English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (3 milliseconds)
English Persian
to stand in with any one با کسی هم پیمان بودن
Search result with all words
to keep to one's word درست پیمان بودن
Other Matches
brucsels treaty organization سازمان پیمان بروکسل پیمان دفاعی منعقده بین بلژیک و بریتانیا و فرانسه وهلند و لوکزامبورگ در 8491
concordat پیمان دولت با جماعت مذهبی پیمان رسمی میان دو فرقه مذهبی
contract پیمان مقاطعه عقد و پیمان بستن تعهد کردن مقاطعه کردن
compaction پیمان
convenant پیمان
deed of covenant پیمان
in league هم پیمان
lague پیمان
obstriction پیمان
testament پیمان
handing پیمان
federate هم پیمان
treaties پیمان
treaty پیمان
allegiant هم پیمان
hand پیمان
testaments پیمان
vow پیمان
vows پیمان
vowed پیمان
compacting پیمان
compacted پیمان
contract پیمان
promise پیمان
vowing پیمان
avows پیمان
avowing پیمان
avow پیمان
allied هم پیمان
troth پیمان
covenant پیمان
covenants پیمان
promises پیمان
compact پیمان
federated هم پیمان
oath پیمان
pacts پیمان
oaths پیمان
confederates هم پیمان
pact پیمان
agreements پیمان
ally هم پیمان
allying هم پیمان
agreement پیمان
acted پیمان
act پیمان
leagues پیمان
league پیمان
compacts پیمان
federating هم پیمان
federates هم پیمان
confederate هم پیمان
contract : پیمان بستن
dunkrik treaty پیمان دونکرک
accord مصالحه پیمان
to give ones faith پیمان دادن
handfast پیمان عروسی
peace pact پیمان صلح
perfidiousness پیمان شکنی
perfidy پیمان شکنی
accorded مصالحه پیمان
renewal of the convention تجدید پیمان
accords مصالحه پیمان
reneger پیمان شکن
contract کنترات پیمان .
written contract پیمان نامه
tripartite pact پیمان سه جانبه
faith دین پیمان
faiths دین پیمان
allied کشورهای هم پیمان
locarno treaty پیمان لوکارنو
offensive alliance پیمان تهاجمی
perfidious پیمان شکن
to pawn one's word پیمان بستن
violaor پیمان شکن
purchase notice agreements پیمان خرید
covenants پیمان بستن
covenant پیمان بستن
warsaw treaty پیمان ورشو
warlock پیمان شکن
nonaligned ناهم پیمان
conspires هم پیمان شدن
compact پیمان معاهده
abjuration پیمان شکنی
compacted پیمان معاهده
compacting پیمان معاهده
conspiring هم پیمان شدن
affiance پیمان ازدواج
abjurer or abjuror پیمان شکن
conspire هم پیمان شدن
contractor پیمان کار
violation پیمان شکنی
perjured پیمان شکن
treason پیمان شکنی
conspired هم پیمان شدن
compacts پیمان معاهده
contractors پیمان کار
concord یکجوری پیمان
nato forces نیروهای پیمان ناتو
capitulate پیمان تسلیم بستن
treaty قرارداد پیمان نظامی
confederacy ایالات هم پیمان هم پیمانی
confederacies ایالات هم پیمان هم پیمانی
to pledge one's word قول یا پیمان دادن
to fly away from an agreement پیمان شکنی کردن
capitulated پیمان تسلیم بستن
perfidiously ازروی پیمان شکنی
treaties قرارداد پیمان نظامی
pact of non aggression پیمان عدم تجاوز
pacific security pact پیمان امنیت پاسفیک
perjurious ناشی از پیمان شکنی
quadruple pact پیمان چهار جانبه
capitulating پیمان تسلیم بستن
to forswear oneself پیمان شکنی کردن
capitulates پیمان تسلیم بستن
Old Testament پیمان یا وصیت قدیم
locarno treaty پیمان منعقدبین المان
casus fofderis سبب انعقاد پیمان
casus fofderis هدف انعقاد پیمان
cento سازمان پیمان مرکزی
pact معاهده پیمان بستن
forswore پیمان شکنی کرد
promise of marriage قول یا پیمان عروسی
forswear پیمان شکنی یانقض
forswearing پیمان شکنی یانقض
contractor plant کارخانه پیمان کار
forswears پیمان شکنی یانقض
contracting officer افسر متصدی پیمان
brian kellogg پیمان بریان کلوگ
breach of promise شکستن پیمان ازدواج
alliance پیمان بین دول
