Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (24 milliseconds)
English
Persian
to switch on
اتصال دادن جریان دادن
Other Matches
reduce
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduces
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
operated
اتصال دادن
interconnected
اتصال دادن
interconnected
با هم اتصال دادن
synchronising
با هم اتصال دادن
interconnecting
اتصال دادن
interconnect
با هم اتصال دادن
synchronize
با هم اتصال دادن
synchronizes
با هم اتصال دادن
to put through
اتصال دادن به
bridged
اتصال دادن
bridge
اتصال دادن
operate
اتصال دادن
bridges
اتصال دادن
interconnecting
با هم اتصال دادن
interconnects
با هم اتصال دادن
to make contact
اتصال دادن
operates
اتصال دادن
synchronises
با هم اتصال دادن
synchronised
با هم اتصال دادن
interconnects
اتصال دادن
interconnect
اتصال دادن
connect through
از وسط اتصال دادن
earth
به زمین اتصال دادن
interdigitate
بهم اتصال دادن
earths
به زمین اتصال دادن
splices
اتصال دادن با جوش
splicing
اتصال دادن با جوش
splice
اتصال دادن با جوش
inosculate
بهم اتصال دادن
spliced
اتصال دادن با جوش
full fusion welding
جوش دادن اتصال
interconnected
با یکدیگر اتصال دادن
interconnects
با یکدیگر اتصال دادن
interconnect
با یکدیگر اتصال دادن
interconnecting
با یکدیگر اتصال دادن
draining
جریان دادن
drain
جریان دادن
drained
جریان دادن
drains
جریان دادن
interlocked
اتصال دادن تزویج شدن
interlocks
اتصال دادن تزویج شدن
connect in parallel
بطور موازی اتصال دادن
interlocking
اتصال دادن تزویج شدن
connect in series
بطور سری اتصال دادن
interlock
اتصال دادن تزویج شدن
plugs
ایجاد اتصال الکتریکی با قرار دادن دو شاخه در سوکت
plug
ایجاد اتصال الکتریکی با قرار دادن دو شاخه در سوکت
mine mooring
اتصال دادن مینها به همدیگر به وسیله سیم یا بند
plugging
ایجاد اتصال الکتریکی با قرار دادن دو شاخه در سوکت
fuse
آب شدن فیوز با عبور دادن جریان زیاد از آن
fused
آب شدن فیوز با عبور دادن جریان زیاد از آن
consenting
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consent
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
fanning
1-مکانیزم جریان دادن هوا برای خنک کردن . 2-گستردهای ازوسایل و داده ها
fan
1-مکانیزم جریان دادن هوا برای خنک کردن . 2-گستردهای ازوسایل و داده ها
fanned
1-مکانیزم جریان دادن هوا برای خنک کردن . 2-گستردهای ازوسایل و داده ها
fans
1-مکانیزم جریان دادن هوا برای خنک کردن . 2-گستردهای ازوسایل و داده ها
damping vane
پرهای در فلومتر سوخت برای کاهش دادن و گرفتن نوسانات حاصل از جریان متلاطم
invitations
عمل پردازنده برای اتصال وسیله دیگر و امکان دادن به آن برای ارسال پیام
invitation
عمل پردازنده برای اتصال وسیله دیگر و امکان دادن به آن برای ارسال پیام
conferencing
اتصال چندین کامپیوتر وترمینال به هم برای اجازه دادن به گروهی از کاربران برای ارتباط برقرار کردن
connects
اتصال دادن متصل کردن مربوط کردن
connect
اتصال دادن متصل کردن مربوط کردن
idling current connection
اتصال جریان بی باری
make induced current
جریان القایی اتصال
idle current connection
اتصال جریان بی باری
instantaneous short circuit current
جریان اتصال کوتاه ضربهای
instantaneous short circuit current
جریان اتصال کوتاه لحظهای
initial alternating short circuit curren
جریان متناوب اتصال کوتاه ضربهای
ferries
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferrying
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferry
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferried
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
example is better than precept
نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
to sue for damages
عرضحال خسارت دادن دادخواست برای جبران زیان دادن
to put any one up to something
کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
defines
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defining
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
define
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defined
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
formation
سازمان دادن نیرو تشکیل دادن صورت بندی
conduct
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducts
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
shifted
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
conducted
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
shifts
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
conducting
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
shift
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
expands
