English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (15 milliseconds)
English Persian
to hang together باهم مربوط بودن
Other Matches
to be together باهم بودن
concomitancy باهم بودن
to keep company باهم بودن
to be together with somebody با کسی باهم بودن
to be good pax باهم دوست بودن
corresponded بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
corresponds بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
correspond بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
appertains مربوط بودن متعلق بودن
appertaining مربوط بودن متعلق بودن
appertained مربوط بودن متعلق بودن
pertains مربوط بودن متعلق بودن
pertained مربوط بودن متعلق بودن
pertain مربوط بودن متعلق بودن
appertain مربوط بودن متعلق بودن
depend مربوط بودن منوط بودن
depended مربوط بودن منوط بودن
depends مربوط بودن منوط بودن
pertain to مربوط بودن به
pertian مربوط بودن
to have connexion with مربوط بودن با
bear مربوط بودن
bears مربوط بودن
concern مربوط بودن به
bear on مربوط بودن
concerns مربوط بودن به
to be in rapport مربوط بودن
treat مربوط بودن به
treated مربوط بودن به
treats مربوط بودن به
to concern something مربوط بودن [شدن] به چیزی [ربط داشتن به چیزی] [بابت چیزی بودن]
to correspond to بهم مربوط بودن
to set by the ears باهم بدکردن باهم مخالف کردن
allude افهار کردن مربوط بودن به
alluding افهار کردن مربوط بودن به
alluded افهار کردن مربوط بودن به
alludes افهار کردن مربوط بودن به
interdepend بهم موکول بودن مربوط بهم بودن
program loans قرضههای مربوط به برنامههای رشد و توسعه وامهای مربوط به اجرای برنامه ها
tactically مربوط به فن به کاربردن یکانها در نبرد مربوط به فن جنگ از نظر نظامی
tactical مربوط به فن به کاربردن یکانها در نبرد مربوط به فن جنگ از نظر نظامی
inference روش تغییر نتیجه اطلاعات مربوط به شخص با استفاده از دادههای مختلف مربوط به افراد
inferences روش تغییر نتیجه اطلاعات مربوط به شخص با استفاده از دادههای مختلف مربوط به افراد
bioclimatic مربوط به اقلیم شناسی مربوط به اب و هوا و نحوه زندگی
victual مربوط به تهیه اذوقه مربوط به تامین خوار و بار
elevation guidance دستورات مربوط به صعودهواپیما راهنماییهای مربوط به صعود هواپیما
to set at loggerheads باهم بد کردن باهم مخالف کردن
genital مربوط به توالد و تناسل مربوط به دستگاه تناسلی
auditory مربوط بشنوایی یا سامعه مربوط به ممیزی وحسابداری
supervisory مربوط به نظارت مربوط به نافر امور
relative که حرکت نشانه گرروی صفحه نمایش مربوط مربوط به حرکت وسیله ورودی است
acoustic مربوط به صدا مربوط به سامعه
acoustical مربوط به صدا مربوط به سامعه
distance angle زاویه مربوط به برد سلاح زاویه مربوط به مسافت هدف
xenial مربوط به مهمان نوازی مربوط به مناسبات بین مهمان و میزبان
range component عنصر مربوط به مسافت عامل مسافت شاخه مربوط به برد
civil appropriation اعتبارات مربوط به امورپرسنلی اعتبارات مربوط به امور غیرنظامی
simultaneously باهم
jointly باهم
simoltaneously باهم
simoltaneous باهم
concerted باهم
tutti باهم
together باهم
at once باهم
one with a باهم
vis-a-vis باهم
concurrently باهم
vis a vis باهم
inchorus باهم
conjointly باهم
simultaneous with each other باهم رخ دهنده
combine باهم پیوستن
combines باهم پیوستن
one anda همه باهم
collocation باهم گذاری
combining باهم پیوستن
to work together باهم کارکردن
interwove باهم امیختن
interweaving باهم امیختن
interweaves باهم امیختن
interweave باهم امیختن
cowork باهم کارکردن
contemporaneously بطورمعاصر باهم
coadunate باهم روییده
collaborating باهم کارکردن
to whip in باهم نگاهداشتن
all at once همه باهم
to act jointly باهم کارکردن
cooperate باهم کارکردن
coinciding باهم رویدادن
coexisted باهم زیستن
coexists باهم زیستن
to huddle together باهم غنودن
cohabitation زندگی باهم
to grow together باهم پیوستن
collaborates باهم کارکردن
at loggerheads <idiom> باهم جنگیدن
collaborated باهم کارکردن
coexisting باهم زیستن
coincides باهم رویدادن
coexist باهم زیستن
