Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (39 milliseconds)
English
Persian
shrink one's duty
از انجام وظیفه شانه خالی کردن
Other Matches
to overrun one's duty
از انجام وفیفه شانه خالی کردن
acquit
انجام وظیفه کردن
evade
شانه خالی کردن
weasel
شانه خالی کردن
shirks
شانه خالی کردن از
weasels
شانه خالی کردن
repudiate
شانه خالی کردن
shrinking
شانه خالی کردن از
shrink
شانه خالی کردن از
shirk
شانه خالی کردن از
shirked
شانه خالی کردن از
shirking
شانه خالی کردن از
quails
شانه خالی کردن
quail
شانه خالی کردن
beat
شانه خالی کردن
shrinks
شانه خالی کردن از
shirk
شانه خالی کردن
flinches
شانه خالی کردن
flinched
شانه خالی کردن
flinch
شانه خالی کردن
flinching
شانه خالی کردن
cop-out
شانه خالی کردن
bleneh
شانه خالی کردن
to c. ata difficulty
ازسختی شانه خالی کردن
lie-down
از زیرکار شانه خالی کردن درازکشیدن
To shirk ones responsibility .
اززیر با رمسئولیت شانه خالی کردن
lie down
از زیرکار شانه خالی کردن درازکشیدن
sign off
از زیر بار تعهد یامشارکتی شانه خالی کردن
cop-out
شانه خالی
cop-outs
شانه خالی
slackers
کسی که از انجام وفیفه شانه تهی کند
slacker
کسی که از انجام وفیفه شانه تهی کند
hackle
شانه مخصوص شانه کردن لیفهای کتان وابریشم کتان زن
to release
[from responsibility, duty]
معاف کردن
[از وظیفه یا خدمت ]
reed
شانه
[وسیله ای که جهت کوبیدن و محکم کردن نخ پود در چله استفاده می شود و بیشتر در دارهای مکانیکی مورد استفاده قرار می گیرد. اندازه اینگونه شانه به پهنای عرض بافت است.]
blankest
1-رشته خالی . 2-رشتهای که دارای فضاهای خالی است
blank
1-رشته خالی . 2-رشتهای که دارای فضاهای خالی است
heckled
شانه کردن
hackle
شانه کردن
heckle
شانه کردن
heckling
شانه کردن
heckles
شانه کردن
sense of duty
<adj.>
وظیفه شناسی
back-comb
شانه کردن مو به سمت فرق سر
carding
شانه کردن پشم یاپنبه
shoulder block
سد کردن حریف با ضربه شانه
be up to
وظیفه کسی بودن
mammoth task
وظیفه خیلی بزرگ
national service
خدمت نظام وظیفه
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
to reject something with a shrug
[of the shoulders]
با شانه بالا انداختن چیزی را رد کردن
head to head
رقابت شانه به شانه
noil
خرده پشمی که هنگام شانه کردن میریزد
vacancies
محل خالی جای خالی
vacancy
محل خالی جای خالی
high leg attack and shoulder control
زیر یک خم با گرفتن شانه حریف سرنگون کردن و افت کامل
lyophilization
خشک کردن چیزی بوسیله منجمد کردن ان در لوله هی خالی از هوا
combing
شانه کردن جستجو کردن
combed
شانه کردن جستجو کردن
comb
شانه کردن جستجو کردن
shake down
جیب کسی را کاملا خالی کردن بیتوته کردن
deflates
خالی کردن جلوگیری از تورم کردن کاهش قیمت
deflated
خالی کردن جلوگیری از تورم کردن کاهش قیمت
deflating
خالی کردن جلوگیری از تورم کردن کاهش قیمت
deflate
خالی کردن جلوگیری از تورم کردن کاهش قیمت
carding brush
شانه حلاجی یا کیله جهت موازی کردن الیاف به روش دستی
purge
خالی کردن
evacuate
خالی کردن
let out
خالی کردن
vacates
خالی کردن
let off
خالی کردن
discharge
خالی کردن
clear out
خالی کردن
vacating
خالی کردن
venting
خالی کردن
vents
خالی کردن
discharges
خالی کردن
assoil
خالی کردن
drains
خالی کردن اب
give way
جا خالی کردن
to clear out
خالی کردن
clear-out
خالی کردن
vent
خالی کردن
draining
خالی کردن اب
drained
خالی کردن اب
drain
خالی کردن اب
purges
خالی کردن
purged
خالی کردن
to load off
خالی کردن
vented
خالی کردن
to play a gun on
خالی کردن
depleted
خالی کردن
depletes
خالی کردن
depleting
خالی کردن
evacuates
خالی کردن
to work off
خالی کردن
knock out
خالی کردن
turn out
<idiom>
خالی کردن
to give vent to one's wrath
دق دل را خالی کردن
to offload
خالی کردن
evacuated
خالی کردن
vacate
خالی کردن
unloaded
خالی کردن
deplete
خالی کردن
unloads
خالی کردن
to cleanovt
خالی کردن
unload
خالی کردن
vacated
خالی کردن
evacuating
خالی کردن
dispeople
خالی ازسکنه کردن
discharge
خالی کردن باتری
decanting
اهسته خالی کردن
discharge
خالی کردن گلوله
decants
اهسته خالی کردن
vent
خالی کردن خشم
to vent oneself
دل خود را خالی کردن
to touch off
درکردن خالی کردن
unload
خالی کردن بار
pump
با تلمبه خالی کردن
pumped
با تلمبه خالی کردن
pumps
با تلمبه خالی کردن
off one's chest
<idiom>
خودرا خالی کردن
diffusion
خالی کردن بار
decant
اهسته خالی کردن
unload
خالی کردن اندوه
relieve one's feeling
دل خود را خالی کردن
exhaustible
قابل خالی کردن
decanted
اهسته خالی کردن
To let off steam . To get it off ones chest.
