English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (34 milliseconds)
English Persian
enucleate روشن کردن توضیح دادن
Other Matches
enucleation توضیح روشن سازی
flashed روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
flashes روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
flash روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
illustratively چنانکه روشن سازدیا توضیح دهد
explicates تاویل کردن توضیح دادن
explicated تاویل کردن توضیح دادن
explicate تاویل کردن توضیح دادن
clarify واضح کردن توضیح دادن
explicating تاویل کردن توضیح دادن
clarifies واضح کردن توضیح دادن
clear up <idiom> حل کردن یا توضیح دادن (مشکل)
clarifying واضح کردن توضیح دادن
statements بیان کردن توضیح دادن تاکید کردن
statement بیان کردن توضیح دادن تاکید کردن
prima facie evidence مدرک محمول بر صحت مدرکی که در صورت تکذیب یا توضیح طرف برای روشن کردن قضیه کافی باشد مدرکی که در نظر اول و پیش از بررسی بیشتر قاطع به نظر می اید
enlighten روشن کردن تعلیم دادن
enlightening روشن کردن تعلیم دادن
enlightens روشن کردن تعلیم دادن
illustrating توضیح دادن
explained توضیح دادن
clears توضیح دادن
explaining توضیح دادن
explains توضیح دادن
illustrate توضیح دادن
to offer an explanation توضیح دادن
get across <idiom> توضیح دادن
clearest توضیح دادن
clear توضیح دادن
point out <idiom> توضیح دادن
stated توضیح دادن
state- توضیح دادن
state توضیح دادن
clearer توضیح دادن
account for توضیح دادن
states توضیح دادن
illustrates توضیح دادن
explain توضیح دادن
explian توضیح دادن
stating توضیح دادن
illumination by diffusion روشن کردن منطقه از طریق انعکاس نور غیر مستقیم یاسایه روشن
elucidate توضیح دادن شفاف
spell out <idiom> واضح توضیح دادن
putting ارائه یا توضیح دادن
illustrating شرح و توضیح دادن
illustrates شرح و توضیح دادن
elucidates توضیح دادن شفاف
put ارائه یا توضیح دادن
illustrate شرح و توضیح دادن
puts ارائه یا توضیح دادن
elucidating توضیح دادن شفاف
put across <idiom> به واضحی توضیح دادن
elucidated توضیح دادن شفاف
to give an account of گزارش و توضیح دادن
To explain something in detail . چیزی را بطور مفصل ومشروح توضیح دادن
illuminates چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
illuminate چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
illuminating چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
daylit روز روشن روشن کردن
daylight روز روشن روشن کردن
high light تشکیل نکته روشن یاجالب دادن
explained روشن کردن باتوضیح روشن کردن
explaining روشن کردن باتوضیح روشن کردن
explains روشن کردن باتوضیح روشن کردن
explain روشن کردن باتوضیح روشن کردن
azerty keyboard روشن قرار دادن کلیدها روی صفحه کلید که خط اول AZERTY آغاز میشود
inexplicably بطور غیر قابل توضیح چنانکه نتوان توضیح داد بطور غیر قابل تغییر
hardest که معادل خاموش کردن و سپس روشن کردن مجدد کامپیوتر است
hard که معادل خاموش کردن و سپس روشن کردن مجدد کامپیوتر است
harder که معادل خاموش کردن و سپس روشن کردن مجدد کامپیوتر است
illuminati روشن ضمیران روشن فکران
clearest : روشن کردن
to clear up روشن کردن
brightens روشن کردن
clears : روشن کردن
power up روشن کردن
to shed light on روشن کردن
illumining روشن کردن
illumines روشن کردن
elucidate روشن کردن
clearer : روشن کردن
elucidated روشن کردن
clear : روشن کردن
elucidates روشن کردن
illumined روشن کردن
light روشن کردن
lighted روشن کردن
elucidating روشن کردن
lightest روشن کردن
fire up روشن کردن
illumine روشن کردن
relume روشن کردن
to bring tl light روشن کردن
brightening روشن کردن
to switch on روشن کردن
power on روشن کردن
ignited روشن کردن
ignites روشن کردن
igniting روشن کردن
illuminates روشن کردن
clarify روشن کردن
