English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (25 milliseconds)
English Persian
to point a moral اصل اخلاقی را نشان دادن یابکار بردن
Other Matches
target materials مواد و وسایل بردن هدفهاروی نقشه یا نشان دادن ومشخص کردن انها روی طرحها
refinances تشکیلات جدید بکار تجاری خود دادن سرمایه اضافه اندوختن یابکار زدن
refinance تشکیلات جدید بکار تجاری خود دادن سرمایه اضافه اندوختن یابکار زدن
refinancing تشکیلات جدید بکار تجاری خود دادن سرمایه اضافه اندوختن یابکار زدن
refinanced تشکیلات جدید بکار تجاری خود دادن سرمایه اضافه اندوختن یابکار زدن
ground resolution قدرت نشان دادن قسمتهای کوچک زمین نشان دادن جزئیات زمین
moralising نتیجه اخلاقی گرفتن از اخلاقی کردن
moralises نتیجه اخلاقی گرفتن از اخلاقی کردن
moralizes نتیجه اخلاقی گرفتن از اخلاقی کردن
moralized نتیجه اخلاقی گرفتن از اخلاقی کردن
moralizing نتیجه اخلاقی گرفتن از اخلاقی کردن
moralised نتیجه اخلاقی گرفتن از اخلاقی کردن
moralize نتیجه اخلاقی گرفتن از اخلاقی کردن
flags یک بیت در کلمه نشان دهنده وضعیت برای نشان دادن وضعیت وسیله
flag یک بیت در کلمه نشان دهنده وضعیت برای نشان دادن وضعیت وسیله
intuitivism اصولی که بموجب ان مبادی اخلاقی را حسی میدانند اصول اخلاقی حسی
example is better than precept نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
televise درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televised درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televises درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televising درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
antinomian مخالفین اصول اخلاقی فرقهای از مسیحیان که مخالف مراعات اصول اخلاقی بودند و اعتقادداشتند که خداوند در همه حال نسبت به مسیحیان لطف دارد
greaten درشت نشان دادن اهمیت دادن
illustrates شرح دادن نشان دادن
illustrate شرح دادن نشان دادن
illustrating شرح دادن نشان دادن
flag 1-روش نشان دادن انتهای فیلد یا یک چیز مخصوص در پایگاه داده ها. 2-روش گزارش دادن وضعیت ثبات پس از یک عمل ریاضی یا منط قی
flags 1-روش نشان دادن انتهای فیلد یا یک چیز مخصوص در پایگاه داده ها. 2-روش گزارش دادن وضعیت ثبات پس از یک عمل ریاضی یا منط قی
propels بردن حرکت دادن
to put through از پیش بردن دادن
propelled بردن حرکت دادن
propel بردن حرکت دادن
evincing نشان دادن
to show up نشان دادن
actuate نشان دادن
showŠetc نشان دادن
adumbrate نشان دادن
registers نشان دادن
registering نشان دادن
demonstrate نشان دادن
evinces نشان دادن
evinced نشان دادن
evince نشان دادن
demonstrating نشان دادن
demonstrates نشان دادن
demonstrated نشان دادن
vision یا نشان دادن
visions یا نشان دادن
ante نشان دادن
runs نشان دادن
showed نشان دادن
shows نشان دادن
exert نشان دادن
introducing نشان دادن
introduces نشان دادن
introduced نشان دادن
introduce نشان دادن
point نشان دادن
show نشان دادن
exerts نشان دادن
indicates نشان دادن
indicated نشان دادن
indicate نشان دادن
exerting نشان دادن
exerted نشان دادن
to put forth نشان دادن
imbody نشان دادن
register نشان دادن
run نشان دادن
for crying out loud <idiom> نشان دادن عصبانیت
respond واکنش نشان دادن
cough up <idiom> بی تمایلی نشان دادن
decorating نشان یامدال دادن به
responds واکنش نشان دادن
adumbration نشان دادن خلاصه
foreshown از پیش نشان دادن
impassibly بی نشان دادن عاطفه
decorates نشان یامدال دادن به
keep at something پشتکار نشان دادن
responded واکنش نشان دادن
display نشان دادن اطلاعات
To assert oneself . To display ones merit . خودی را نشان دادن
decorate نشان یامدال دادن به
playoff نشان دادن فیلم
playoffs نشان دادن فیلم
marshals به ترتیب نشان دادن
to hang back بیمیلی نشان دادن
marshalled به ترتیب نشان دادن
marshaling به ترتیب نشان دادن
graphs با نمودار نشان دادن
by show of hands با نشان دادن دست