دل خود را خالی کردن
lade
با ملاقه خالی کردن
to open one's mind
دل خود را خالی کردن
to break bulk
خالی کردن بار
disgorge
خالی کردن ریختن
disgorged
خالی کردن ریختن
To vacate the field .
میدان را خالی کردن
disgorges
خالی کردن ریختن
disgorging
خالی کردن ریختن
unpeople
خالی از سکنه کردن
flecker
خال خالی کردن
desolate
خالی از سکنه کردن
to let off
خالی کردن بخشودن
walk out on
خالی ازسکنه کردن
elutriate
اهسته خالی کردن
manspace
جای خالی در خودرو یا کشتی یا هواپیما جای نفری خالی
tip
خالی کردن سرازیر کردن نوک
tipping
خالی کردن سرازیر کردن نوک
let off
<idiom>
خالی کردن (تفنگ)،منبسط کردن
to emtpy
[your]
glass in one gulp
[at a gulp]
جام را یک نفس خالی کردن
emptiest
خالی کردن تهی شدن
emptier
خالی کردن تهی شدن
let down
باد
[لاستیک را]
خالی کردن
empties
خالی کردن تهی شدن
emptied
خالی کردن تهی شدن
poops
باد وگازمعده را خالی کردن
deflate
باد چیزی را خالی کردن
hollows
پوک شدن خالی کردن
To clean someone out.
جیب کسی ؟ ؟ خالی کردن
hollow
پوک شدن خالی کردن
poop
باد وگازمعده را خالی کردن
aspirate
خالی کردن بیرون کشیدن
empty
خالی کردن تهی شدن
aspirating
خالی کردن بیرون کشیدن
aspirates
خالی کردن بیرون کشیدن
eviscerate
خالی کردن نیروی چیزی راگرفتن
flush
خالی کردن قسمتی از حافظه و محتویات ان
flushing
خالی کردن قسمتی از حافظه و محتویات ان
to come away empty-handed
با دست خالی
[معامله ای را]
ترک کردن
asterisks
پر کردن محل دهدهی خالی با علامت *
flushes
خالی کردن قسمتی از حافظه و محتویات ان
asterisk
پر کردن محل دهدهی خالی با علامت *
quadding
درج فضای خالی در متن برای پر کردن خط
To vacate a house.
خانه ای را خالی کردن ( بلند شدن از محل )
to d. up a liquid
مایعی را باچمچه ومانندان برداشتن یا خالی کردن
pad character
کاراکتر میانگیر برای پر کردن فصای خالی
freed
پاک کردن برنامه ها یا فایل ها با افزایش فضای خالی
frees
پاک کردن برنامه ها یا فایل ها با افزایش فضای خالی
free
پاک کردن برنامه ها یا فایل ها با افزایش فضای خالی
freeing
پاک کردن برنامه ها یا فایل ها با افزایش فضای خالی
counter shed
پودکشی
[عمل رد کردن پود بین تارها که در آن با ضربی کردن تارها، فضای خالی ایجاد می شود.]
lade
بارگیری کردن خالی کردن
fills
پر کردن حروف با جای خالی به طوری که هیچ حرفی جا نماند
overdraw
بیش از اعتبار حواله کردن برات خالی از وجه دادن
fill
پر کردن حروف با جای خالی به طوری که هیچ حرفی جا نماند
fails
انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
fail
انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
failed
انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
qui facit per alium facit perse
کسی که کاری را بوسیله دیگری انجام بدهد خودش ان را انجام داده است
like a duck takes the water
[Idiom]
کاری را تند یاد بگیرند انجام بدهند و از انجام دادن آن لذت ببرند
automates
نصب ماشین هایی که کار نهایی را که قبلاگ افراد انجام می دادند انجام دهند
automating
نصب ماشین هایی که کار نهایی را که قبلاگ افراد انجام می دادند انجام دهند
automate
نصب ماشین هایی که کار نهایی را که قبلاگ افراد انجام می دادند انجام دهند
automated
نصب ماشین هایی که کار نهایی را که قبلاگ افراد انجام می دادند انجام دهند
failure
انجام ندادن کاری که باید انجام شود
failures
انجام ندادن کاری که باید انجام شود
righted
مرتب کردن متن و حروف خالی به طوری که حاشیه سمت راسب مستقیم قرار گیرد
righting
مرتب کردن متن و حروف خالی به طوری که حاشیه سمت راسب مستقیم قرار گیرد
right
مرتب کردن متن و حروف خالی به طوری که حاشیه سمت راسب مستقیم قرار گیرد
robot
وسیلهای که برای انجام یک سری امور تولیدی که مشابه کارهای انجام شده توسط افراد است برنامه ریزی میشود
gurantee
عبارت از ان است که دولت یا دولتهایی طی معاهدهای متعهد شوند که انچه را قادر باشند جهت انجام امر معینی انجام دهند
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com