Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (11 milliseconds)
English
Persian
to work double tides
دو وقته کار کردن
to work double tides
شب وروزکارکردن
Other Matches
mixed tides
کشندهای امیخته
queen of the tides
مهتاب
high tides
حد اعلی
high tides
حد اعلای مد دریا اوج
high tides
روز سروروشادی
high tides
روز جشن
high tides
حداکثر مد دریا
high tides
مد دریا
high tides
مد
high tides
مد یا برکشند
queen of the tides
ماه
equatorial tides
جذر و مد استوایی
the tides ids coming up
جزرومد بالامی اید
Arrears of work . Back log of work .
کارهای عقب افتاده
To go to work . to start work .
سر کار رفتن
double
دومین تیر پرتاب شده از یک اسلحه نیم خودکار
double
دویدن
double
بازی دوبل
double
دو برابر
double
بازی دونفره خطای دبل
double
توپزن 0001امتیازی فصل
double
دواسترایک متوالی
double
مضاعف
double
: دو برابر دوتا
double
دو برابر کردن
double
تاکردن
double
مضاعف کردن دولا کردن
double
:دوبرابر کردن
double
همزاد
double
دوسر المثنی
double
دولا
double
جفت
double
مسابقه پاروزنی 2 نفره حمله با دوبار رد کردن شمشیر از زیر شمشیر حریف
double
گرفتن همزمان دو ماهی تفنگ دولول
double
مربوط به درایو ROM-CD که دیسک را با دو برابر سرعت درایو معمولی می چرخاند
double
دو بایت داده به عنوان یک کلمه برای داده آدرس
double
استفاده از دو کلمه داده برای ذخیره سازی یک عدد با دقت بیشتر
double
دوبار
double
دو برابر بزرگتر
double
اندازه دو برابر
double-take
واکنش دوگانه
double-take
یکه خوردن
double
تخته مداریکه هر دو سوی آن هادی باشد
double
درایو دیسک که میتواند به داده روی دیسکهای دولبه دستیابی داشته باشد
double
صفی که دادههای جدید می توانند به آنها اضافه شوند حتی به انتها
double
دوبار چرخش کامل ژیمناست
double
مضاعف نمودن
double
دیسکی که میتواند اطلاعات را در هر دو سو ذخیره کند
double
استفاده از دو بافر یکی برای خواندن و دیگری در همان زمان برای نوشتن
double
ضربه زدن دوبار و سریع به دکمه mouse برای آغاز عمل
double
سیستمی که فرفیت ذخیره سازی دیسک را با دو برابر کردن تعداد بیتهای روی سطح دیسک دو برابر میکند
double
دیسکی که دو بایت داده در واحد مساحت ذخیره میکند در مقایسه با دیسک استاندارد
double a
زنای محصن بامحصنه
double hi
ضربه شمشیر دو حریف در یک لحظه
double
دو برابرشدن یا کردن
double up
<idiom>
اتاق خود را باکسی شریک بودن
double three
دوبارحرکت سه چرخشی روی یک دایره
on the double
بدو رو
on the double
فرمان بدو رو
double p
پاروی دوسر
double out
درو جفتی ازوسط خرک تا انتهای ان
do a double take
<idiom>
با تعجب نگاه به کسی یا چیزی
double in
081 تو
double out
081 خارج
double in
درو جفتی از انتهای خرک تا وسط ان
double a
زنای مردزن داربازن شوهردار
double up
در اطاق یاتختخواب یک نفره شریک شدن
it is useful for a double p
برای دوکارسودمنداست
double zero
صفر2برابر
double
دو نفره
double
تصویر قرینه
double up
دولاکردن
double-six
دوطرفشش
double up
دولا شدن
double up
مراقبت از مهاجم با دو مدافع
all work and no p
درکارامدن
work up
کم کم فراهم کردن
to work out something
چیزی را حل کردن
all work and no p
بکارافتادن
at work
سر کار
at work
مشغول کار
at work
دست درکار
work out
<idiom>
تمرین کردن
work over
<idiom>
کتک زدن برای اخاذی
work up
<idiom>
برانگختن
work
فضای حافظه که اپراتور اشغال کرده است
work up
بتدریج برانگیختن
get down to work
بکار پرداختن
work up
عمل اوردن
work up
ترکیب کردن ساختن
to work out something
حل چیزی را پیدا کردن
