Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (36 milliseconds)
English
Persian
confuse
باهم اشتباه کردن
confuses
باهم اشتباه کردن
Other Matches
to set by the ears
باهم بدکردن باهم مخالف کردن
range error
اشتباه در تخمین دریایی اشتباه بردی اشتباه برد
to set at loggerheads
باهم بد کردن باهم مخالف کردن
glitches
یک اشتباه کوچک که باعث ایجاد اشتباه در انتقال اطلاعات میشود
glitch
یک اشتباه کوچک که باعث ایجاد اشتباه در انتقال اطلاعات میشود
synchronizes
همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronize
همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronising
همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronises
همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronised
همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
sum
باهم جمع کردن
cohabit
باهم زندگی کردن
spliced
باهم متصل کردن
to set at variance
با هم بد کردن باهم مخالف ت
splice
باهم متصل کردن
splices
باهم متصل کردن
splicing
باهم متصل کردن
chum
باهم زندگی کردن
chums
باهم زندگی کردن
sums
باهم جمع کردن
interchanges
باهم عوض کردن
interchanged
باهم عوض کردن
cohabits
باهم زندگی کردن
interchange
باهم عوض کردن
cohabiting
باهم زندگی کردن
symmetrize
باهم قرینه کردن
interwed
باهم پیوند کردن
intercommon
باهم شرکت کردن
interchanging
باهم عوض کردن
to keep company
باهم امیزش کردن
cohabited
باهم زندگی کردن
out of place
<idiom>
درجایی اشتباه ،درزمان اشتباه بودن
to cotton with each other
باهم ساختن یارفاقت کردن
to cotton together
باهم ساختن یارفاقت کردن
to spar at each other
باهم مشت بازی کردن
disunite
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunites
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
to come to an explanation
درتوضیح چیزی باهم موافقت کردن
disuniting
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunited
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
pace lap
دور پیست را باهم رفتن برای گرم کردن ماشین در اغازمسابقه
blunders
اشتباه کردن
blundering
اشتباه کردن
slip-ups
اشتباه کردن
blundered
اشتباه کردن
trip up
<idiom>
اشتباه کردن
slip-up
اشتباه کردن
fumbles
اشتباه کردن
fumbled
اشتباه کردن
mistook
اشتباه کردن
mistaking
اشتباه کردن
to make a mistake
اشتباه کردن
goofs
اشتباه کردن
make a mistake
<idiom>
اشتباه کردن
goofing
اشتباه کردن
mistakes
اشتباه کردن
goofed
اشتباه کردن
mistake
اشتباه کردن
goof
اشتباه کردن
to make an error
اشتباه کردن
fumble
اشتباه کردن
blunder
اشتباه کردن
slip up
اشتباه کردن
slip
اشتباه کردن
slips
اشتباه کردن
miscue
اشتباه کردن
misconstruing
اشتباه کردن
to goof up
[American E]
اشتباه کردن
slipped
اشتباه کردن
misconstrues
اشتباه کردن
misconstrued
اشتباه کردن
misconstrue
اشتباه کردن
bumbled
اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
bumbles
اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
bumble
اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
I consider that a mistake.
[I regard that as a mistake.]
این به نظر من اشتباه است.
[این را من اشتباه بحساب می آورم.]
to stumble in one's speech
درسخنرانی اشتباه کردن
to believe wrong
اشتباه گمان کردن
misthink
اشتباه فکر کردن
miscalculate
اشتباه محاسبه کردن
bobble
پی درپی اشتباه کردن
miscalculate
اشتباه حساب کردن
miscalculated
اشتباه حساب کردن
miscalculated
اشتباه محاسبه کردن
miscalculates
اشتباه حساب کردن
miscalculates
اشتباه محاسبه کردن
bobbles
پی درپی اشتباه کردن
miscalculating
اشتباه حساب کردن
miscalculating
اشتباه محاسبه کردن
refutes
اشتباه کسی را اثبات کردن
hallucinating
هذیان گفتن اشتباه کردن
miscarries
صدمه دیدن اشتباه کردن
refuting
اشتباه کسی را اثبات کردن
miscarrying
صدمه دیدن اشتباه کردن
miscarry
صدمه دیدن اشتباه کردن
refuted
اشتباه کسی را اثبات کردن
refute
اشتباه کسی را اثبات کردن
hallucinate
هذیان گفتن اشتباه کردن
To lead someone astray.
