Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (11 milliseconds)
English
Persian
We entered the room together .
باهم وارد اطاق شدیم
Other Matches
I slipped into the room .
یواشکی وارد اطاق شد
to set by the ears
باهم بدکردن باهم مخالف کردن
we left for paris
عازم پاریس شدیم
We set off early for ...
ما
[صبح ]
زود به ... رهسپار شدیم.
we camw in view of that house
د رچشم رس ان خانه واقع شدیم
we watched for his arrival
منتظر ورود او شدیم یا بودیم
we are now quits
اکنون با هم برابر شدیم دیگرحسابی نداریم
We lost the case . We were convicted.
دردادگاه محکوم شدیم ( دعوی را باختیم )
We got into the wrong bus .
سوار اتوبوس غلطی ( اشتباهی ) شدیم
compartment marking
سیستم شماره گذاری اطاق بار هواپیما تقسیم بندی اطاق بار
wake up
کد وارد شدن در ترمینال راه دور برای بیان به کامپیوتر مرکزی که مقصد وارد شدن به آن محل را دارد
to set at loggerheads
باهم بد کردن باهم مخالف کردن
i had scarely arrived
تازه وارد شده بودم که هنوز وارد نشده بودم که ...
concurrently
باهم
one with a
باهم
at once
باهم
concerted
باهم
together
باهم
tutti
باهم
jointly
باهم
simoltaneously
باهم
simultaneously
باهم
inchorus
باهم
vis-a-vis
باهم
vis a vis
باهم
conjointly
باهم
simoltaneous
باهم
cowork
باهم کارکردن
kissing kind
باهم دوست
one anda
همه باهم
to whip in
باهم نگاهداشتن
simultaneous with each other
باهم رخ دهنده
coadunate
باهم روییده
concomitancy
باهم بودن
collaborating
باهم کارکردن
combining
باهم پیوستن
cooperate
باهم کارکردن
collaborates
باهم کارکردن
collaborated
باهم کارکردن
collaborate
باهم کارکردن
to grow together
باهم پیوستن
combines
باهم پیوستن
combine
باهم پیوستن
to huddle together
باهم غنودن
all at once
همه باهم
contemporaneously
بطورمعاصر باهم
to keep company
باهم بودن
interweaving
باهم امیختن
coincides
باهم رویدادن
interweaves
باهم امیختن
coexist
باهم زیستن
coexisted
باهم زیستن
coexisting
باهم زیستن
coexists
باهم زیستن
coinciding
باهم رویدادن
at loggerheads
<idiom>
باهم جنگیدن
coincide
باهم رویدادن
coincided
باهم رویدادن
interwove
باهم امیختن
We went together .
باهم رفتیم
collocation
باهم گذاری
cohabitation
زندگی باهم
to work together
باهم کارکردن
interweave
باهم امیختن
to be together
باهم بودن
to act jointly
باهم کارکردن
com
پیشوند بمعانی با و باهم
cohabits
باهم زندگی کردن
sums
باهم جمع کردن
splicing
باهم متصل کردن
We bear no relationship to each other .
باهم نسبتی نداریم
cross fertilize
باهم پیوند زدن
intercommon
باهم شرکت کردن
interwed
باهم پیوند کردن
coextend
باهم تمدیدیاتوسعه یافتن
coexistent
باهم زیست کننده
sum
باهم جمع کردن
compares
برابرکردن باهم سنجیدن
impacted
باهم جوش خورده
grade
جورکردن باهم امیختن
impacted
باهم جمع شده
grades
جورکردن باهم امیختن
splice
باهم متصل کردن
spliced
باهم متصل کردن
splices
باهم متصل کردن
co-
پیشوندیست بمعنی با و باهم
chum
باهم زندگی کردن
chums
باهم زندگی کردن
comparing
برابرکردن باهم سنجیدن
coapt
باهم متناسب شدن
coapt
باهم جور امدن
coact
باهم نمایش دادن
confuse
باهم اشتباه کردن
confuses
باهم اشتباه کردن
cohabiting
باهم زندگی کردن
cohabit
باهم زندگی کردن
correlation
بستگی دوچیز باهم
compare
برابرکردن باهم سنجیدن
compared
برابرکردن باهم سنجیدن
Co
پیشوندیست بمعنی با و باهم
to be good pax
باهم دوست بودن
trigon
اجتماع سه ستاره باهم
to hang together
باهم پیوسته یامتحدبودن
symmetrize
باهم قرینه کردن
cohabited
باهم زندگی کردن
they had words
باهم نزاع کردند
interchanging
باهم عوض کردن
to hang together
باهم مربوط بودن
interchange
باهم عوض کردن
interchanges
باهم عوض کردن
interchanged
باهم عوض کردن
to grow together
باهم یکی شدن
to grow into one
باهم یکی شدن
to bill and coo
باهم غنج زدن
promiscuous bathing
ابتنی زن و مرد باهم
to set at variance
با هم بد کردن باهم مخالف ت
to keep company
باهم امیزش کردن
to keep friends
باهم دوست ماندن
to be together with somebody
با کسی باهم بودن
pooled
شریک شدن باهم اتحادکردن
pool
شریک شدن باهم اتحادکردن
They are hardly comparable .
