Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 191 (10 milliseconds)
English
Persian
to get into debt
بدهی پیداکردن
Other Matches
conversion
استفاده بلاجهت و من غیر حق از مال غیر اختلاس کردن تبدیل یک بدهی به بدهی دیگربا نرخ ارز کمتر
conversions
استفاده بلاجهت و من غیر حق از مال غیر اختلاس کردن تبدیل یک بدهی به بدهی دیگربا نرخ ارز کمتر
acquiring
پیداکردن
acquires
پیداکردن
discovers
پیداکردن
loave
پیداکردن
to pluck up heart
دل پیداکردن
discover
پیداکردن
discovered
پیداکردن
to find out
پیداکردن
discovering
پیداکردن
to work out
پیداکردن
to get into debt
وام پیداکردن
shortest
اتصالی پیداکردن
short
اتصالی پیداکردن
to get ones hand in
تسلط پیداکردن در
slanted
شیب پیداکردن
slants
شیب پیداکردن
put through
ارتباط پیداکردن
slant
شیب پیداکردن
shorter
اتصالی پیداکردن
short circuit
اتصال پیداکردن
to form a habit
عادتی پیداکردن
outreach
دسترسی پیداکردن
to come to an agreement
موافقت پیداکردن
to come in to notice
اهمیت پیداکردن
to butt out
پیش امدگی پیداکردن
autotomize
انفصال خودبخود پیداکردن
faltered
تزلزل یا لغزش پیداکردن
faltered
لکنت زبان پیداکردن
falter
تزلزل یا لغزش پیداکردن
falter
لکنت زبان پیداکردن
falters
لکنت زبان پیداکردن
falters
تزلزل یا لغزش پیداکردن
crick
انقباض عضله پیداکردن
misbelieve
اعتقاد خطا پیداکردن
shining
پیداکردن شکار در شب بانورافکن
interdigitate
بهم اتصال پیداکردن
preconceive
قبلا عقیده پیداکردن
syncopate
حالت غش یاسنکوپ پیداکردن
to study out
با بر رسی یا مطالعه پیداکردن
up hill
به بالا شیب پیداکردن
to come to terms
سازش یا موافقت پیداکردن
to strike a bargain
درمعامله موافقت پیداکردن
diverged
ازهم دورشدن اختلاف پیداکردن
to get the run of a metre
وزن شعری را فهمیدن یا پیداکردن
to come to an understanding
پیدا کردن سازش پیداکردن
diverges
ازهم دورشدن اختلاف پیداکردن
diverge
ازهم دورشدن اختلاف پیداکردن
photosensitize
نسبت بنور حساسیت پیداکردن
escape
فرار ازخدمت یا دشمن نجات پیداکردن
escaped
فرار ازخدمت یا دشمن نجات پیداکردن
escaping
فرار ازخدمت یا دشمن نجات پیداکردن
herbescent
اماده برای پیداکردن طبیعت گیاه
have a bone to pick
بهانه برای دعوا یا شکایت پیداکردن
escapes
فرار ازخدمت یا دشمن نجات پیداکردن
eudemonology
مبحث اخلاقیات برای پیداکردن سعادت بشر
to p upon any one's blunder
لغزش کسیراباشتیاق پیداکردن وبدان حمله نمودن
barrier light
نورافکن ساحل دریا برای پیداکردن مسیر کشتی
browsing
نگاه کردن به فایلها یالیستهای کامپیوتر برای پیداکردن یک چیز جالب
homing device
رادارهای ردیاب امواج رادیویی و رادار برای پیداکردن ایستگاه فرستنده انها
acetolysis
تجزیهء جسمی در اثراضافه شدن جوهر سرکه حالت استیله و هیدرولیز پیداکردن در ان واحد
debts
بدهی
debt
بدهی
debit
بدهی
liability to disease
بدهی
due
بدهی
indebtedness
بدهی
debiting
بدهی
liabilities
بدهی
liability
بدهی
debits
بدهی
debited
بدهی
collective liability
بدهی جمعی
capital liability
بدهی درازمدت
liability insurance
بیمه بدهی
debit card
کارت بدهی
contingent liability
بدهی اتفاقی
current liability
بدهی جاری
debit note
صورتحساب بدهی
contingent liability
بدهی احتمالی
debt burden
بار بدهی
due bill
سند بدهی
floating debt
بدهی متغیر
the d. of a debt
پرداخت بدهی
private debt
بدهی خصوصی
oxygen debt
بدهی اکسیژن
public debt
بدهی دولت
net debt
بدهی خالص
national debt
بدهی ملی
debt perpetrator
خطاکار در بدهی
liabilities and assets
بدهی و دارایی
legal liability
بدهی قانونی
debt perpetrator
مرتکب بدهی
to be in debt
بدهی داشتن
capital liability
بدهی سرمایه
promissory note
برگه بدهی
debiting
ستون بدهی
back
بدهی پس افتاده
backs
بدهی پس افتاده
debits
حساب بدهی
debt
بدهی داشتن
debts
بدهی داشتن
credit note
سند بدهی
credit notes
سند بدهی
liquidation
پرداخت بدهی
debits
ستون بدهی
promissory note
سند بدهی
promissory notes
برگه بدهی
promissory notes
سند بدهی
debit
حساب بدهی
debit
ستون بدهی
debited
حساب بدهی
debited
ستون بدهی
debiting
حساب بدهی
absolute liability
بدهی مطلق
acknowladgement of debt
قبول بدهی
bank overdraft
بدهی به بانک
arrear
بدهی معوق
acknowledgement of debt
اقرار به بدهی
admission of liability
قبول بدهی
book debts
بدهی دفتری
an active debt
بدهی با ربح
arrear
بدهی پس افتاده
realisation
[British E]
[of something]
پرداخت بدهی
[اقتصاد]
liquidation
[of something]
پرداخت بدهی
[اقتصاد]
debits
در ستون بدهی گذاشتن
defaulting
عدم پرداخت بدهی
monetization
پرداخت نقدی بدهی
debiting
در ستون بدهی گذاشتن
to pay one's way
بدهی بهم نزدن
defaults
عدم پرداخت بدهی
realization
[American E]
[of something]
پرداخت بدهی
[اقتصاد]
defaulted
عدم پرداخت بدهی
default
عدم پرداخت بدهی
debited
در ستون بدهی گذاشتن
To be in debt up to ones ears.
