English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (9 milliseconds)
English Persian
neptunian ازاب پیدا شده نپتونی
Other Matches
waterlogged ازاب اشباع
to fish in troubled waters ازاب گل الودماهی گرفتن
water worn ساییده شده ازاب
gateage دریچه یابندبرای جلوگیری ازاب
overarm خارج شدن بازوی شناگر ازاب
diver's mate یار اب باز که اورا ازاب بالا می کشد
to feather an oar پاروراپس ازبیرون اوردن ازاب تخت قراردادن
apparent پیدا
a rare bird کم پیدا
visible پیدا
visibility پیدا
in a good light پیدا
prosilient پیدا
axiomatical پیدا
indiscernible able نا پیدا
phenomenally پیدا
phenomenal پیدا
trover چیز پیدا ده
tracked پیدا کردن
acquire پیدا کردن
exposures پیدا شدن
exposure پیدا شدن
finds پیدا کردن
find پیدا کردن
turn up <idiom> پیدا شدن
to search out پیدا کردن
to pluck up one's heart دل پیدا کردن
to pick up پیدا کردن
tracks پیدا کردن
track پیدا کردن
open roof بام پیدا
raise its head پیدا شدن
pin point پیدا کردن
scholastic agent شاگرد پیدا کن
smell out با بو پیدا کردن
spottable پیدا کردنی
to figure up پیدا کردن
to look up پیدا کردن
finder پیدا کننده
gain پیدا کردن
average پیدا کردن
averaged پیدا کردن
averages پیدا کردن
averaging پیدا کردن
detected پیدا کردن
detecting پیدا کردن
detects پیدا کردن
gained پیدا کردن
gains پیدا کردن
detect پیدا کردن
converge تقارت پیدا کردن
stammer لکنت پیدا کردن
touted خریدار پیدا کردن
stammered لکنت پیدا کردن
to become a necessity لزوم پیدا کردن
tout خریدار پیدا کردن
declining شیب پیدا کردن
declines شیب پیدا کردن
declined شیب پیدا کردن
stammers لکنت پیدا کردن
take to تمایل پیدا کردن به
converges تقارت پیدا کردن
decline شیب پیدا کردن
qualifies شایستگی پیدا کردن
qualify شایستگی پیدا کردن
converging تقارت پیدا کردن
touting خریدار پیدا کردن
trove چیز پیدا شده
i am through with my work ازکارفراغت پیدا کردم
he looks malice ازسیمای او پیدا است
hade تمایل پیدا کردن
get at able یافتنی پیدا کردنی
come to an agreement موافقت پیدا کردن
escrow اجرایی پیدا میکند
demonetize تنزل پیدا کردن
equation of payments قاعده پیدا کردن
i had a quiet read فرصت پیدا کردم
to work out something حل چیزی را پیدا کردن
pvogenous از چرک پیدا شده
prove opplicable مصداق پیدا کردن
primigenial نخست پیدا شده
preempt حق تقدم پیدا کردن
new discovered تازه پیدا شده
luff لنگر پیدا کردن
touts خریدار پیدا کردن
shield حفاظ پیدا کردن
to think out با فکر پیدا کردن
dampened رطوبت پیدا کردن
dampening رطوبت پیدا کردن
to win fame شهرت پیدا کردن
liaises ارتباط پیدا کردن
To find a way out. To find a remedy. چاره پیدا کردن
It showed on his face. از صورتش پیدا بود
dampens رطوبت پیدا کردن
converged تقارت پیدا کردن
to take umbra at رنجش پیدا کردن از
to take a ply تمایل پیدا کردن
dampen رطوبت پیدا کردن
show up <idiom> سر و کله اش پیدا می شود
take to تمایل پیدا کردن
to spring a leaguer رخنه پیدا کردن
liaise ارتباط پیدا کردن
shields حفاظ پیدا کردن
liaised ارتباط پیدا کردن
in the doghouse <idiom> مشکل پیدا کردن با
liaising ارتباط پیدا کردن
Fetch a doctor at once. زود یک دکتر پیدا کن بیاور
Help me find my keys. کمک کن کلیدهایم را پیدا کنم
shocks هول وهراس پیدا کردن
The mountain peak is not in sight. قله کوه پیدا نیست
pot luck هرچه دردیگ پیدا شود
cabbages کش رفتن رشد پیدا کردن
overmaster مهارت کامل پیدا کردن در
find and replace پیدا کردن و جایگزین نمودن
deeping of capital عمق پیدا کردن سرمایه
genealogize شجره کسی را پیدا کردن
read between the lines <idiom> پیدا کردن مفهوم ضمنی
pay dirt <idiom> زیر خاکی پیدا کردن
hit on/upon <idiom> پیدا کردن چیزی که میخواهی
if he has found it اگر ان را پیدا کرده باشد
shocked هول وهراس پیدا کردن
shock هول وهراس پیدا کردن
object symptoms نشانههای پیدا یا بیرون نما
out maneuver برتری مانور پیدا کردن
radar trapping اختلال پیدا کردن رادار
cabbage کش رفتن رشد پیدا کردن
