Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 101 (8 milliseconds)
English
Persian
town fog
نوعی مه یخ مانند که دردرجه حرارت خیلی پایین تولید میشود و معمولا درشهرهای پر جمعیت دیده میشود
Search result with all words
county town
حاکم نشین استان
county town
شهر مقراستاندار
town hall
تالار شهرداری یا فرمانداری
town hall
کاخ شهرداری
town hall
عمارت شهرداری
town hall
تالار انجمن شهر
town halls
تالار شهرداری یا فرمانداری
town halls
کاخ شهرداری
town halls
عمارت شهرداری
town halls
تالار انجمن شهر
town
شهرک
town
قصبه
town
شهر کوچک قصبه حومه شهر
town
شهر
town
خرده شهر
town
شهر کوچک
ghost town
شهر متروک
town house
خانه شهری
town house
گدا خانه دارالمساکین
town houses
خانه شهری
town houses
گدا خانه دارالمساکین
town planning
شهرسازی
town crier
جارچی
town criers
جارچی
assize town
شهر مقر دادگاه جنایی
corporate town
شهری که حقوق بلدی داردومیتواندشهرداری داشته باشد
dry town
شهری که فروش نوشابه دران ممنوع است
he has a fine p in the town
اوخانه خوبی در شهر دارد
in the navel of the town
در ناف شهر
man a bout town
ادم بیکاری که همیشه به باشگاه و نمایشگاههای شهر میرود
man about town
مرد فعال اجتماعی وجهانی
out of town
بیرون شهر
post town
شهری که پستخانه مستقل دارد
principal town
شهر عمده
satellite town
پیراشهر
test town
شهر مورد ازمایش
test town
شهرمورد نمونه گیری
the outskirts of the town
حومه شهر
the town
گردش وسیاخت درشهر
to paint the town red
عربده کردن
to paint the town red
مستی کردن اشوب کردن
to patrol a town
شهری را گشت زدن
to patrol a town
برای پاسبانی دورشهر گشتن
town clerk
کارمند شهرداری یافرمانداری
town council
انجمن شهر
town council
انجمن شهرداری
town manager
شهردار انتصابی
town meeting
انجمن شهری
town meeting
انجمن بلدی شورای شهری
town planner
مهندس شهرساز
town wall
باروی شهر
w kilometres of the town
در2 کیلومتری شهر
we fixed in the town
در شهر ماندیم
Cape Town
بندر کیپ تاون
George Town
بندر جرج تاون
George Town
نام محلهای در شهر واشنگتن در آمریکا
home town
شهر موطن
home town
زادگاه
home town
خاستگاه
home town
زادشهر
shanty town
حصیرآباد
shanty town
کوخگاه
shanty town
گدامحله
shanty town
بیغوله
small-town
وابسته به شهرهای کوچک
small-town
شهرستانی
small-town
کم سروصدا
boom town
شهرصنعتیشده
new town
شهرتازهسازیکهبتدریجدرحالصنعتیشدنباشد
Road Town
توانائیدرقضاوتعادلانه
There are not many amusements in this town.
دراین شهر تفریحات زیادی وجود ندارد
To be the talk of the town.
سرزبانها افتادن
The town is famous for its hot springs .
این شهر بدلیل چشمه های آبگرمش شهرت دارد
She is the talk of the town .
همه راجع به او ( پشت او ) صحبت می کنند
I am a strange in this town.
دراین شهر غریب هستم
He is a bih shot ( noise ) in this town .
جزو کله گنده های شهر است
He cried the news all over the town .
با داد وفریاد خبررا ؟ رشهر پرکرد
The town has a European look.
این شهر قیافه اروپایی دارد
We painted the town red .
تمام شهر را گشتیم ( تماشا کردیم )
They searched the whole town .
تمام شهر را گشتند ( جستجو کردند )
go to town
<idiom>
paint the town red
<idiom>
اوقات خوشی داشتن
A single town and two different rates!.
<proverb>
یک شهر و دو نرخ؟!.
Is there a bus into town?
آیا اتوبوس برای شهر هست؟
Which bus goes to the town centre?
کدام اتوبوس به مرکز شهر میرود؟
Can I drive to the centre of town?
آیا می توانم تا مرکز شهر با ماشین بروم؟
country town
شهرستان
provincial town
شهرستان
small country town
شهرستان کوچک
It's all over town.
<idiom>
این خبر درشهر پراست.
Get out of town!
<idiom>
شوخی میکنی؟
[اصطلاح روزمره]
Get out of town!
<idiom>
جدی می گی؟
[اصطلاح روزمره]
Company town
شهرک کارگران
from out of town
از بیرون
[از]
from out of town
از خارج
[از شهر]
to live out of town
در بیرون از شهر زندگی کردن
to work out of town
در حومه
[بیرون]
شهر کار کردن
town
شهر
town
شهرک
town
شهر کوچک
Partial phrase not found.
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com