English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (41 milliseconds)
English Persian
to d. with others بادیگران تقسیم یاسهم کردن
Other Matches
to keep oneself to oneself ازامیزش بادیگران خود داری کردن
subdivided بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdividing بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdivides بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdivide بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
chime in بادیگران هم اهنگ شدن
to cast in one lot with others بادیگران سهیم شدن
to p with others in something درچیزی بادیگران شریک شدن
incommunicably چنانکه نتوان بادیگران در میان گذاشت
divisor عملوندی که برای تقسیم مقسوم علیه در عمل تقسیم به کار می روند
fissiparous تولیدکننده سلولهای جدیدبوسیله تقسیم سلولی یاشکاف تقسیم شونده
vernier درجه یا تقسیم بندی فرعی تقسیم بدرجات جزء
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
base band 1-محدوده فرکانس سیگنال پیش از پردازش یا ارسال 2-سیگنالهای دیجیتالی ارسالی بدون تقسیم 3-اطلاعات تقسیم شده با یک فرکانس
baseband 1-محدوده فرکانس سیگنال پیش از پردازش یا ارسال 2-سیگنالهای دیجیتالی ارسالی بدون تقسیم 3-اطلاعات تقسیم شده با یک فرکانس
trellis coding روش تقسیم سیگنال که از تقسیم فرکانس و فاز استفاده میکند تا خروجی بیشتر و نرخ خطای کمتر برای سرعت ارسال داده بر حسب بیت در ثانیه ایجاد کند
fraction بخش قسمت تبدیل بکسر متعارفی کردن بقسمتهای کوچک تقسیم کردن
fractions بخش قسمت تبدیل بکسر متعارفی کردن بقسمتهای کوچک تقسیم کردن
compartments تقسیم کردن
distribute تقسیم کردن
divides تقسیم کردن
shares تقسیم کردن
intersects تقسیم کردن
distributes تقسیم کردن
separate تقسیم کردن
separated تقسیم کردن
give-and-take <idiom> تقسیم کردن
distributing تقسیم کردن
divide تقسیم کردن
administer تقسیم کردن
compart تقسیم کردن
intersect تقسیم کردن
share تقسیم کردن
to share out تقسیم کردن
compartment تقسیم کردن
separates تقسیم کردن
intersected تقسیم کردن
shared تقسیم کردن
administering تقسیم کردن
aminister تقسیم کردن
administered تقسیم کردن
administers تقسیم کردن
fractionalize تقسیم بجزء کردن
distribute among the creditors in propor به غرماء تقسیم کردن
graduates تقسیم بندی کردن
shires به استان تقسیم کردن
graduate تقسیم بندی کردن
fractionize تقسیم بجزء کردن
shire به استان تقسیم کردن
tierce به سه قسمت تقسیم کردن
prorate به نسبت تقسیم کردن
autotomize تقسیم خودبخود کردن
pull one's weight <idiom> کارها را تقسیم کردن
whack up تقسیم به سهام کردن
graduating تقسیم بندی کردن
third به سه بخش تقسیم کردن
thirds به سه بخش تقسیم کردن
cantons به بخش تقسیم کردن
canton به بخش تقسیم کردن
sector جزء تقسیم کردن
lot تقسیم بندی کردن
sectors جزء تقسیم کردن
partition تقسیم افراز کردن
break down تقسیم بندی کردن
partitions تقسیم افراز کردن
compartmentation تقسیم بندی کردن
sector کوچکترین فضای دیسک مغناطیسی که توسط کامپیوتر آدرس پذیر است . دیسکک به شیارهای هم مرکز تقسیم میشود و هر شیار به سکتورهایی تقسیم میشود که میتواند به بایتهای داده را ذخیره کند
sectors کوچکترین فضای دیسک مغناطیسی که توسط کامپیوتر آدرس پذیر است . دیسکک به شیارهای هم مرکز تقسیم میشود و هر شیار به سکتورهایی تقسیم میشود که میتواند به بایتهای داده را ذخیره کند
admeasure سهم دادن تقسیم کردن
split ترک برداشتن تقسیم کردن
pottion تقسیم کردن سهم دادن از
compartmentalized به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
allocate تقسیم کردن اختصاص دادن
compartmentalizing به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
gerrymander بطورغیر عادلانه تقسیم کردن
aliquot بدوقسمت مساوی تقسیم کردن
compartmentalize به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
compartmentalising به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
divisions بخش رسته تقسیم کردن
syllabify تقسیم به هجای مقطع کردن
dichotomize بدو بخش تقسیم کردن
compartmentalised به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
distribute تقسیم کردن تعمیم دادن
