English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (8 milliseconds)
English Persian
to hold somebody in esteem برای کسی احترام قائل شدن
Other Matches
to hold somebody in respect [to hold somebody in high regard ] کسی را محترم داشتن [احترام گذاشتن به کسی]
self-esteem ساعت
self-esteem خودبینی
self-esteem عزت نفس
esteem رعایت ارزش
self-esteem عزت نفس
esteem قدر
esteem اعتبار
self esteem خود حرمتی
self esteem احترام بنفس
esteem لایق دانستن محترم شمردم
esteem شهرت ارجمندشمردن
to esteem somebody or something [for something] قدر دانستن از [اعتبار دادن به] [ارجمند شمردن] کسی یا چیزی [بخاطر چیزی ]
esteem نظر
esteem اقدام
to rise in somebody's esteem افزایش اعتبار در برابر کسی
He lowered himself in the esteem of his friends. خودش را از چشم دوستانش انداخت
As a mark of respect ( esteem) . بعلامت احترام
to accept this token of my esteem پذیرفتن این یادبود قدرشناسی من
to hold an a باردادن
to hold an a دیوان منعقد کردن
to hold in d. درتصرف شخصی داشتن
hold in جلوگیری کردن
hold one's own موقعیت خودرا حفظ کردن
in the hold در انبار کشتی
get hold of (something) <idiom> به مالکیت رسیدن
get hold of (someone) <idiom> (برای صحبت)به گیر انداختن شخص
hold down <idiom> تحت کنترل قرار داشتن
hold forth <idiom> تقدیم کردن
hold forth <idiom> صحبت کردن درمورد
hold off <idiom> تاخیر کردن
hold in خودداری کردن
hold on ادامه دادن
hold with خوش داشتن در
hold with پسندیدن
hold over تمدید
hold over برای اینده نگاه داشتن
hold over باقی ماندن
hold over به تصرف ملک ادامه دادن ادامه دادن
hold out حاکی بودن از خودداری کردن از
hold out بسط یافتن
hold one's own پایداری
hold one's own ایستادگی کردن
hold on صبرکردن
hold on نگهداشتن
hold off <idiom> بازور دورنگه داشتن
hold on <idiom> متوقف شدن
to hold داشتن
to hold دارا بودن
to get [hold of] something آوردن چیزی
to get [hold of] something فراهم کردن چیزی
to get [hold of] something گیر آوردن چیزی
to get [hold of] something گرفتن چیزی
to get [hold of] something بدست آوردن چیزی
to hold [to have] نگه [داشتن]
to hold مالک بودن
hold-up <idiom>
hold on to <idiom> محکم نگه داشتن
hold out <idiom> حاصل شدن ،تقدیر کردن
hold-out <idiom> باموقعیت وفق ندادن
hold out for something <idiom> رد کردن ،تسیم شدن
hold out on <idiom> رد چیزی از کسی
hold over <idiom> طولانی نگهداشتن
hold still <idiom> بی حرکت
hold up <idiom> برافراشتن
hold up <idiom> حمل کردن
hold up <idiom> تاخیرکردن
hold up <idiom> مورد هدف
hold up <idiom> باجرات باقی ماندن
hold up <idiom> خوب باقی ماندن
hold up <idiom> اثبات حقیقت
get hold of yourself گیرتون آوردم
hold-up توقیف
hold تسلط
hold گیره مکث بین کشیدن زه و رهاکردن ان
hold گرفتن غیرمجاز توپ
hold گرفتن غیرمجاز حریف ضربه به گوی اصلی بیلیاردکه مسیر معمولی را طی نکند
hold-up مانع شدن
hold متصرف بودن جلوگیری کردن از
hold انبار کالا
hold جلوگیری کردن
hold پایه مقر
hold گیره اتصالی نگهدارنده
hold ایست
hold منعقد کردن
hold دریافت کردن گرفتن توقف
hold-up قفه
hold-up با اسلحه سرقت کردن
hold up توقیف
hold up قفه
hold up مانع شدن
hold up با اسلحه سرقت کردن
hold نگهداشتن
hold پاسهای زمان بندی سفکرون برای سیگنال زمانی تلویزیون
hold بخشی از برنامه که تکراری میشود تا توسط عملی قط ع شود. البته وقتی که منتظر پاسخی هسیم از صفحه کلید یا وسیله
hold زمان سپری شده توسط مدار ارتباطی حین تماس
hold ایست نگهداری
hold دژ
hold گیر
hold by پسندیدن
hold down برای اثبات مالکیت در تصرف داشتن
hold down نصرف به عنوان مالکیت تصرف مالکانه
