English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (40 milliseconds)
English Persian
knock up ابستن کردن ناراحت کردن
knock-up ابستن کردن ناراحت کردن
knock-ups ابستن کردن ناراحت کردن
Other Matches
inflaming اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
inflame اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
inflames اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
lime ابستن کردن
impregnating ابستن کردن
limes ابستن کردن
to get with child ابستن کردن
impregnates ابستن کردن
insemination ابستن کردن
impregnate ابستن کردن
discomfit دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfited دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfiting دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfits دچار مانع کردن ناراحت کردن
inseminates ابستن کردن باردار کردن
inseminated ابستن کردن باردار کردن
inseminating ابستن کردن باردار کردن
inseminate ابستن کردن باردار کردن
fecundate ابستن کردن گشنیدن
gestate ابستن بودن حمل کردن
unsettle ناراحت کردن مغشوش کردن
unsettles ناراحت کردن مغشوش کردن
hagride ناراحت کردن عاجز کردن
discomforts ناراحت کردن
perturb ناراحت کردن
discomfort ناراحت کردن
discomfiture ناراحت کردن
discommode ناراحت کردن
distemper ناراحت کردن
incommode ناراحت کردن
harass ناراحت کردن دشمن
harasses ناراحت کردن دشمن
disquiet ناراحت کردن اسوده نگذاشتن
turn (someone) off <idiom> ناراحت کردن،انزجار ، نفرت داشتن
bugging کنه ناراحت کردن نیش زدن ازار دادن
bug کنه ناراحت کردن نیش زدن ازار دادن
bugs کنه ناراحت کردن نیش زدن ازار دادن
in fawn ابستن
in calf ابستن
in pup ابستن
in the family way ابستن
gravid ابستن
impregnant ابستن
enceinte ابستن
gravida زن ابستن
great ابستن
great- ابستن
gravida ابستن
pergnant ابستن
expectant ابستن
big with child ابستن
with young ابستن
pregnant ابستن
greatest ابستن
biggest ابستن
bigger ابستن
big ابستن
heavy ابستن باردار
fertilizers ابستن کننده
heavier ابستن باردار
fertilizer ابستن کننده
fertilisers ابستن کننده
heavies ابستن باردار
heaviest ابستن باردار
conceived ابستن شدن
with child ابستن حامله
impregnation ابستن سازی
impregnant ابستن کننده
conceiving ابستن شدن
cow in calf گاو ابستن
conceive ابستن شدن
anticipant ابستن باردار
engender ابستن شدن
conceives ابستن شدن
engendered ابستن شدن
engendering ابستن شدن
engenders ابستن شدن
coneive ابستن شدن
the mare is in foal مادیان ابستن است
impregnability استواری ابستن نشدنی
pregnability قابلیت ابستن شدن
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
tenser ناراحت
ill at ease ناراحت
peaceless ناراحت
uneasy ناراحت
uncomfortably ناراحت
uncomfortable ناراحت
fretful ناراحت
uneasily ناراحت
comfortless ناراحت
incommodious ناراحت
worried ناراحت
fidgety ناراحت
down in the dumps <idiom> ناراحت
disturbed ناراحت
uptight ناراحت
tense ناراحت
tensed ناراحت
tenses ناراحت
tensest ناراحت
tensing ناراحت
inconvenient ناراحت
incommodiously بطور ناراحت
shook up <idiom> نگران ،ناراحت
hung over ناراحت ازاعتیاد
fidgeted ناراحت بودن
fidgets ناراحت بودن
off-putting ناراحت کننده
fidgeting ناراحت بودن
incommoded by want of room ناراحت از حیث
under a cloud <idiom> ناراحت وغمگین
fidget ناراحت بودن
painful ناراحت کننده
to feel strange ناراحت بودن
distraught شوریده ناراحت
grouch ادم ناراحت
upsets نژند ناراحت
upsetting نژند ناراحت
upset نژند ناراحت
grouched ادم ناراحت
grouching ادم ناراحت
i passed an uneasy night ناراحت بودم
grouches ادم ناراحت
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
upsetting conversation گفتگو ناراحت کننده
put (someone) out <idiom> ناراحت ،دردسر،اذیت
What have I done to offend you? من چطور تو را ناراحت کردم؟
antsy <adj.> بیقرار [ناراحت] [بی تاب]
nightmares خواب ناراحت کننده و غم افزا
to be on thorns ناراحت یادل واپس بودن
It is preying on my mind. خیالم را ناراحت کرده است
worrywart ادم غصه خور و ناراحت
I dont mind the cold . از سرما ناراحت نمی شوم
incommode ناراحت گذاردن دردسر دادن
nightmare خواب ناراحت کننده و غم افزا
He feels bad about it . He is concerned about it. از این موضوع ناراحت است
He is on edge. He is restive. آرام ندارد (ناراحت است )
He gets really upset. او [مرد] خیلی ناراحت میشود.
I was devastated. <idiom> من را بسیار ناراحت کرد [اصطلاح روزمره]
esturm مرحله تحریکات جنسی زنان که دران زن میل به نزدیکی بامرد وقابلیت ابستن شدن رادارد
estrus مرحله تحریکات جنسی زنان که دران زن میل به نزدیکی بامرد وقابلیت ابستن شدن رادارد
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
unhandy ناراحت نامناسب برای حمل ونقل دور از دسترس
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
It's pretty hard to be in a bad mood around a fivemonth old baby. ناراحت بودن در کنار یک نوزاد پنج ماهه کار سختی است.
soft pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
checks بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
check بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
crosser تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
woo افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
woos افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
married under a contract unlimited perio زن گرفتن شوهر کردن مزاوجت کردن عروسی کردن با
checked بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
withstood مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
to use effort کوشش کردن بذل مساعی کردن سعی کردن
crosses تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
infringing تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
sterilises گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com