compartmentalises به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
comparmentalize به اپارتمانهای جداجدا تقسیم کردن
division بخش رسته تقسیم کردن
quadrat به قطعات مستطیل تقسیم کردن
allocates تقسیم کردن اختصاص دادن
apportioning تقسیم کردن تخصیص دادن
distributing تقسیم کردن تعمیم دادن
apportions تقسیم کردن تخصیص دادن
apportion تقسیم کردن تخصیص دادن
apportioned تقسیم کردن تخصیص دادن
allocating تقسیم کردن اختصاص دادن
lot کالا بقطعات تقسیم کردن
compartmentalizes به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
distributes تقسیم کردن تعمیم دادن
parcel به قطعات تقسیم کردن توزیع کردن
parcels به قطعات تقسیم کردن توزیع کردن
partitions اپارتمان تقسیم به بخشهای جزء کردن
balkanize ناحیهای را بقطعات ریز تقسیم کردن
trisect بسه بخش مساوی تقسیم کردن
piecemeal به اجزاء ریز تقسیم کردن خردخرد
quarter به چهار قسمت مساوی تقسیم کردن
partition اپارتمان تقسیم به بخشهای جزء کردن
dispart تقسیم شدن هدف گیری کردن
batches با مقیاس تقسیم کردن عملیات مربوط به بتن
batch با مقیاس تقسیم کردن عملیات مربوط به بتن
impute تقسیم کردن متهم کردن
imputes تقسیم کردن متهم کردن
imputed تقسیم کردن متهم کردن
imputing تقسیم کردن متهم کردن
hyphens علامت چاپ برای نشان دادن تقسیم کردن کلمه
hyphen علامت چاپ برای نشان دادن تقسیم کردن کلمه
terrtorialize محدود بیک ناحیه کردن بصورت خطه در اوردن بنواحی متعدد تقسیم کردن بصورت قلمرو در اوردن
segments قطعه قطعه کردن به بخشهای مختلف تقسیم کردن
segment قطعه قطعه کردن به بخشهای مختلف تقسیم کردن
factorize تقسیم یک عدد به دو عدد کامل که در اثر ضرب کردن همان عدد اصلی نتیجه شود
hyphens فضای خالی که پس از تقسیم کردن کلمه در آخر خط درج میشود در متن کلمه پرداز. ولی هنگام نوشتن طبیعی کلمه دیده نمیشود
hyphen فضای خالی که پس از تقسیم کردن کلمه در آخر خط درج میشود در متن کلمه پرداز. ولی هنگام نوشتن طبیعی کلمه دیده نمیشود
B register 1-ثبات آدرس که به آدرس مرجع اضافه شده که محل مورد نظر را مشخص میکند 2-ثباتی که برای گسترده تر کردن اکومولاتور برای ضرب و تقسیم به کار می رود
apportionment تقسیم
graduator خط تقسیم کن
dispensations تقسیم
cleavage تقسیم
allotments تقسیم
dispensation تقسیم
admeasurement تقسیم
admensuration تقسیم
sharing تقسیم
cleavages تقسیم
allocating تقسیم
divisions تقسیم
branch تقسیم
branches تقسیم
dealing تقسیم
allocate تقسیم
repartition تقسیم
distribution تقسیم
distributions تقسیم
allocates تقسیم
division تقسیم
allotment تقسیم
regionalism تقسیم کشوربنواحی
load distribution تقسیم بار
line graduation تقسیم بندی خط
distribution box جعبه تقسیم
battery bus جعبه تقسیم
splice box جعبه تقسیم
denominator تقسیم کننده
dividing تقسیم بندی
dividable قابل تقسیم
scissor قطع تقسیم
indistributable تقسیم نشدنی
distribution of the estate تقسیم ترکه
distributing box جعبه تقسیم
distribution of forces تقسیم نیروها
distribution coefficient ضریب تقسیم
zeradivide تقسیم بر صفر
denominators تقسیم کننده
busbar جعبه تقسیم
allotment پخش تقسیم
divide exception خطای تقسیم
sortition تقسیم با قرعه
divisional مربوط به تقسیم
division of labor تقسیم کار
divisive تقسیم کننده
divided تقسیم شده
distribution pannel تابلوی تقسیم
division line خط تقسیم شده
clastic تقسیم شونده
divide exception استثناء تقسیم
short division تقسیم باختصار
frequency domulipliction تقسیم فرکانس
division of labour تقسیم کار
allotments پخش تقسیم
divider پرگار تقسیم
divider تقسیم کننده
severability قابلیت تقسیم
divisible قابل تقسیم
sharing the market تقسیم بازار
division check ازمایش تقسیم
divisibility قابلیت تقسیم
subdivision تقسیم مجدد
quartile تقسیم شده به 4/3و 4/1
division تقسیم [ریاضی]
demultiplexer تقسیم کننده
water point نقطه تقسیم اب
divisions of labour تقسیم کار
delay allowance زمان تقسیم
fire distribution تقسیم اتش
graduate بدرجات تقسیم
autotomy تقسیم خودبخود
o o line خط تقسیم دیدبانی
division عمل تقسیم
subdivisions تقسیم مجدد
divisions عمل تقسیم
dichotomy تقسیم به دو بخش
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com