coincided باهم رویدادن
coincide باهم رویدادن
kissing kind باهم دوست
We went together . باهم رفتیم
collaborate باهم کارکردن
confuses باهم اشتباه کردن
to bill and coo باهم غنج زدن
to keep friends باهم دوست ماندن
intercommon باهم شرکت کردن
cohabited باهم زندگی کردن
interchanging باهم عوض کردن
to keep company باهم امیزش کردن
interchanged باهم عوض کردن
interchanges باهم عوض کردن
confuse باهم اشتباه کردن
cohabit باهم زندگی کردن
interchange باهم عوض کردن
cohabiting باهم زندگی کردن
compare برابرکردن باهم سنجیدن
symmetrize باهم قرینه کردن
grades جورکردن باهم امیختن
grade جورکردن باهم امیختن
coact باهم نمایش دادن
coapt باهم جور امدن
coapt باهم متناسب شدن
coexistent باهم زیست کننده
to set at variance با هم بد کردن باهم مخالف ت
coextend باهم تمدیدیاتوسعه یافتن
trigon اجتماع سه ستاره باهم
com پیشوند بمعانی با و باهم
cohabits باهم زندگی کردن
comparing برابرکردن باهم سنجیدن
promiscuous bathing ابتنی زن و مرد باهم
compares برابرکردن باهم سنجیدن
compared برابرکردن باهم سنجیدن
interwed باهم پیوند کردن
they had words باهم نزاع کردند
chum باهم زندگی کردن
spliced باهم متصل کردن
chums باهم زندگی کردن
cross fertilize باهم پیوند زدن
to hang together باهم پیوسته یامتحدبودن
We bear no relationship to each other . باهم نسبتی نداریم
to grow together باهم یکی شدن
impacted باهم جمع شده
impacted باهم جوش خورده
sums باهم جمع کردن
correlation بستگی دوچیز باهم
to grow into one باهم یکی شدن
sum باهم جمع کردن
co- پیشوندیست بمعنی با و باهم
Co پیشوندیست بمعنی با و باهم
splicing باهم متصل کردن
splice باهم متصل کردن
splices باهم متصل کردن
conned مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
con مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
pools شریک شدن باهم اتحادکردن
col پیشوند بمعانی باو باهم
pooled شریک شدن باهم اتحادکردن
pool شریک شدن باهم اتحادکردن
simultaneous باهم واقع شونده همزمان
to cotton together باهم ساختن یارفاقت کردن
conning مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
to cotton with each other باهم ساختن یارفاقت کردن
confluent باهم جاری شونده متلاقی
The husband and wife dont get on together. زن وشوهر باهم نمی سازند
out of tune <idiom> باهم خوب وسازش نداشتن
to spar at each other باهم مشت بازی کردن
We entered the room together . باهم وارد اطاق شدیم
adds جمع زدن باهم پیوستن
They are hardly comparable . منا سبتی باهم ندارند
they were made one یعنی باهم عروسی کردند
adding جمع زدن باهم پیوستن
we are kin ما با هم وابسته ایم ما باهم منسوبیم
to go to gether بهم خوردن باهم جوربودن
cons مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
add جمع زدن باهم پیوستن
in on <idiom> برای کای باهم جمع شدن
disunites باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
solunar حاصله در اثر خورشید و ماه باهم
quirister دسته سرودخوانان کلیسا باهم خواندن
photo electric وابسته به تاثیر نورو الکتریک باهم
They fight like cat and dog . باهم مثل سگ وگربه دعوا می کنند
interfertile اماده زاد و ولد دوتایی باهم
homogeneous مقاربت کننده باهم جنس خود
disunite باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
life is not all rose culour در زندگی نوش ونیش باهم است
cross fire تداخل دومکالمه تلفنی یا تلگرافی باهم
to come to an explanation درتوضیح چیزی باهم موافقت کردن
disunited باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disuniting باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
autogenesis ترکیب یا امیختگی سلولهای همانند یا هم نوع باهم
mutton chop دنده و نیمی از مهره که باهم سرخ کنند
concatenate دستوری که دو داده یا متغیر را باهم ترکیب میکند
They are poles apart. یک دنیا باهم فرق دارند ( بسیار متفاوتند )
I often confuse the twin brothers . من این دوقلوها رااغلب باهم عوضی می گیرم
hash گوشت وسبزههای پخته که باهم بیامیزند امیزش
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com