلب توجه کند
to catch [to start] روشن شدن [مثال موتور]
catch [latch] دندانه [چفت] [مهندسی]
catch-phrase واژهی گیرا
to catch fire اتش گرفتن
to catch fever دچارتب شدن
to catch fever تب کردن
to catch cold زکام شدن
to catch cold سرماخوردن
to catch a tartar با خرس درجوال رفتن
to catch a likeness چیزیرادیدن ومانند انرادرست کردن
to catch a glimpse of نگاه مختصرکردن
catch a cold <idiom> سرما خوردن
to catch a fly بل گرفتن
to catch a fly توپی را ازهواگرفتن
catch-phrases واژهی گیرا
catch sight of دیدن
catch pit مجرای روباز زهکش
catch a rail برخورد تخته موج سواری باموج و سرنگونی
catch a crab تصادفا پارو را داخل اب کردن
To catch ones breath . نفس تازه کردن
bascket catch گرفتن توپ با کف دست به طرف بالا در سطح کمر
There must be a catch(trick)in it. باید حقه ای درکار باشد
To catch someone in the very act . مچ کسی را گرفتن ( حین ارتکاب )
to muff a catch از بی دست و پایی توپ رانگرفتن
catch one's eye <idiom> توجه کسی را جلب کردن
catch-phrase واژه یا عبارتی که جلب توجه کند
catch one's breath <idiom> نفسهای عادی کشیدن
catch cold سرما خوردن
catch cold زکام شدن
catch driver راننده اجیر ارابه
catch of guage گیرنده بارانسنج
catch penny قابل تبدیل به پول
catch fence نرده محکم سر پیچ
catch feeder مادی
catch feeder جوی ابیاری
catch em alive کاغذ مگس گیر
catch meadow چمنی که دردامنه تپهای باشد
catch phrase of catchline شعار جذب مشتری
catch (someone) red-handed <idiom> مچ کسی را گرفتن
You wont catch me going to his house . غلط می کنم دیگه به منزلش بروم
catch for door bolt پل
catch for door bolt ماده
To catch someone out . To give someone the lie . مشت کسی را باز کردن
Catch not at the shadow and lase the substance. <proverb> به فرع نپرداز که اصل را از دست دهى.
He muddles the water to catch fish . <proverb> آب را گل آلود مى کند ماهى بگیرد .
to hold an a باردادن
hold-up <idiom>
in the hold در انبار کشتی
get hold of (something) <idiom> به مالکیت رسیدن
get hold of (someone) <idiom> (برای صحبت)به گیر انداختن شخص
hold on <idiom> متوقف شدن
hold off <idiom> بازور دورنگه داشتن
hold off <idiom> تاخیر کردن
hold forth <idiom> صحبت کردن درمورد
hold with خوش داشتن در
hold with پسندیدن
hold forth <idiom> تقدیم کردن
hold down <idiom> تحت کنترل قرار داشتن
hold on to <idiom> محکم نگه داشتن
hold out <idiom> حاصل شدن ،تقدیر کردن
to hold an a دیوان منعقد کردن
hold up <idiom> خوب باقی ماندن
hold up <idiom> مورد هدف
hold up <idiom> تاخیرکردن
hold up <idiom> حمل کردن
hold up <idiom> برافراشتن
hold up <idiom> اثبات حقیقت
hold still <idiom> بی حرکت
hold up <idiom> باجرات باقی ماندن
to hold in d. درتصرف شخصی داشتن
hold over <idiom> طولانی نگهداشتن
hold out on <idiom> رد چیزی از کسی
hold out for something <idiom> رد کردن ،تسیم شدن
hold-out <idiom> باموقعیت وفق ندادن
to hold [to have] نگه [داشتن]
hold نگهداشتن
hold منعقد کردن
hold متصرف بودن جلوگیری کردن از
hold دریافت کردن گرفتن توقف
hold ایست نگهداری
hold بخشی از برنامه که تکرار میشود تا توسط عمل قط ع شود. البته وقتی که منتظر پاسخی هستیم از صفحه کلید یا وسیله
hold زمان سپری شده توسط مدار ارتباطی حین تماس
hold پاسهای زمان بندی سفکرون برای سیگنال زمانی تلویزیون
hold up با اسلحه سرقت کردن
hold up مانع شدن
hold up قفه
hold up توقیف
hold-up با اسلحه سرقت کردن
hold-up مانع شدن
hold-up قفه
hold-up توقیف
hold بخشی از برنامه که تکراری میشود تا توسط عملی قط ع شود. البته وقتی که منتظر پاسخی هسیم از صفحه کلید یا وسیله
hold تسلط
hold گیره مکث بین کشیدن زه و رهاکردن ان
hold نگاه داشتن
hold دردست داشتن
hold گرفتن
hold جا گرفتن تصرف کردن
hold چسبیدن نگاهداری
hold انبار کشتی
hold نگهداشتن پناهگاه گرفتن
hold تصرف کردن
hold گیر
hold دژ
hold ایست
hold گیره اتصالی نگهدارنده
hold پایه مقر
hold جلوگیری کردن
hold انبار کالا
hold گرفتن غیرمجاز حریف ضربه به گوی اصلی بیلیاردکه مسیر معمولی را طی نکند
hold گرفتن غیرمجاز توپ
get hold of yourself گیرتون آوردم
get hold of گیر اوردن
hold over تمدید
hold on نگهداشتن
hold on ادامه دادن
hold in خودداری کردن
hold in جلوگیری کردن
to hold داشتن
hold forth مطرح کردن سخنرانی کردن
hold on صبرکردن
hold over برای اینده نگاه داشتن
hold over باقی ماندن
hold over به تصرف ملک ادامه دادن ادامه دادن
hold out حاکی بودن از خودداری کردن از
hold out بسط یافتن
hold one's own پایداری
hold one's own موقعیت خودرا حفظ کردن
hold one's own ایستادگی کردن
hold forth پیشنهاد کردن انتظار داشتن
hold forth ارائه دادن
to get [hold of] something فراهم کردن چیزی
to get [hold of] something گیر آوردن چیزی
to get [hold of] something گرفتن چیزی
to get [hold of] something بدست آوردن چیزی
hold by به چیزی چسبیدن
hold by پسندیدن
to hold دارا بودن
to hold مالک بودن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com