hold forth پیشنهاد کردن انتظار داشتن
hold بخشی از برنامه که تکرار میشود تا توسط عمل قط ع شود. البته وقتی که منتظر پاسخی هستیم از صفحه کلید یا وسیله
hold forth ارائه دادن
hold انبار کشتی
hold دردست داشتن
get hold of گیر اوردن
hold forth مطرح کردن سخنرانی کردن
hold down مطیع نگاه داشتن
hold نگاه داشتن
hold چسبیدن نگاهداری
hold نگهداشتن پناهگاه گرفتن
hold جا گرفتن تصرف کردن
hold گرفتن
hold تصرف کردن
hold by به چیزی چسبیدن
To hold someone dear . کسی را عزیز داشتن ( شمردن )
hold one's breath <idiom> نفس خود را حبس کردن
heading hold روش کنترل سمت مسیرهواپیما
battery hold down میانگیردار باتری
They cannot hold a candle to him . سگش می ارزد بهمه آنها
hold down for batteryseparator میانگیردار باتری
hold one's fire <idiom> جلوی زبان خود را گرفتن
catch hold of محکم نگاهداشتن
hold one's horses <idiom> باصبوری منتظر ماندن
hold one's tongue <idiom> جلوی زبان خود را گرفتن،ساکت ماندن
hold one's own (in an argument) <idiom> دفاع از موقعیت خود
hold one's peace <idiom> سکوت کردن
I must get hold of her at all costs. بهر قیمتی شده باید گیرش بیاورم
choke hold خفه کردن
four quarter hold ضربه فنی
hold down a job <idiom> شغل خود را نگه داشتن
face hold گرفتن غیرمجاز دهان و چشم و بینی
hold a candle to <idiom> درهمان درجه
hold back <idiom> عقب وکنار ماندن
hold good <idiom> ادامه دادن
hold a grudge <idiom> کسی را بخاطر کاری نبخشیدن
clear and hold منطقه را پاک و حفظ کنید
finger hold خم کردن غیرمجاز انگشت حریف
four quarter hold ایپون
choke hold فن شیمه
hold court <idiom> همانند شاه وملکه دربین موضوع مورد بحث عمل کردن
hold-ups توقیف
to hold in respect محترم داشتن
to hold water ضد آب بودن
to hold water معتبر بودن
to hold water قابل قبول بودن
impossible to get hold of نمیشود گیر آورد
hold breath نفس خود را حبس کردن
Hold the line, please! لطفا گوشی را نگه دارید!
hold-ups قفه
hold something back <idiom> نگهداری اطلاعات از کسی
hold-ups مانع شدن
hold the fort <idiom> از عهده کاری شاق برآمدن
hold the line <idiom> تسلیم نشدن
hold the reins <idiom> ادم دارای قدرت ونفوذ
hold-ups با اسلحه سرقت کردن
hold breath منتظر یک اتفاق بودن
hold water <idiom>
lay hold of <idiom> به دارای وثروت رسیدن
to hold water صحت دار بودن
to hold in contempt سبک داشتن
to hold a meeting داشتن
to hold a meeting مجلس
to hold a meeting انجمن کردن
to hold a levee بار عام دادن
to catch hold of محکم گرفتن
taking hold سرشاخ
submission hold شی مه
submission hold کانستنس یاشکستن دست از مفصل تاارنج
submission hold خفه کردن
to hold a meeting جلسه منعقد کردن
to hold a session جلسه منعقد کردن
hold back گیر
to hold fast نگاهداشتن
to hold fast محکم
to hold cheap حقیرشمردن
to hold cheap ناچیزشمردن
to hold by lease در اجاره
to hold by lease با اجاره گرفتن
to hold by lease اجاره کردن
to hold any one to ransom کسیرا در توقیف نگاه داشتن تااینکه با دادن فدیه اورا ازادکنند
hold back مانع
hold back بند
hold back وقفه
mach hold بستن سرعت ماخ به هواپیما بستن سرعت لازم به هواپیمابه طور خودکار
hold fire اتش را قطع کنید فرمان اتش قطع
hold one's ground پایداری
hold one's ground موقعیت خودرا حفظ کردن
hold one's ground ایستادگی کردن
hold good معتبر بودن
hold in restraint توقیف کردن
hold in respect احترام گذاشتن به
hold hard صبر کنید
hold fire اتش قطع
hold control نافم همزمانی
hold captain متصدی انبار کشتی
leave hold رها کردن
hold back توقف مانع شدن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com