English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English Persian
to make a real effort تلاش جدی کردن
Other Matches
to make an effort سعی کردن بذل مساعی کردن
to make an effort to do something تلاش کردن برای انجام دادن کاری
to make every effort تک و پوی زدن [به هر دری زدن] تا آنجا که امکان پذیر باشد
to make an effort کوشش کردن
To go flat out . To make astupendous effort. غیرت بخرج دادن ( نهایت تلاش را کردن )
to use effort کوشش کردن بذل مساعی کردن سعی کردن
effort تلاش
effort تقلا
effort سعی
effort کوشش
to bend effort کوشش کردن
to bend effort صرف قوه کردن
work effort تمایل به کار
work effort عرضه کار
tractive effort نیروی کشنده
sort effort تعداد مراحل لازم جهت مرتب نمودن یک رکورد نامرتب
without the slightest effort <adv.> <idiom> مثل آب خوردن [اصطلاح روزمره]
unity of effort وحدت تلاش
effort syndrome نشانگان تلاش
level of effort میزان تلاش
level of effort تلاش رزمی یکان
main effort تلاش اصلی
main effort تلاش اصلی نیروها
without the slightest effort <adv.> <idiom> خیلی ساده [اصطلاح روزمره]
to bend effort اقدام کردن
to make friends [to make connections] رابطه پیدا کردن [با مردم برای هدفی]
To make money. To make ones pile. پول درآوردن ( ساختن )
the seeming and the real نماوحقیقت
real <adj.> مناسب
real <adj.> شایسته
real <adj.> صحیح
real حقیقی
real value ارزش واقعی
the seeming and the real فاهروباطن
real <adj.> درست
real واقعی موجود
real غیر مصنوعی طبیعی
real اصل
real بی خدشه صمیمی
real واقعی
real غیر پولی
real راستین
real will نظریه اراده واقعی
real will مشرب سیاسی که هر نوع زور وقدرت در هر جنبه را از طرف دولت با این احتجاج که اراده دولت نماینده اراده واقعی افراد جامعه است مشروع می داند
real ارزش واقعی هر کالا یا خدمت در حالتی که با پول اندازه گیری شود حقوق راجعه به اموال غیرمنقول
real power توان حقیقی
real wage مزد واقعی
real storage انباره واقعی
real storage حافظه حقیقی
real sector بخش متغیرهای حقیقی
real sector بخش واقعی
real score نمره واقعی
real representative قائم مقامی حقیقی یا واقعی سمت وراث یا مدیر ترکه نسبت به اموال غیر منقول متوفی
real property دارایی غیر منقول
real property اموال غیرمنقول
real power توان موثر
real action دعوی راجع به اموال غیر منقول
real number عدد حقیقی [ریاضی]
real income درامد واقعی
real numbers اعدد حقیقی [ریاضی]
real fluid سیال واقعی
real memory حافظه فیزیکی موجود که توسط CPU قابل آدرس دهی است
real income مقدار کالا وجنسی که خریدار با درامدمحدودش میتواند بخرد
real address آدرس واقعی
real image تصویر حقیقی
real gas گاز حقیقی
real function تابع حقیقی
real earnings درامدهای واقعی
real costs هزینههای واقعی
real constant ثابت حقیقی
real capital سرمایه واقعی
real address آدرس حقیقی
real anxiety اضطراب واقعی
real memory حافظه حقیقی
real memory حافظه واقعی
real account حساب خرید املاک
to look like the real thing مانند چیزی واقعی بودن
real account حساب دارایی غیرمنقول
real numbers اعداد حقیقی
real numbers اعداد واقعی
real number عددی که با بخش کسری همراه است .
real action دعوی غیر منقول
real number عدد حقیقی
real address آدرس مطلق که مستقیماگ به محلی از حافظه دستیابی دارد
real module ضریب حقیقی
real mode حالت واقعی
real mode حالت پردازش پیش فرض برای IBM PC وتنها حالتی که در DOS عمل میکند. این حالت به معنای این است که یک سیستم عملیات تک کاره است که نرم افزار میتواند هر حافظه یا وسیله ورودی و خروجی را استفاده کند
real assets دارائیهای واقعی
real time زمان عمل یا پردازش که همان زمانی را می گیرد که مشکل باید حل شود.