غرق بدهی بودن
i paid the debt plus interest
بدهی را با بهره ان دادم
solvency
توانایی پرداخت بدهی
deep in debt
تا گردن زیر بدهی
up to the eyes in debt
تا گردن زیر بدهی
due
بدهی موعد پرداخت
debit
در ستون بدهی گذاشتن
embarrassed with debts
زیر بار بدهی
charge account
حساب بدهی مشتری
chargeable
قابل بدهی یا پرداخت
rebates
پرداخت قسمتی از بدهی
rebate
پرداخت قسمتی از بدهی
consolidated debt
بدهی یک کاسه شده
amortization
پرداخت بدهی به اقساط مساوی
Do you have an extra pen to lend me?
یک قلم زیادی داری به من بدهی ؟
debit
به حساب بدهی کسی گذاشتن
insolvency
عدم توانایی در پرداخت بدهی
debited
به حساب بدهی کسی گذاشتن
to pay off a debt
[mortgage]
بدهی
[رهنی]
را قسطی پرداختن
to keep ones he above water
از زیر بدهی بیرون آمدن
emcumbered with debts
زیر بار قرض یا بدهی
debiting
به حساب بدهی کسی گذاشتن
debits
به حساب بدهی کسی گذاشتن
to detain one's due
بدهی خودرا نگه داشتن
monetization
پرداخت بدهی دولت از طریق انتشارپول
Could you lend me some money ?
می توانی یک قدری به من پول قرض بدهی ؟
omittance is no quit tance
بستانکاردلیل پرداخته شدن بدهی نیست
billing
صورتحساب بدهی را تنظیم وارسال کردن
You must account for every penny.
باید تا دینار آخر حساب پس بدهی
debt of record
بدهی قانونی record of court محکوم به
pay off
با دادن بدهی از شرطلبکاری خلاص شدن
to keep ones head above water
خود را از بار بدهی رها کردن
debt discount
تفاوت ارزش اسمی بدهی واصل مبلغ
tax avoidance
اجتناب از پرداخت مالیات کاهش بدهی مالیاتی
deficits
کسر موازنه مازاد بدهی بر موجودی کمبود
working capital
مبلغ اضافی سرمایه جاری پس از کسر بدهی
deficit
کسر موازنه مازاد بدهی بر موجودی کمبود
spot
پیداکردن محل نقاط با دیدبانی دیدبانی کردن
spots
پیداکردن محل نقاط با دیدبانی دیدبانی کردن
an insolvent estate
دارایی یا ملکی که برای پرداخت بدهی بسنده نباشد
debt of honour
بدهی که پرداخت ان به خوش حسابی بدهکار بستگی دارد
Could you move the table a little bit ?
ممکن است این میز راقدری تکان بدهی ؟
elegit
حکم توقیف اموال مدیون تا زمان واریز بدهی خود
delegatee
کسیکه پرداخت بدهی شخص دیگر به او واگذار شده است
good riddance
<idiom>
وقتی چیزی را از دست بدهی وبخاطرش خیلی خوشحال باشی
lien
حق تصرف مال یا ملکی تاهنگامیکه بدهی وابسته به ان داده شود
judgement dept
بدهی که دادگاه حکم پرداخت انرا صادر نموده است
current liability
اقلامی از بدهی که پرداخت انها از محل دارایی جاری باشد
batter
خمیدگی خمیدگی پیداکردن باخمیرپوشاندن
batters
خمیدگی خمیدگی پیداکردن باخمیرپوشاندن
leverage
نسبت بدهی به دارائی خالص تغییر نسبت غیر معین
collocation
ترتیب نوبت و ترتیب پرداخت بدهی به طلبکاران
current ratio
نسبت دارایی موجود به بدهی موجود
due bill
در CL به این شکل تنظیم میشود : بدهی به اقای ..... مبلغ ..... است که عندالمطالبه پرداخت خواهد شد . تاریخ .... این سند بر خلاف برات و سفته به حواله کرد قابل پرداخت نیست
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com