get to work
دست بکار زدن
work
انتقال انرژی برابرحاصلضرب نیرو در جابجایی نقطه اثر ان
work out
خوب پیش رفتن
work into
<idiom>
آرام آرام مجبور شدن
To work on someone
کسی را پختن
[از نظر فکری وذهنی آماده کردن]
to work it
<idiom>
روی چیزیی کارکردن و حل کردن
do your own work
کارخودتانرابکنید
to work it
<idiom>
چیزی را انجام دادن و به پایان رساندن
by work
کار غیر مقرر
work in
<idiom>
ساییدن
work in
<idiom>
قاطی کردن
to work someone up
<idiom>
تو جلد کسی رفتن
to work together
همیاری کردن
to work together
تعاون کردن
to work together
باهم کارکردن
work out
<idiom>
برنامه ریزی کردن
work out
<idiom>
موثر بودن
work on/upon
<idiom>
تفثیر گذاردن
work off
<idiom>
اجبار چیزی به حرکت
by work
کار فرعی
work
قطعه کار
we have done our work
ما کار خود
to work in
جادادن
work out
در اثرزحمت وکار ایجاد کردن
work out
حل کردن
work out
تعبیه کردن
work out
تدبیرکردن
to look for work
عقب کارگشتن
to look for work
پی کار گشتن
to keep at some work
د رکاری پافشاری کردن دنبال کاریراگرفتن
work out
تمرین
work out
تمرین امادگی
work out
برنامه یک جلسه تمرین
work in
مشکلات را از میان برداشتن
i am through with my work
ازکارفراغت پیدا کردم
i am through with my work
کارم به پایان رسید
to work together
دست به دست هم دادن
he is at work
مشغول کاراست
he is at work
سر کار است
work out
از کار کاردراوردن
to work in
داخل کردن
work off
از شر چیزی خلاص شدن بفروش رساندن
useful work
کار سودمند
useful work
کار مفید
out of work
بیکار
wonder work
معجزه استادی عجیب
to work with a will
بامیل کارکردن با شوق وذوق کارکردن
to work out
منتهای استفاده را کردن از
to work out
زیادخسته کردن
to work out
پیداکردن
to work out
دراوردن
to work off
مصرف کردن دست کشیدن از
new work
عملیات نوسازی قطعات عملیاتت تجدید قطعات یا تجدیدبنا
near work
کاری که نگاه نزدیک می خواهد
to work off
بفروش رساندن اب کردن
to work off
خالی کردن
work in
با فعالیت و کوشش راه بازکردن
work in
داخل کردن
work in
وفق دادن
get to work
مشغول کارشوید
work
موثر واقع شدن عملی شدن کار
work
زیست عمل
work
عملکرد
work
عمل کردن
work
نوشتجات
work
اثارادبی یا هنری
work
کارخانه
work
استحکامات
work
کارکردن
they have done their work
را کرده اند
work
موثر واقع شدن
work
عملی شدن
work
کوشش
work
کار کردن
work
وفیفه
they have done their work
کار خود
work
کار
[فیزیک]
work
کار
we have done our work
را کردیم
work
شغل
double lock
دوبارکلیدگردانیدن در
double-check
<idiom>
دوباره چک کردن
double line
خط مضاعف
double limiter
محدود کننده مضاعف
double-cross
<idiom>
گول زدن
double length
طول مضاعف
to fold double
دوتاکردن
to fold double
دولاکردن
double foult
خراب کردن پی در پی دوسرویس
double length
با طول مضاعف
double seam
درز دوبل
double back
<idiom>
برگشتن
double oxer
مانع بوتهای با دو تیر درجلو و عقب
double organs
اندامهای جفتی
double or quits
بازی ای که درنتیجه ان بردوباخت یادوبرابریاازادمیشود
double motor
دوموتوره
double minimum
جفت کمینه
double minded
بی ثبات
double minded
فریبنده
double minded
متلون
double minded
دودل
double mind
فریبنده
double mind
منلون
double mind
دردل
double-talk
<idiom>
حرف بیمعنا
double image
تصویر مضاعف
double leg
زیر دو خم با عوض کردن دست با مایه یک پا رو کار زیر دو خم خورجین تکان
a double bed
یک تخت دو نفره
double helix
مارپیچ دوگانه
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com