marshaled به ترتیب نشان دادن
graph با نمودار نشان دادن
showdown نمونه نشان دادن
showdowns نمونه نشان دادن
hang back بی میلی نشان دادن
reacting واکنش نشان دادن
to be illustrative of با عکس نشان دادن
image نشان دادن تصویر
displayed نشان دادن اطلاعات
displaying نشان دادن اطلاعات
lout نفهمی نشان دادن
louts نفهمی نشان دادن
displays نشان دادن اطلاعات
marshal به ترتیب نشان دادن
exemplifies بانمونه نشان دادن
react واکنش نشان دادن
prefiguring از پیش نشان دادن
force خشونت نشان دادن
forces خشونت نشان دادن
forcing خشونت نشان دادن
prefigures از پیش نشان دادن
prefigured از پیش نشان دادن
reacted واکنش نشان دادن
prefigure از پیش نشان دادن
rubricize قرمز نشان دادن
televise با تلویزیون نشان دادن
televised با تلویزیون نشان دادن
exemplify بانمونه نشان دادن
exemplifying بانمونه نشان دادن
emblems با علایم نشان دادن
squirmed ناراحتی نشان دادن
squirming ناراحتی نشان دادن
squirms ناراحتی نشان دادن
televising با تلویزیون نشان دادن
rubricate قرمز نشان دادن
televises با تلویزیون نشان دادن
blazes باتصویر نشان دادن
blazed باتصویر نشان دادن
blaze باتصویر نشان دادن
reacts واکنش نشان دادن
measure اندازه نشان دادن
squirm ناراحتی نشان دادن
pretypify قبلا نشان دادن
to play fast and loose بی ثباتی نشان دادن
pragmatize واقعی نشان دادن
emblem با علایم نشان دادن
exemplified بانمونه نشان دادن
emote هیجان نشان دادن
represents بیان کردن نشان دادن
carry the torch <idiom> نشان دادن وفاداری به کسی
to screen a scene در روی پرده نشان دادن
indexed نشان دادن بصورت الفبایی
wear one's heart on one's sleeve <idiom> نشان دادن تمام احساسات
you don't say <idiom> نشان دادن تعجب ازشنیدهها
show one round همه جا را به کسی نشان دادن
to set out نشان دادن تعیین کردن
historicize بعنوان تاریخ نشان دادن
impassibly بی نشان دادن احساس درد
represented بیان کردن نشان دادن
indexes نشان دادن بصورت الفبایی
represent بیان کردن نشان دادن
lay down the law <idiom> راه را به کسی نشان دادن
turtledoves عزیز محبت نشان دادن
turtledove عزیز محبت نشان دادن
display نشان دادن ابراز کردن
charted بر روی نقشه نشان دادن
displayed نشان دادن ابراز کردن
displaying نشان دادن ابراز کردن
To show ones mettle . غیرت خود را نشان دادن
reacted عکس العمل نشان دادن
react عکس العمل نشان دادن
displays نشان دادن ابراز کردن
reacting عکس العمل نشان دادن
to give a warm welcome روی خوش نشان دادن به
chronogram نشان دادن سنوات تاریخی
reacts عکس العمل نشان دادن
chart بر روی نقشه نشان دادن
index نشان دادن بصورت الفبایی
project فاهر کردن نشان دادن
dogmatize تعصب مذهبی نشان دادن
rogues رذالت و پستی نشان دادن
rogue رذالت و پستی نشان دادن
give someone the green light چراغ سبز نشان دادن
earmarks نشان کردن اختصاص دادن
earmark نشان کردن اختصاص دادن
to jump at something [colloquial] به چیزی واکنش نشان دادن
to do homage تکریم و وفاداری نشان دادن
to pay homage تکریم و وفاداری نشان دادن
projected فاهر کردن نشان دادن
projects فاهر کردن نشان دادن
picture سینما با عکس نشان دادن
phew برای نشان دادن بی تابی
pictured سینما با عکس نشان دادن
pictures سینما با عکس نشان دادن
picturing سینما با عکس نشان دادن
phew برای نشان دادن بیزاری
to render homage تکریم و وفاداری نشان دادن
emblematize بطور کنایه نشان دادن
overreacts بیخود واکنش نشان دادن
representations عمل نشان دادن چیزی
overreacting بیخود واکنش نشان دادن
overreacted بیخود واکنش نشان دادن
overreact بیخود واکنش نشان دادن
to keep one's temper متین بودن نشان دادن
give in <idiom> راه را به کسی نشان دادن
examples بامثال ونمونه نشان دادن
example بامثال ونمونه نشان دادن
representation عمل نشان دادن چیزی
charts بر روی نقشه نشان دادن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com