Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (37 milliseconds)
English
Persian
to let fly
انداختن تیرخالی کردن
Other Matches
to fire a shot
تیرخالی کردن
drops
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropping
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drop
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropped
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
launches
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launching
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launch
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launched
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
primming
بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
to cut out
بریدن ودراوردن- پیش دستی کردن بر- اماده کردن-انداختن
entrances
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrancing
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entranced
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrance
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
operates
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operated
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operate
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
bring down
به زمین انداختن حریف انداختن شکار
trachle
تصادم کردن خسته کردن بزحمت انداختن
to set off
انداختن برابر کردن
hurtle
پرت کردن انداختن
launches
انداختن پرت کردن
lay aside
پس انداز کردن انداختن
hurtling
پرت کردن انداختن
hurtles
پرت کردن انداختن
slotting
انداختن چفت کردن
spit
سوراخ کردن تف انداختن
launched
انداختن پرت کردن
launch
انداختن پرت کردن
launching
انداختن پرت کردن
puts
تعویض کردن انداختن
toss
پرت کردن انداختن
put
تعویض کردن انداختن
slot
انداختن چفت کردن
tossed
پرت کردن انداختن
hurtled
پرت کردن انداختن
spits
سوراخ کردن تف انداختن
slots
انداختن چفت کردن
tosses
پرت کردن انداختن
to put by
دور انداختن رد کردن
tossing
پرت کردن انداختن
putting
تعویض کردن انداختن
horrify
بهراس انداختن به بیم انداختن
horrifies
بهراس انداختن به بیم انداختن
horrifying
بهراس انداختن به بیم انداختن
jeopard
بخطر انداختن بمخاطره انداختن
horrified
بهراس انداختن به بیم انداختن
postpones
بتعویق انداختن موکول کردن
hollering
فریاد کردن سروصداراه انداختن
hollers
فریاد کردن سروصداراه انداختن
paralyze
از کار انداختن بیحس کردن
back
پشتی کردن پشت انداختن
retarding
عقب انداختن اهسته کردن
backs
پشتی کردن پشت انداختن
kid
دست انداختن مسخره کردن
kidded
دست انداختن مسخره کردن
kidding
دست انداختن مسخره کردن
defacing
ازشکل انداختن محو کردن
defaces
ازشکل انداختن محو کردن
defaced
ازشکل انداختن محو کردن
deface
ازشکل انداختن محو کردن
operates
اداره کردن راه انداختن
hollered
فریاد کردن سروصداراه انداختن
throwin
در دنده انداختن تزریق کردن
retards
عقب انداختن اهسته کردن
postponing
بتعویق انداختن موکول کردن
postponed
بتعویق انداختن موکول کردن
operate
اداره کردن راه انداختن
embrangle
گیر انداختن گرفتار کردن
engages
مجذوب کردن درهم انداختن
postpone
بتعویق انداختن موکول کردن
desolate
از ابادی انداختن مخروبه کردن
prorogate
تعطیل کردن بتعویق انداختن
engage
مجذوب کردن درهم انداختن
retard
عقب انداختن اهسته کردن
holler
فریاد کردن سروصداراه انداختن
turn on
بجریان انداختن روشن کردن
operated
اداره کردن راه انداختن
drop in
اتفاقا دیدن کردن انداختن در
involving
گیر انداختن وارد کردن
prorogue
تعطیل کردن بتعویق انداختن
to play the fool with any one
کسیرادست انداختن کسیرامسخره کردن
involves
گیر انداختن وارد کردن
put over
بتاخیر انداختن از سرباز کردن
grooves
خط انداختن شیار دار کردن
involve
گیر انداختن وارد کردن
groove
خط انداختن شیار دار کردن
steer roping
کمند انداختن به گاو ونگهداشتن ناگهانی اسب برای انداختن گاو بزمین
to play off
از سر خود وا کردن و بجان دیگری انداختن
To becomeinsbordinate .
