English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (3 milliseconds)
English Persian
wander اواره بودن منحرف شدن
wandered اواره بودن منحرف شدن
wanders اواره بودن منحرف شدن
Other Matches
peregrinate سرگردان بودن اواره بودن در کشور خارجی اقامت کردن
moons سرگردان بودن اواره بودن
moon سرگردان بودن اواره بودن
wilder سر گردان و اواره بودن
perversity منحرف بودن
falloff متوجه بودن منحرف شدن
deviate منحرف شدن منحرف ساختن انحراف
deviates منحرف شدن منحرف ساختن انحراف
deviating منحرف شدن منحرف ساختن انحراف
deviated منحرف شدن منحرف ساختن انحراف
fugacious اواره
tramp اواره
straggler اواره
tramped اواره
rogue اواره
tramps اواره
homelessness اواره
stragglers اواره
homeless اواره
errant اواره
runabout اواره
immigrants اواره
wanderer اواره
rogues اواره
immigrant اواره
strayed اواره
runabouts اواره
straying اواره کردن
stray اواره کردن
refugee اواره شدن
arrant ولگرد اواره
gadabout اواره دربدر
refugees اواره شدن
strays اواره کردن
straggle سرگردان اواره
excursive اواره گردنده
straggled سرگردان اواره
straggles سرگردان اواره
straggling سرگردان اواره
straggly پراکنده اواره
vagrants ادم اواره و ولگرد
vagrant ادم اواره و ولگرد
gangrel اواره خانه بدوش
refuge اواره گاه حیات وحش
refuges اواره گاه حیات وحش
rove اواره شدن راهزنی دریایی کردن
roves اواره شدن راهزنی دریایی کردن
roved اواره شدن راهزنی دریایی کردن
goliard دانجشوی اواره قرون 21 و31 که اشعار هجایی میخوانده
deviates منحرف
pervert منحرف
aberrant منحرف
perverting منحرف
perverts منحرف
deviating منحرف
deviate منحرف
deviated منحرف
deviants منحرف
lost منحرف
digressional منحرف
perverted منحرف
awry منحرف
deviator منحرف
astray منحرف
hell bent منحرف
perverse منحرف
amiss منحرف
hell-bent منحرف
deviant منحرف
deflect منحرف شدن
deflecting منحرف شدن
deflect منحرف کردن
deflecting منحرف کردن
deflects منحرف شدن
deflects منحرف کردن
deviated منحرف شدن
deflected منحرف شدن
deflected منحرف کردن
bend منحرف کردن
wrings منحرف کردن
to step aside منحرف شدن
intervert منحرف کردن
hell-bent منحرف شده
perverting منحرف کردن
pay off منحرف شدن
perverts منحرف کردن
hell bent منحرف شده
wring منحرف کردن
astray منحرف بیراه
wringing منحرف کردن
deviate منحرف شدن
pervert منحرف کردن
averted منحرف کردن
curving کم کم منحرف شدن
avert منحرف کردن
swerves منحرف کردن
diverts منحرف شدن
diverts منحرف کردن
diverted منحرف شدن
step aside منحرف شدن
curves کم کم منحرف شدن
curve کم کم منحرف شدن
swerved منحرف کردن
averting منحرف کردن
averts منحرف کردن
excurse منحرف شدن
fall off منحرف شدن
swerving منحرف کردن
swerving منحرف شدن
call off منحرف کردن
diverted منحرف کردن
divert منحرف شدن
divert منحرف کردن
deviating منحرف شدن
diversionary منحرف کننده
errant منحرف بدنام
divertive منحرف کننده
deviates منحرف شدن
draw off منحرف کردن
swerved منحرف شدن
digressing منحرف شدن
swerve منحرف کردن
swerve منحرف شدن
deviator منحرف شونده
swerves منحرف شدن
digressively بطور منحرف
digresses منحرف شدن
digress منحرف شدن
digressed منحرف شدن
deflecting voltage ولتاژ منحرف کننده
oblique غیر مستقیم منحرف
detours خط سیر را منحرف کردن
detour خط سیر را منحرف کردن
deflecting electrode صفحه منحرف کننده
deflecting electrode الکترد منحرف کننده
devious غیر مستقیم منحرف
distracts منحرف کردن توجه
distract منحرف کردن توجه
to call off منحرف یامنصرف کردن
twisty پیچ دار منحرف
to divert [British E] / detour [American E] [the] traffic منحرف کردن ترافیک
antevert به جلو منحرف کردن
to put off the scent ازجاده منحرف کردن
skews منحرف کج نگاه کردن
skewing منحرف کج نگاه کردن
deflector plates صفحههای منحرف کننده
divertor switch کلید منحرف کننده
skew منحرف کج نگاه کردن
back slide منحرف شدن از مسیر
indivertible انحراف نا پذیر منحرف نکردنی
diversionary attack تک منحرف کننده توجه دشمن
warp منحرف کردن تاب برداشتن
warped منحرف کردن تاب برداشتن
warps منحرف کردن تاب برداشتن
incorruptible فساد نا پذیر منحرف نشدنی
magnetic deflection field میدان منحرف کننده مغناطیسی
yawed ازمسیر خود منحرف شدن
yaw ازمسیر خود منحرف شدن
slip سرخوردن منحرف شدن از مسیر
sidetracked از امر اصلی منحرف شدن
baffle منحرف کننده جریان سیال
baffled منحرف کننده جریان سیال
baffles منحرف کننده جریان سیال
baffling منحرف کننده جریان سیال
sidetrack از امر اصلی منحرف شدن
jumps تغییرمسیر دادن و منحرف شدن
jumped تغییرمسیر دادن و منحرف شدن
jump تغییرمسیر دادن و منحرف شدن
slipped سرخوردن منحرف شدن از مسیر
slips سرخوردن منحرف شدن از مسیر
perversive گمراه کننده منحرف سازنده
sympodium منحرف شونده یا ممتد درجهت محوری
bolt فرار یا منحرف شدن اسب ازمسیر
to veer off the street از جاده منحرف شدن [ترا فیک]
bolted فرار یا منحرف شدن اسب ازمسیر
bolts فرار یا منحرف شدن اسب ازمسیر
extravagate ازحداعتدال بیرون رفتن منحرف شدن
bolting فرار یا منحرف شدن اسب ازمسیر
shunts ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
shunted ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
shunt ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
To be very conspicuous . To stick out a mile . To be a marked person . مثل گاو پیشانی سفید بودن ( انگشت نما ومشخص بودن )
angle block سد راه شدن از کنار برای منحرف کردن حریف
borrows مسافتی که گوی روی چمن نرم منحرف میشود
borrowed مسافتی که گوی روی چمن نرم منحرف میشود
borrow مسافتی که گوی روی چمن نرم منحرف میشود
contain در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
to have short views د راندیشه حال بودن وبس کوته نظر بودن
contained در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contains در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
spoiler تیم بدون شانس دستگاه منحرف کننده هوا در اتومبیل
to mind مراقب بودن [مواظب بودن] [احتیاط کردن]
outnumber از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumbered از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumbering از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
corresponds بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
to be in one's right mind دارای عقل سلیم بودن بهوش بودن
outnumbers از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
corresponded بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
up to it/the job <idiom> مناسب بودن ،برابربودن ،قادربه انجام بودن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com