English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (5 milliseconds)
English Persian
to declare war upon a nation اعلان جنگ به ملتی دادن
Other Matches
to boycott anation ملتی را تحریم قراردادن
to proclaim war اعلان جنگ دادن
declaration of war اعلان جنگ دادن
advertised اعلان کردن انتشار دادن
advertises اعلان کردن انتشار دادن
advertiser اعلان کننده اعلان
advertisers اعلان کننده اعلان
signboards تخته اعلان اعلان
signboard تخته اعلان اعلان
notices اعلان
noticed اعلان
notice اعلان
noticing اعلان
advertising اعلان
posters اعلان
poster اعلان
denunciation of treaty اعلان
declarations اعلان
declaration اعلان
announcements اعلان
announcement اعلان
proclamations اعلان
advertisements اعلان
advertisement اعلان
proclamation اعلان
assertion اعلان
declaring اعلان کردن
signpost تابلو اعلان
Over and out! پایان اعلان !
dos prompt اعلان DOS
fly bill اعلان دستی
signposts تابلو اعلان
playbill اعلان نمایش
system prompt اعلان سیستم
playbills اعلان نمایش
give out اعلان کردن
they proclaimed him sovereign اعلان کردند
declare اعلان کردن
gazette اعلان و اگهی
declares اعلان کردن
announcer اعلان کننده
announcers اعلان کننده
To stick (put,fix)up a notice (poster). اعلان زدن
advertise اعلان کردن
throwaway ورقهی اعلان
vendition اعلان فروش
affiche اعلان دیواری
array declaration اعلان ارایه
billsticker اعلان چسبان
declaration of bankruptcy اعلان ورشکستگی
declaration of neutrality اعلان بیطرفی
declaration of war اعلان جنگ
advertize اعلان کردن
declared اعلان شده
dot prompt نقطه اعلان
macro declaration درشت اعلان
proclamation of the republic اعلان جمهوریت
proclamation of the republic اعلان جمهوری
proclaim اعلان کردن
indigitation اعلان شمارش
proclaimed اعلان کردن
proclamation of independence اعلان استقلال
proclaims اعلان کردن
procedure declaration اعلان رویه
notice to mariner اعلان دریایی
publishment اشاعه اعلان
play bill اعلان نمایش
proclaiming اعلان کردن
alarmed اعلان خطر اخطار
alarmingly اعلان خطر اخطار
alarm اعلان خطر اخطار
declarations افهار افهارنامه اعلان
declare martial اعلان حکومت نظامی
alarms اعلان خطر اخطار
denunciations اعلان الغاء یا خاتمه
denunciation اعلان الغاء یا خاتمه
posters اعلان نصب کردن
poster اعلان نصب کردن
dimension statement حکم اعلان بعد
show bill تابلو اعلان نمایش
denouncement اعلان قطع رابطه
proclamation of martial law اعلان حکومت نظامی
declaration افهار افهارنامه اعلان
bans اعلان ازدواج در کلیسا
to file for bankruptcy اعلان ورشکستگی کردن
audible alarm اعلان خطر سمعی
placards اعلامیه رسمی اعلان
placard اعلامیه رسمی اعلان
banning اعلان ازدواج در کلیسا
ban اعلان ازدواج در کلیسا
To stick a poster on the wall. اعلان به دیوار چسباندن
declare martial اعلان حالت زمان جنگ
to declare a state of emergency اعلان کردن حالت اضطراری
leaflet اعلامیه اوراق تبلیغاتی اعلان
Hereby I declare ... بدین وسیله اعلان می کنم که...
