English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 225 (50 milliseconds)
English Persian
to beentranced withjoy از خوشی غش کردن
Search result with all words
disport خوشی کردن
disported خوشی کردن
disporting خوشی کردن
disports خوشی کردن
rejoice خوشی کردن
rejoiced خوشی کردن
rejoices خوشی کردن
frolic خوشی کردن ورجه ورجه کردن
frolicked خوشی کردن ورجه ورجه کردن
frolicking خوشی کردن ورجه ورجه کردن
frolics خوشی کردن ورجه ورجه کردن
exult جست وخیزکردن بوجدوطرب امدن خوشی کردن
exulted جست وخیزکردن بوجدوطرب امدن خوشی کردن
exulting جست وخیزکردن بوجدوطرب امدن خوشی کردن
exults جست وخیزکردن بوجدوطرب امدن خوشی کردن
eudaemonism اخلاقیاتی که منظور ان فراهم کردن خوشی و سعادت است اخلاقیات ارسطو
eudaimonism اخلاقیاتی که منظور ان فراهم کردن خوشی و سعادت است اخلاقیات ارسطو
eudemonism اخلاقیاتی که منظوران فراهم کردن خوشی وسعادت است
jobilate خوشی کردن
jobilate شادی کردن از خوشی فریاد زدن
rollick خوشی کردن
to break forth in to joy از خوشی فریاد کردن
to make merry خوشی کردن
to pretend illness نا خوشی را بهانه کردن خودرا به ناخوشی زدن تمارض کردن
Other Matches
fools paradise خوشی بی اساس یا خیالی الکی خوشی
enjoyment خوشی
ploy خوشی
gayety خوشی
merry-making خوشی
merry making خوشی
splurging خوشی
joyously با خوشی
frolicsomeness خوشی
lark خوشی
larks خوشی
brannigan خوشی
splurge خوشی
splurges خوشی
felicity خوشی
joyance خوشی
well-being خوشی
joyfulness خوشی
joyousness خوشی
frolicking خوشی
frolics خوشی
glee خوشی
felicities خوشی
cheers خوشی
frolic خوشی
frolicked خوشی
curvet خوشی
jocundness خوشی
jollification خوشی
ploys خوشی
joviality خوشی
jovially با خوشی
cheer خوشی
cheered خوشی
pleasance خوشی
rollick خوشی
merriness خوشی
pleasures خوشی
pleasure خوشی
euphoria خوشی
randan خوشی
mirthfully با خوشی
happiness خوشی
mirthless بی خوشی
hilarity خوشی
joys خوشی
meat and drink خوشی
jollity خوشی
cheerfulness خوشی
delectation خوشی
delights خوشی
spree خوشی
sprees خوشی
delighting خوشی
delight خوشی
gala خوشی
galas خوشی
bliss خوشی
joy خوشی
gust خوشی
joyfully <adv.> با خوشی
gusts خوشی
fortunately <adv.> با خوشی
gladsomeness خوشی
splurged خوشی
happily <adv.> با خوشی
mirth خوشی
paradise سعادت خوشی
whoopee زمان خوشی
jollify خوشی دادن به
benders خوشی ونشاط
felicific خوشی اور
exultantly خوشی کنان
exultingly خوشی کنان
rejoicingly خوشی کنان
bender خوشی ونشاط
f.mirth خوشی عید
married happiness خوشی زناشویی
material to happiness لازمه خوشی
goloptious خوشی اور
goluptious خوشی اور
blessedness مبارکی خوشی
the picture of joy مظهر خوشی
winsome با مسرت و خوشی
gladsome خوشی اور
the picture of joy خوشی مجسم
blithely بطور خوشی
the p of hoppiness منتهادرجه خوشی
i wish you happiness خوشی شما راخواستارم
humouring خوشمزگی خوشی دادن
paint the town red <idiom> اوقات خوشی داشتن
humoured خوشمزگی خوشی دادن
humours خوشمزگی خوشی دادن
to burst with joy از خوشی در پوست خودنگنجیدن
humour خوشمزگی خوشی دادن
humors خوشمزگی خوشی دادن
to shout for joy از خوشی فریاد زدن
wellbeing سلامتی و خوشی خوشبختی
gratifyingly چنانکه خوشی دهد
jet set دایم در سفر و خوشی
a land of milk and honey <idiom> جای سعادت و خوشی
jamborees مجمع پیشاهنگان خوشی
while away the time <idiom> زمان خوشی را گذراندن
jamboree مجمع پیشاهنگان خوشی
hedonics اصول خوشی ولذت
humoring خوشمزگی خوشی دادن
I am sore at her. Iam bitter about her. ازاودل خوشی ندارم
humored خوشمزگی خوشی دادن
It doesnt look nice . It is useemly. صورت خوشی ندارد
high time هنگام خوشی وعیش ونوش
delightful لذت بخش خوشی اور
he is transported with joy ازفرط خوشی بی خودشده است
humor خوشی دادن راضی نگاهداشتن
i wish you happiness خوشی یا سعادت شما را می خواهم
give oneself up to <idiom> اجازه خوشی را به کسی دادن
To feign I'llness. خود رابنا خوشی زدن
luse طاعون نا خوشی واگیره دار
overjoyed از فرط خوشی از خود بیخودشد
we made a night of it چه شب خوشی گذراندیم چه شبی کردیم
It wI'll come to a bad end. It is foredoomed. اینکار عاقبت ( خوشی ) ندارد
to play possum خودرا بنا خوشی زدن
no new is good new یارویدادتازه خودیک خبر خوشی است
we had a good time خوش گذشت وقت خوشی داشتیم
crumpled rose leaf چیزی که خوشی انسان رامنغض میکند
hedonism فلسفه خوشی پرستی وتمتع ازلذایذ دنیای زودگذر
to gild the pill چیزناگواری راکه انسان ناچاراست تحمل نمایدبصورت خوشی دراوردن
the joy overpays the toil خوشی این کار رنج انراکه جبران میکندسهل است برانهم می چربد
yoicks علامت تعجب درهیجان و خشم و خوشی ووجد.فریاد تحریک و تشویق برای تازی شکاری مخصوص
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
soft-pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
preach وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
infringing تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
sterilizing گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
sterilizes گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
exploits استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
crosser تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
sterilising گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
married under a contract unlimited perio زن گرفتن شوهر کردن مزاوجت کردن عروسی کردن با
sterilized گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
crosses تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
sterilize گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
exploiting استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
preaches وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
infringes تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
check بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
checked بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
withstands مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
infringed تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
checks بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
corrects تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
point اشاره کردن دلالت کردن متوجه کردن نکته
support حمایت یاتقویت کردن تحمل کردن اثبات کردن
correcting تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
correct تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
time تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
infringe تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com