لگد انداختن ( تمرد ونافرمانی کردن )
tangles
درهم گیر انداختن گوریده کردن
tease
اذیت کردن کسی را دست انداختن
runs
به کار انداختن روشن کردن موتور
mimic
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
nails
با میخ الصاق کردن بدام انداختن
To swallow ones pride and request someone (to do something).
نزد کسی رو انداختن ( تقاضایی کردن )
tumult
اغتشاش کردن جنجال راه انداختن
To cause confusion . To kick up a fuss (row).
شلوغی راه انداختن (شلوغ کردن )
to reject something with a shrug
[of the shoulders]
با شانه بالا انداختن چیزی را رد کردن
teases
اذیت کردن کسی را دست انداختن
mimics
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
teased
اذیت کردن کسی را دست انداختن
tangle
درهم گیر انداختن گوریده کردن
to put on airs
باد در خود انداختن خودنمایی کردن
teaze
اذیت کردن کسی را دست انداختن
to make sport of any one
کسی را استهزا کردن یا دست انداختن
disunite
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
mimicked
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
mimicking
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
run
به کار انداختن روشن کردن موتور
catapults
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
catapulting
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
catapult
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
catapulted
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
disunited
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunites
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
To fire a shot
تیر انداختن ( درکردن ، شلیک کردن )
nail
با میخ الصاق کردن بدام انداختن
set up
<idiom>
راه انداختن ،برپا کردن چیزی
nailed
با میخ الصاق کردن بدام انداختن
To tease someone. To pull someonelet.
کسی را دست انداختن ( مسخره کردن )
disuniting
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
To kint ones eyebrows . To frown .
گره برا برو انداختن ( اخم کردن )
shunted
ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
shunts
ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
shunt
ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
taunt
دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
taunting
دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
to start
روشن کردن
[به کار انداختن]
[موتور یا خودرو]
taunts
دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
taunted
دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
stalling
متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
stall
متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
tantalizes
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalized
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
switched
روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
tantalize
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
To take away someones living .
کسی را از نان خوردن انداختن ( نانش را آجر کردن )
tantalises
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
switches
روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
switch
روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
tantalised
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
to report somebody
[to the police]
for breach of the peace
از کسی به خاطر مزاحمت راه انداختن
[به پلیس]
شکایت کردن
stake
شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
stakes
شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
staked
شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
let down
پایین انداختن انداختن
demonetization
خارج کردن پول از گردش از اعتبار انداختن پول درگردش
routinize
عادی یا روزمره کردن بجریان عادی انداختن
billiard point
در بازی بیلیارد انگلیسی 2امتیاز برای کارامبول و 3امتیاز برای کیسه انداختن در بازی امریکایی 1 امتیازبرای کارامبول و امتیازهای دیگر برای کیسه انداختن
ungear
از دنده بیرون انداختن بی دنده کردن
throwing
انداختن
flings
انداختن
throws
انداختن
hewn
انداختن
hewing
انداختن
jaculate
انداختن
spilled or spilt
انداختن
bottom
ته انداختن
slinging
انداختن
throw
انداختن
to fire off a postcard
انداختن
hitching
انداختن
hews
انداختن
to leave out
انداختن
hitches
انداختن
blobs
لک انداختن
hewed
انداختن
hew
انداختن
hitched
انداختن
bottoms
ته انداختن
hitch
انداختن
flinging
انداختن
fling
انداختن
sling
انداختن
slings
انداختن
omitting
انداختن
felling
انداختن
felled
انداختن
line
خط انداختن در
fell
انداختن
hurls
انداختن
prostrate
از پا انداختن
stagger
از پا انداختن
to lay by the heels
بر انداختن
fells
انداختن
omits
انداختن
omit
انداختن
brush finish
خط انداختن
retroject
پس انداختن
omitted
انداختن
pilling
تل انداختن
run home
جا انداختن
lines
خط انداختن در
to let fall
انداختن
to let drop
انداختن
spills
انداختن
hurled
انداختن
hurl
انداختن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com