pacts معاهده پیمان بستن
conventions پیمان نامه انجمن
adhesion الحاق دولتی به یک پیمان
Bilateral contract. پیمان ( قرارداد ) دو جانبه
alliances پیمان بین دول
convention پیمان نامه انجمن
allied headquarters قرارگاه کشورهای هم پیمان
value cost contract پیمان بستن با قیمتهای پایه
to strike hands دست پیمان بهم دادن
to plight oneself to a person پیمان نامزدی با کسی بستن
accorded پیمان غیررسمی بین المللی
accord پیمان غیررسمی بین المللی
accords پیمان غیررسمی بین المللی
they are sworn frends با هم پیمان دوستی بسته اند
to vow عهد کردن [پیمان دادن]
to enter into an agreement پیمان یا قراردادی منعقد کردن
to forfeit ones word پیمان پکستن بدقول درامدن
promise قول دادن پیمان بستن
promises قول دادن پیمان بستن
north atlantic treaty organization (nato سازمان پیمان اتلانتیک شمالی
stipulates پیمان بستن تصریح کردن
stipulating پیمان بستن تصریح کردن
in treaty مشغول مذاکره و عقد پیمان
treaty قرار داد پیمان نامه
league هم پیمان شدن گروه ورزشی
leagues هم پیمان شدن گروه ورزشی
treaties قرار داد پیمان نامه
stipulate پیمان بستن تصریح کردن
to perform one's oromise پیمان یاوعده خودرا انجام دادن
abjuratory پیمان شکنی مبنی بر نقض عهد
hagiographa بخش سوم کتاب پیمان کهن
privity in contract انحصار نتیجه پیمانی به طرفین ان پیمان
To be very conspicuous . To stick out a mile . To be a marked person . مثل گاو پیشانی سفید بودن ( انگشت نما ومشخص بودن )
peregrinate سرگردان بودن اواره بودن در کشور خارجی اقامت کردن
contain در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contains در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contained در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
to have short views د راندیشه حال بودن وبس کوته نظر بودن
handfast دست نامزدی پیمان عروسی بستن با حلقه
NATO مخفف ناتو سازمان پیمان اتلانتیک شمالی
covenantor اجتماع اشخاص هم پیمان برای انجام کاری
seato forces نیروهای کشورهای پیمان جنوب شرقی اسیا
correspond بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
outnumbering از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
corresponded بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
corresponds بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
outnumbered از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumbers از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
to mind مراقب بودن [مواظب بودن] [احتیاط کردن]
to be in one's right mind دارای عقل سلیم بودن بهوش بودن
outnumber از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
up to it/the job <idiom> مناسب بودن ،برابربودن ،قادربه انجام بودن
eastern european mutual assisstance trea پیمان کمک متقابل اروپای شرقی treaty warsaw
belong مال کسی بودن وابسته بودن
belonged مال کسی بودن وابسته بودن
belongs مال کسی بودن وابسته بودن
fits شایسته بودن برای مناسب بودن
fittest شایسته بودن برای مناسب بودن
validity of the credit معتبر بودن یا پادار بودن اعتبار
fit شایسته بودن برای مناسب بودن
to look out اماده بودن گوش بزنگ بودن
To be on top of ones job . بر کار سوار بودن ( مسلط بودن )
look out منتظر بودن گوش به زنگ بودن
lurked در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
lurking در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
lurks در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
lurk در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
reasonableness موجه بودن عادلانه یا مناسب بودن
to be in a habit دارای خویاعادتی بودن دچارخویاعادتی بودن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com