illuminating روشن کردن
illume روشن کردن
emblaze روشن کردن
turn on روشن کردن
refreshed روشن کردن
illuminate روشن کردن
refresh روشن کردن
refreshes روشن کردن
brighten روشن کردن
lumine روشن کردن
brightened روشن کردن
clarifies روشن کردن
clarifying روشن کردن
to fire up روشن کردن
ignite روشن کردن
to throw light upon روشن کردن کمک بتوضیح چیزی کردن
to make oneself clear <idiom> منظور را روشن کردن
illuminates روشن کردن منطقه
to kindle آتش روشن کردن
to play with fire آتش روشن کردن
to light a cigarette سیگاری را روشن کردن
refurbish روشن و تازه کردن
refurbished روشن و تازه کردن
illuminate روشن کردن منطقه
refurbishes روشن و تازه کردن
illuminating روشن کردن منطقه
refurbishing روشن و تازه کردن
to start a car [to crank a car] [American English] ماشینی را روشن کردن
clarify روشن کردن یا شدن
explicated روشن کردن فاهرکردن
ignited روشن کردن گیراندن
colder روشن کردن یک کامپیوتر
to make something clear چیزی را روشن کردن
ignite روشن کردن گیراندن
To light a fire . آتش روشن کردن
clarifies روشن کردن یا شدن
coldest روشن کردن یک کامپیوتر
explicate روشن کردن فاهرکردن
restart روشن کردن دوباره
clarifying روشن کردن یا شدن
turn over <idiom> موتور را روشن کردن
igniting روشن کردن گیراندن
explicates روشن کردن فاهرکردن
to bring out in relief برجسته یا روشن کردن
cold start دوباره روشن کردن
owl light کمی روشن کردن
ignites روشن کردن گیراندن
lightens درخشیدن روشن کردن
To light ( kindle) a fire. آتش روشن کردن
colds روشن کردن یک کامپیوتر
explicating روشن کردن فاهرکردن
lighten درخشیدن روشن کردن
lightened درخشیدن روشن کردن
lightening درخشیدن روشن کردن
cold روشن کردن یک کامپیوتر
clear روشن کردن صاف کردن شفاف کردن
clearer روشن کردن صاف کردن شفاف کردن
clears روشن کردن صاف کردن شفاف کردن
clearest روشن کردن صاف کردن شفاف کردن
turn on <idiom> روشن کردن،بازکردن،شروع کردن
half tone screen صفحه سایه روشن زدن درعکاسی پرده سایه روشن
highlighting روشن ساختن مشخص کردن
mezzotinto نقاشی سایه روشن کردن
clearer پیام کشف روشن کردن
search light illumination روشن کردن منطقه با نورافکن
alight روشن کردن اتش زدن
mezzotint نقاشی سایه روشن کردن
shine براق کردن روشن شدن
shines براق کردن روشن شدن
upstarts یکه خوردن روشن کردن
clearest پیام کشف روشن کردن
turn on بجریان انداختن روشن کردن
clears پیام کشف روشن کردن
upstart یکه خوردن روشن کردن
clear پیام کشف روشن کردن
to turn on روشن کردن [کلید الکتریکی]
alighted روشن کردن اتش زدن
alighting روشن کردن اتش زدن
alights روشن کردن اتش زدن
illumination روشن کردن منطقه روشنایی
illuminations روشن کردن منطقه روشنایی
refreshed از خستگی بیرون اوردن روشن کردن
refreshes از خستگی بیرون اوردن روشن کردن
to put one's affairs in order [to settle one's business] تکلیف کار خود را روشن کردن
illume منور کردن روشن فکر ساختن
run به کار انداختن روشن کردن موتور
to kick-start a motorcycle موتورسیکلتی را با پا هندل زدن [روشن کردن]
runs به کار انداختن روشن کردن موتور
refresh از خستگی بیرون اوردن روشن کردن
illumination plan طرح روشن کردن منطقه نبرد
power روشن کردن یا اعمال ولتاژ به یک وسیله الکتریکی
to switch on the dipped [dimmed] headlights چراغ نور پایین [ماشین] را روشن کردن
talk out بوسیله بحث شفاهی موضوعی را روشن کردن
powering روشن کردن یا اعمال ولتاژ به یک وسیله الکتریکی
powers روشن کردن یا اعمال ولتاژ به یک وسیله الکتریکی
powered روشن کردن یا اعمال ولتاژ به یک وسیله الکتریکی
to start روشن کردن [به کار انداختن] [موتور یا خودرو]
vignetting سایه روشن زدن به نقشه یاعکس هوایی نمایش عوارض نقشه با سایه روشن تدریجی
colder خطای کامپیوتری که در لحظه روشن کردن کامپیوتر رخ میدهد
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com