منا سبتی باهم ندارند
out of tune
<idiom>
باهم خوب وسازش نداشتن
to cotton with each other
باهم ساختن یارفاقت کردن
they were made one
یعنی باهم عروسی کردند
pools
شریک شدن باهم اتحادکردن
The husband and wife dont get on together.
زن وشوهر باهم نمی سازند
to cotton together
باهم ساختن یارفاقت کردن
to go to gether
بهم خوردن باهم جوربودن
conning
مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
simultaneous
باهم واقع شونده همزمان
con
مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
to spar at each other
باهم مشت بازی کردن
we are kin
ما با هم وابسته ایم ما باهم منسوبیم
col
پیشوند بمعانی باو باهم
adds
جمع زدن باهم پیوستن
confluent
باهم جاری شونده متلاقی
adding
جمع زدن باهم پیوستن
conned
مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
cons
مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
add
جمع زدن باهم پیوستن
homogeneous
مقاربت کننده باهم جنس خود
disuniting
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunites
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
cross fire
تداخل دومکالمه تلفنی یا تلگرافی باهم
quirister
دسته سرودخوانان کلیسا باهم خواندن
in on
<idiom>
برای کای باهم جمع شدن
disunited
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
interfertile
اماده زاد و ولد دوتایی باهم
disunite
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
photo electric
وابسته به تاثیر نورو الکتریک باهم
life is not all rose culour
در زندگی نوش ونیش باهم است
solunar
حاصله در اثر خورشید و ماه باهم
to come to an explanation
درتوضیح چیزی باهم موافقت کردن
They fight like cat and dog .
باهم مثل سگ وگربه دعوا می کنند
office
اطاق
ground
[British]
[floor]
کف اطاق
chambers
اطاق
floors
کف اطاق
offices
اطاق
roommates
هم اطاق
chums
هم اطاق
floored
کف اطاق
chamber
اطاق
floor
کف اطاق
roommate
هم اطاق
room
اطاق
chum
هم اطاق
floor
کف اطاق
rooms
اطاق
house room
اطاق
hash
گوشت وسبزههای پخته که باهم بیامیزند امیزش
concatenate
دستوری که دو داده یا متغیر را باهم ترکیب میکند
They are poles apart.
یک دنیا باهم فرق دارند ( بسیار متفاوتند )
autogenesis
ترکیب یا امیختگی سلولهای همانند یا هم نوع باهم
I often confuse the twin brothers .
من این دوقلوها رااغلب باهم عوضی می گیرم
mutton chop
دنده و نیمی از مهره که باهم سرخ کنند
anteroom
اطاق انتظار
operating stand
اطاق هدایت
triclinium
اطاق نهارخوری
guest-rooms
اطاق مهمان
guest-room
اطاق مهمان
guest room
اطاق مهمان
guest chamber
اطاق مهمان
trick wheel
اطاق اسکان
ante-rooms
اطاق انتظار
wardership
اطاق زندانبان
wardroom
اطاق افسران
parlours
اطاق پذیرایی
parlours
اطاق نشیمن
galleries
اطاق موزه
gallery
اطاق موزه
parlour
اطاق پذیرایی
parlour
اطاق نشیمن
parlors
اطاق پذیرایی
parlors
اطاق نشیمن
living rooms
اطاق نشیمن
living room
اطاق نشیمن
dressing rooms
اطاق رخت کن
dressing room
اطاق رخت کن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com