کسی رادچار اشتباه کردن
hallucinates
هذیان گفتن اشتباه کردن
hallucinated
هذیان گفتن اشتباه کردن
eat humble pie
<idiom>
پذیرفتن اشتباه وعذرخواهی کردن
eat crow
<idiom>
مجبور کردن کسی به اشتباه وشکست
bark up the wrong tree
<idiom>
[درمورد چیزی گمان اشتباه کردن]
to blame somebody for something
کسی را مسئول کارناقص
[اشتباه ]
کردن
foul up
<idiom>
با یک اشتباه احمقانه همه چیز را خراب کردن
to hit the wrong key
[on the PC/phone/calculator]
اشتباه تایپ کردن صفحه
[کلید یا تلفن]
to make a typo
[American E]
اشتباه تایپ کردن
[صفحه کلید یا تلفن]
to make a typing error
[mistake]
اشتباه تایپ کردن
[صفحه کلید یا تلفن]
to make
[commit]
a faux pas
اشتباه اجتماعی کردن
[در رابطه با رفتار بین مردم]
fluffs
نرم کردن اشتباه کردن
fluffing
نرم کردن اشتباه کردن
fluffed
نرم کردن اشتباه کردن
fluff
نرم کردن اشتباه کردن
malfunctioned
تابع نرم افزاری برای یافتن کمک کردن به تشخیص دلایل خطا یا اشتباه
malfunctions
تابع نرم افزاری برای یافتن کمک کردن به تشخیص دلایل خطا یا اشتباه
malfunction
تابع نرم افزاری برای یافتن کمک کردن به تشخیص دلایل خطا یا اشتباه
dump
رها کردن گوی بولینگ از انگشت و شست باهم بطوریکه گوی پیچ نخورد کشیدن طناب یا سیم بازکننده چتر
datum error
اشتباه سطح مبنای ارتفاع اشتباه سطح مبنای اب دریا
delivery error
اشتباه پرتاب اشتباه در سیستم پرتاب
fumbled
از کف دادن اتفاقی توپ اشتباه کردن در کنترل توپ گوی لاکراس به زمین افتاده
fumble
از کف دادن اتفاقی توپ اشتباه کردن در کنترل توپ گوی لاکراس به زمین افتاده
fumbles
از کف دادن اتفاقی توپ اشتباه کردن در کنترل توپ گوی لاکراس به زمین افتاده
together
باهم
concurrently
باهم
one with a
باهم
at once
باهم
vis a vis
باهم
inchorus
باهم
vis-a-vis
باهم
tutti
باهم
concerted
باهم
simoltaneously
باهم
conjointly
باهم
simultaneously
باهم
simoltaneous
باهم
jointly
باهم
We went together .
باهم رفتیم
cohabitation
زندگی باهم
to act jointly
باهم کارکردن
to work together
باهم کارکردن
all at once
همه باهم
simultaneous with each other
باهم رخ دهنده
cowork
باهم کارکردن
coexists
باهم زیستن
interwove
باهم امیختن
interweaving
باهم امیختن
concomitancy
باهم بودن
one anda
همه باهم
coadunate
باهم روییده
interweaves
باهم امیختن
interweave
باهم امیختن
contemporaneously
بطورمعاصر باهم
cooperate
باهم کارکردن
coexist
باهم زیستن
coexisted
باهم زیستن
coexisting
باهم زیستن
at loggerheads
<idiom>
باهم جنگیدن
collocation
باهم گذاری
combining
باهم پیوستن
collaborate
باهم کارکردن
to be together
باهم بودن
collaborating
باهم کارکردن
coincide
باهم رویدادن
coincided
باهم رویدادن
coinciding
باهم رویدادن
collaborates
باهم کارکردن
collaborated
باهم کارکردن
coincides
باهم رویدادن
to huddle together
باهم غنودن
kissing kind
باهم دوست
combine
باهم پیوستن
to keep company
باهم بودن
combines
باهم پیوستن
to whip in
باهم نگاهداشتن
to grow together
باهم پیوستن
to be good pax
باهم دوست بودن
coapt
باهم جور امدن
cross fertilize
باهم پیوند زدن
coact
باهم نمایش دادن
coexistent
باهم زیست کننده
coextend
باهم تمدیدیاتوسعه یافتن
promiscuous bathing
ابتنی زن و مرد باهم
they had words
باهم نزاع کردند
to grow together
باهم یکی شدن
to keep friends
باهم دوست ماندن
impacted
باهم جمع شده
impacted
باهم جوش خورده
to hang together
باهم پیوسته یامتحدبودن
com
پیشوند بمعانی با و باهم
to grow into one
باهم یکی شدن
trigon
اجتماع سه ستاره باهم
co-
پیشوندیست بمعنی با و باهم
compare
برابرکردن باهم سنجیدن
correlation
بستگی دوچیز باهم
to bill and coo
باهم غنج زدن
Co
پیشوندیست بمعنی با و باهم
compared
برابرکردن باهم سنجیدن
comparing
برابرکردن باهم سنجیدن
We bear no relationship to each other .
باهم نسبتی نداریم
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com