real time داده وروری به یک سیستم در صورت نیاز یا رویداد
real estate ملک
real time اجرای چندین کار بلا درنگ همزمان بدون کاهش سرعت اجرای فرایندی
real estate املاک و مستغلات
real estate مال غیرمنقول
real McCoy <idiom> چیز واقعی واصیل
real investment سرمایه گذاری واقعی
real time با همان سرعتی که در جهان واقعی حرکت می کنند.نقاشی متحرک بلا درنگ نیاز به سخت افزار نمایش قادر به نمایش یک ترتیب به صورت ده تصویر مختلف در ثانیه دارد
real time ساعتی در کامپیوترکه حاو ی زمان صحیح روز است
real time بازده بلادرنگ بی درنگ
real time انی
real time سیستم عاملی که برا ی کنترل سیستمهای بلادرنگ یا کنترل فرآیند طراحی شده است
real estate مستغل
real time مدل کامپیوتری یک فرآیند که به هر فرآیند در زمانه مشابه با فرآیند واقعی اجرا میشود
real time زمان حقیقی
real time سیستمی که زمان پردازش آن بسیار مهم است و میتواند منبع داده را تحت تاثیر قرار دهد
real time عملیات پردازشی که همان زمانی را می گیرد که مشکل باید حل شود
She was a real beauty. یک تکه ماه بود
real estate خرید زمین
real time بازده فوری
real world دنیایحقیقی
real time بلا درنگ
covenant real شرطی در یک سند که وراث مشروط علیه را در مقابل مشروطه یا خریدار متعهدمیکند شرط قابل تسری به وراث
real time بلادرنگ
real estate املاک و ساختمان
real estate زمین
real estate مستغلات
real estate معاملات زمین
real interest rate نرخ بهره واقعی
unsigned real number عدد حقیقی بدون علامت
true or real focus کانون حقیقی
real money supply عرضه واقعی پول
real national income درامد ملی به قیمت ثابت
real national income درامد ملی واقعی
real analytic function تابع تحلیلی [حقیقی] [ریاضی]
real estate broker واسطه املاک
real estate agency بنگاه معاملات املاک
real estate tax مالیات بر مستغلات
real rate of interest نرخ بهره واقعی
real balance effect اثر پیگو اثر کاهش سطح قیمت ها برروی مخارج مصرفی
real box wing بالی با سه تیرک
real absolute value function تابع حقیقی قدر مطلق [ریاضی]
real estate broker دلال اموال غیرمنقول
real time system سیستم بلادرنگ
to let something [British E] [Real Estate] کرایه دادن چیزی
real purchasing power قدرت خرید واقعی
real stagnation point نقطهای که در ان سیال روی سطح جسم بحالت سکون درامده وازانجا جریان خطی شروع میشود
real time clock زمان سنج بلادرنگ
real time clock ساعت بلادرنگ
real time input ورودی بلا درنگ
real time output خروجی بلا درنگ
real time output خروجی انی
real time processing پردازش بلادرنگ
real time system سیستم بلا درنگ
index of real wages شاخص دستمزدهای واقعی
to let something [British E] [Real Estate] اجاره دادن چیزی
real balance effect اثر مانده واقعی
real-valued function تابع حقیقی [ریاضی]
real time image generatiom تولید تصویر انی
The real problem is not whether machines think but whether men do. مشکل واقعی این نیست که آیا ماشین ها فکر می کنند یا خیر مشکل واقعی این است که آیا انسان فکر می کند یا خیر.
He is a real stinker. He is a rotten fellow . آدم گندی است
real gross national product تولید ناخالص ملی واقعی
A nany who has more sympathy than the real mother. <adj.> داءیه دلسوز تر از مادر
to make r. تلافی کردن
to make up ترکیب کردن
to make up درست کردن تکمیل کردن
to make up جبران کردن فراهم کردن
to make up for جبران کردن
to make much of استفاده کردن از
to make r. جبران کردن
to make out سر دراوردن دریافتن
to make use of بکار بردن
make the best of <idiom> دربدترین شرایط بهترین را انجام دادن
to make over واگذار کردن
to make the most of به بهترین طرزی بکار بردن استفاده کامل کردن از
to make sure یقین کردن
to make out ثابت کردن
to make out تنظیم کردن
to make out کشف کردن
to make over انتقال دادن دوباره ساختن
make out <idiom> تشخیص دادن
to make r. after something چیزی را جستجو کردن
to make ones a حضور بهم رساندن
to make ones a حضوریافتن
to make ones a فاهر شدن
to make one's will وصیت کردن
to make one's بارخود را بستن
to make one's در کار خود کامیاب شدن
to make sure محقق کردن
to make use of استفاده کردن از
to make way پیشرفت کردن
make do with something <idiom> جانشین چیزی به جای چیزدیگر
make over <idiom> بی تفاوت جلوه دادن
make something out <idiom> ازپیش بردن برای دیدن یا خواندن چیزی
make something up <idiom> اختراع کردن
on the make <idiom> سود بردن ازپول یا سکس و...
make the most of <idiom> بیشترین سود را بردن
make up <idiom> درستکردن
make up <idiom> اختراعکردن
make up <idiom> بازیافتن ،برگرداندن
make up <idiom> استقرار وسایل تزئین وآرایش
make up <idiom> دوباره دوست شدن بعداز مشاجره ودعوا
make up for something <idiom> جبران خطا یا اشتباه
make way <idiom> به گوشهای رفتن
to make a r. for something چیز یرا خواهش کردن
to make a r for something برای رسیدن به چیزی نقاش کردن
make believe <idiom> وانمود کردن
make a go of <idiom> موفقشدن
make out <idiom> باعث اعتماد،اثبات شخص
to make an a مساعده دادن
make for <idiom> به پیش رفتن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com