proclamation of martial law اعلان حالت زمان جنگ
to declare something well-founded چیزی را مستدل اعلان کردن
to declare oneself bankrupt خود را ورشکست اعلان کردن
leafleted اعلامیه اوراق تبلیغاتی اعلان
to declare a divident سود سهام را اعلان کردن
leafleting اعلامیه اوراق تبلیغاتی اعلان
leaflets اعلامیه اوراق تبلیغاتی اعلان
to off negotiations اعلان قطع گفتگو یا روابط کردن
to declare something solemnly [publicly] چیزی را رسما [علنا ] اعلان کردن
signpost تیر حامل اعلان تابلو راهنما
signposts تیر حامل اعلان تابلو راهنما
top billing بالاترین قسمت اگهی سینما صدر اعلان
to put a notice on a door اگهی روی در چسباندن اعلان بدر زدن
billboard هرقسمت از نرده ودیوار که روی ان اعلان نصب شود
billboards هرقسمت از نرده ودیوار که روی ان اعلان نصب شود
obituarian کسیکه در گذشتهای تازه راباشرح حال درگذشتگان درروزنامه اعلان می کنند
reduces تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduce تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
obituarist کسیکه در گذشتهای تازه رابا شرح حال در گذشتگان درروزنامه اعلان می کنند
banns اعلان پیشنهاد ازدواج درکلیساتا کسانی که اعتراضی به صلاحیت زوجین دارنداطلاع دهند
prompted کاراکتر یا پیامی که توسط کامپیوتر ارائه میشود تامشخص کند که اماده پذیرفتن ورودی صفحه کلید است اعلان
prompt کاراکتر یا پیامی که توسط کامپیوتر ارائه میشود تامشخص کند که اماده پذیرفتن ورودی صفحه کلید است اعلان
prompts کاراکتر یا پیامی که توسط کامپیوتر ارائه میشود تامشخص کند که اماده پذیرفتن ورودی صفحه کلید است اعلان
placard حمل یا نصب اعلان شعار حمل کردن
placards حمل یا نصب اعلان شعار حمل کردن
consent اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
announces اعلان کردن اخطار کردن
post- اگهی کردن اعلان کردن
post اگهی کردن اعلان کردن
announcing اعلان کردن اخطار کردن
announce اعلان کردن اخطار کردن
notice to airmen اعلامیه هوایی یا اعلان هوایی
posted اگهی کردن اعلان کردن
announced اعلان کردن اخطار کردن
posts اگهی کردن اعلان کردن
ferry گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferried گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferrying گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferries گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
example is better than precept نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
to sue for damages عرضحال خسارت دادن دادخواست برای جبران زیان دادن
to put any one up to something کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
defines 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defining 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defined 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
define 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
conduct هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducting هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducts هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducted هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
shift انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
expanding توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
shifts انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
shifted انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
expand توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
televising درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televises درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televised درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televise درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
expands توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
formation سازمان دادن نیرو تشکیل دادن صورت بندی
to picture شرح دادن [نمایش دادن] [وصف کردن]
outdoes بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
developments گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
outdo بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
adjudging با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudges با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudged با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
shifting حرکت دادن تغییر سمت دادن لوله
outdoing بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
development گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
organization of the ground سازمان دادن یا ارایش دادن زمین
organisations سازمان دادن ارایش دادن موضع
advances ترقی دادن ترفیع رتبه دادن
greaten درشت نشان دادن اهمیت دادن
organization سازمان دادن ارایش دادن موضع
promulge انتشار دادن بعموم اگهی دادن
allowances جیره دادن فوق العاده دادن
allowance جیره دادن فوق العاده دادن
square away سروسامان دادن به دردسترس قرار دادن
indemnify غرامت دادن به تامین مالی دادن به
organizations سازمان دادن ارایش دادن موضع
dragged حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drags حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drag حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dynamic اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
mouses وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
mouse وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
dynamically اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
triple option بازی تهاجمی با3 اختیار دادن توپ به مدافع پرتاب بازیگرمیانی حفظ توپ و دویدن باان یا پاس دادن
illustrate شرح دادن نشان دادن
illustrates شرح دادن نشان دادن
illustrating شرح دادن نشان دادن
promotes ترفیع دادن درجه دادن
promotes ترفیع دادن ترویج دادن
promoting ترفیع دادن درجه دادن
promoting ترفیع دادن ترویج دادن
relate گزارش دادن شرح دادن
relates گزارش دادن شرح دادن
pronounce حکم دادن فتوی دادن
pottion بهره دادن از جهاز دادن به
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com