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expand
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
televises
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televised
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televise
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
expanding
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
televising
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
adjudging
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudges
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
outdoing
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoes
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdo
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
development
گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
shifting
حرکت دادن تغییر سمت دادن لوله
to picture
شرح دادن
[نمایش دادن]
[وصف کردن]
developments
گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
adjudged
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
maximum asymmetric three phase
current short-circuit جریان اتصال کوتاه ضربهای سه فازه
advances
ترقی دادن ترفیع رتبه دادن
indemnify
غرامت دادن به تامین مالی دادن به
greaten
درشت نشان دادن اهمیت دادن
promulge
انتشار دادن بعموم اگهی دادن
allowance
جیره دادن فوق العاده دادن
organisations
سازمان دادن ارایش دادن موضع
organization
سازمان دادن ارایش دادن موضع
allowances
جیره دادن فوق العاده دادن
organizations
سازمان دادن ارایش دادن موضع
organization of the ground
سازمان دادن یا ارایش دادن زمین
square away
سروسامان دادن به دردسترس قرار دادن
drags
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dragged
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drag
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dynamically
اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
dynamic
اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
mouses
وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
mouse
وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
triple option
بازی تهاجمی با3 اختیار دادن توپ به مدافع پرتاب بازیگرمیانی حفظ توپ و دویدن باان یا پاس دادن
cured
شفا دادن بهبودی دادن
cures
شفا دادن بهبودی دادن
inform
اطلاع دادن گزارش دادن
order
سفارش دادن دستور دادن
houses
منزل دادن پناه دادن
housed
منزل دادن پناه دادن
house
منزل دادن پناه دادن
pottion
بهره دادن از جهاز دادن به
cure
شفا دادن بهبودی دادن
irritates
خراش دادن سوزش دادن
garnishing
زینت دادن لعاب دادن
irritate
خراش دادن سوزش دادن
irritated
خراش دادن سوزش دادن
slashes
چاک دادن شکاف دادن
slashed
چاک دادن شکاف دادن
slash
چاک دادن شکاف دادن
embellishing
ارایش دادن زینت دادن
pronounces
حکم دادن فتوی دادن
pronounce
حکم دادن فتوی دادن
embellish
ارایش دادن زینت دادن
embellished
ارایش دادن زینت دادن
embellishes
ارایش دادن زینت دادن
to follow up
ادامه دادن قوت دادن
informing
اطلاع دادن گزارش دادن
incise
چاک دادن شکاف دادن
develop
بسط دادن پرورش دادن
instructing
دستور دادن اموزش دادن
insult
فحش دادن دشنام دادن
loans
قرض دادن عاریه دادن
insulted
فحش دادن دشنام دادن
illustrate
شرح دادن نشان دادن
instructed
دستور دادن اموزش دادن
illustrates
شرح دادن نشان دادن
loaning
قرض دادن عاریه دادن
instruct
دستور دادن اموزش دادن
loan
قرض دادن عاریه دادن
incised
چاک دادن شکاف دادن
instructs
دستور دادن اموزش دادن
incises
چاک دادن شکاف دادن
informs
اطلاع دادن گزارش دادن
assign
نسبت دادن تخصیص دادن
prefers
ترجیح دادن برتری دادن
preferring
ترجیح دادن برتری دادن
assigned
نسبت دادن تخصیص دادن
assigning
نسبت دادن تخصیص دادن
prefer
ترجیح دادن برتری دادن
direct
دستور دادن دستورالعمل دادن
illustrating
شرح دادن نشان دادن
directed
دستور دادن دستورالعمل دادن
relate
گزارش دادن شرح دادن
directs
دستور دادن دستورالعمل دادن
assigns
نسبت دادن تخصیص دادن
relates
گزارش دادن شرح دادن
develops
بسط دادن پرورش دادن
individualises
تمیز دادن تشخیص دادن
judging
حکم دادن تشخیص دادن
organizing
سازمان دادن ارایش دادن
judges
حکم دادن تشخیص دادن
promoting
ترفیع دادن ترویج دادن
promoting
ترفیع دادن درجه دادن
plating
اب دادن روکش فلز دادن
lends
عاریه دادن اجاره دادن
judged
حکم دادن تشخیص دادن
promotes
ترفیع دادن درجه دادن
to set forth
شرح دادن بیرون دادن
promoted
ترفیع دادن درجه دادن
expands
توسعه دادن بسط دادن
give security for
تامین دادن ضامن دادن
individualising
تمیز دادن تشخیص دادن
individualize
تمیز دادن تشخیص دادن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com