It I get the time . If I could spare sometime. If I round to it. اگر رسیدم( فرصت پیدا شد )
respired امید تازه پیدا کردن
respire امید تازه پیدا کردن
to pick out باگوش پیدا کردن دریافتن
to nerve oneself قوت قلب پیدا کردن
to make the pot boi; معاش خود را پیدا کردن
to rummage out با جستجوی زیاد پیدا کردن
wavers فتور پیدا کردن دو دل بودن
respires امید تازه پیدا کردن
respiring امید تازه پیدا کردن
to come to an understanding پیدا کردن سازش پیداکردن
waver فتور پیدا کردن دو دل بودن
self born پیدا شده در نفس انسان
wavered فتور پیدا کردن دو دل بودن
to pick up فراگرفتن دوباره پیدا کردن
wavering فتور پیدا کردن دو دل بودن
needle in a haystack <idiom> چیزی که خیلی سخت پیدا بشه
scare up <idiom> ازروی اثراتی چیزی را پیدا کردن
to orient oneself چهار سوی خود را پیدا کردن
to get the upper hand برتری جستن تفوق پیدا کردن
to get a meat for a bird برای مرغی جفت پیدا کردن
radio direction finding پیدا کردن جهت بی سیم دشمن
I couldnt find the way back. نتوانستم راه بر گشت را پیدا کنم
make out معنی چیزی را پیدا کردن سردراوردن از
Did you ever find that pen you lost ? قلمت که گم شده بود پیدا کردی ؟
to seek somebody out جستجو برای پیدا کردن کسی
Good oranges are very scarce . پرتقال خوب خیلی کم پیدا می شود
I found a hair in the soup . توی سوپ یک موبود (پیدا کردم )
to turn round برگشتن عقاید دیگری پیدا کردن
pull oneself together بر اعصاب خود تسلط پیدا کردن
surging تکان خوردن لغزش پیدا کردن
prominently بطور پیدا یا اشکارا برجسته وار
rut شور پیدا کردن فحل شدن
rubs اصطکاک پیدا کردن ساییده شدن
rubbed اصطکاک پیدا کردن ساییده شدن
rub اصطکاک پیدا کردن ساییده شدن
unbalance بر هم زدن اختلال مشاعر پیدا کردن
unbalances بر هم زدن اختلال مشاعر پیدا کردن
waver تردید پیدا کردن تبصره قانون
wavered تردید پیدا کردن تبصره قانون
short اتصال مدار اتصالی پیدا کردن
wavering تردید پیدا کردن تبصره قانون
shortest اتصال مدار اتصالی پیدا کردن
wavers تردید پیدا کردن تبصره قانون
shorter اتصال مدار اتصالی پیدا کردن
unbalancing بر هم زدن اختلال مشاعر پیدا کردن
ruts شور پیدا کردن فحل شدن
to get to somebody [something] به کسی دسترسی پیدا کردن [ به چیزی رسیدن]
Things wI'll be looking up .Things wI'll be assuming a better shape (complexion). اوضاع صورت بهتری پیدا خواهد کرد
Can you find me a porter? آیا میتوانید برای من یک باربر پیدا کنید؟
Are there any houses for sale in these parts? این طرفها خانه فروشی پیدا می شود ؟
bench warmer ذخیرهای که کمتر فرصت بازی پیدا میکند
scrape up <idiom> پیدا یا جمع آوری چیزی ازروی نشانه
Our company has some pecuniary difficulties . شرکت ما گرفتاریهای مالی پیدا کرده است
I racked ( cudgeled ) my brain to find a solution . به مغزم فشارآوردم تا راه حلی پیدا کنم
plunge غوطه ورساختن شیب تند پیدا کردن
the ship is hull down کشتی چندان دوراست که تنه ان پیدا نیست
rigor mortis جمود نعشی که 6 تا 01ساعت پس از مرگ پیدا میشود
vinous eloquence فصاحتی که در اثر خوردن شراب پیدا میشود
plunges غوطه ورساختن شیب تند پیدا کردن
canvasses مشتری پیدا کردن یا دنبال سفارش رفتن
bench jockey ذخیرهای که کمتر فرصت بازی پیدا میکند
warm to one's work در کارخود گرم شدن و هیجان پیدا کردن
canvass مشتری پیدا کردن یا دنبال سفارش رفتن
canvassed مشتری پیدا کردن یا دنبال سفارش رفتن
we cannot trace the petitioner نمیتوانم سابقه عرضحال دهنده را پیدا کنم
kentish rag یکجورسنگ اهک سخت که درkent پیدا میشود
canvassing مشتری پیدا کردن یا دنبال سفارش رفتن
leadingquestion پرسشی که کمک به پیدا کردن پاسخ میدهد
to make friends [to make connections] رابطه پیدا کردن [با مردم برای هدفی]
plunged غوطه ورساختن شیب تند پیدا کردن
divides پیدا کردن تعداد چهار هایی که در عدد جا می شوند
these room let well نمیتوانیم برای اطاقهایم اجاره نشین پیدا کنم
The planes pin- pointed the enemy targets . هواپیما ها گشتند تا هدفهای دشمن را دقیق پیدا کردند
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com