Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (16 milliseconds)
English
Persian
practicably
بطور قابل عبور
Other Matches
wading crossing
عبور از اب درقسمتهای قابل عبور
inexplicably
بطور غیر قابل توضیح چنانکه نتوان توضیح داد بطور غیر قابل تغییر
irretrievably
بطور غیر قابل استرداد جنانکه نتوان برگردانید بطور جبران ناپذیر
inconsiderably
بطور غیر قابل ملاحظه بطور جزئی یا خرد
indisputable
بطور غیر قابل بحث بطور مسلم
traversable
قابل عبور
fordable
قابل عبور
passable
قابل عبور
impassable
غیر قابل عبور
blocked
[with objects]
<adj.>
<past-p.>
غیر قابل عبور
bridgeable
قابل عبور یا پل زدن
permeable
قابل عبور دادن رطوبت
insurmountable
فائق نیامدنی غیر قابل عبور
access structures
ساختمان های قابل عبور و مرور
maximum gradeability
حداکثر شیب قابل عبور به وسیله خودرو
scrub
زمین پوشیده ازخاروخاشاک وغیر قابل عبور خارستان تیغستان
scrubbed
زمین پوشیده ازخاروخاشاک وغیر قابل عبور خارستان تیغستان
scrubbing
زمین پوشیده ازخاروخاشاک وغیر قابل عبور خارستان تیغستان
scrubs
زمین پوشیده ازخاروخاشاک وغیر قابل عبور خارستان تیغستان
to pound the filed
غیر قابل عبور کردن ازحصاری که برای دیگران غیرقابل عبوراست
capably
بطور قابل
ratline
عملیات عبور دادن مواد وپرسنل بطور پنهانی از مرزیا داخل داخل منطقه دشمن
imaginably
بطور قابل تصور
praiseworthily
بطور قابل ستایش
habitably
بطور قابل سکونت
flexibly
بطور قابل انحناء
justifiably
بطور قابل تصدیق
remarkably
بطور قابل ملاحظه
presentably
بطور قابل معرفی
extricably
بطور قابل تخلیص
admissibleness
بطور قابل قبول
divisibly
بطور قابل تقسیم
imputably
بطور قابل اسناد
expansibly
بطور قابل انبساط
aposematically
بطور قابل گوشزد
noteworthily
بطور قابل ملاحظه
questionably
بطور قابل تردید
laudably
بطور قابل ستایش
reliably
بطور قابل اعتماد
separably
بطور قابل تفکیک
excusably
بطور قابل عفو
heritably
بطور قابل توارث
estimably
بطور قابل احترام
comparably
بطور قابل مقایسه
interestingly
بطور قابل توجه
considerably
بطور قابل ملاحظه
explosively
بطور قابل احتراق
improvably
بطور قابل ترقی
objectionably
بطور قابل اعتراض
tolerably
بطور قابل تحمل
perceptibly
بطور قابل درک
eligibly
بطور قابل قبول
justifiably
بطور قابل تبرئه
interchangeably
بطور قابل معاوضه
inheritably
بطور قابل توارث
inaccessibly
بطور غیر قابل دسترسی
inimitably
بطور غیر قابل تقیلد
incalculably
بطور غیر قابل تخمین
notably
بطور برجسته یا قابل ملاحظه
irremeable
بطور غیر قابل برگشت
impregnably
بطور غیر قابل تسخیر
immeasurably
بطور غیر قابل پیمایش
angular adjustable
قابل تنظیم بطور زاویه ای
inalienably
بطور غیر قابل انتقال
admissibly
بطور قابل قبول چنانکه روا
incorruptibly
با ازادگی رشوه خواری بطور غیر قابل تطمیع
irreclaimably
بطور غیر قابل برگشت چنانکه نتوان بازیافت یابرگرداند
accessibly
چنانکه بتوان بدان راه یافت بطور قابل دسترس
inaccessibily
بطور غیر قابل دسترسی چنانکه نتوان به او نزدیک شدیا اورادید
energy transition
عبور انرژی
[ عبور عرضه انرژی ازسوخت سنگواره ای به سوخت پایدار ]
nauseously
بطور تهوع اور یا بد مزه بطور نفرت انگیز
horridly
بطور سهمناک یا نفرت انگیز بطور زننده
lusciously
بطور خوش مزه یا لذیذ بطور زننده
grossly
بطور درشت یا برجسته بطور غیرخالص
poorly
بطور ناچیز بطور غیر کافی
indeterminately
بطور نامعین یا غیرمحدود بطور غیرمقطوع
immortally
بطور فنا ناپذیر بطور باقی
traffic post
پست کنترل و عبور مرور پاسگاه کنترل عبور و مرور
abusively
بطور ناصحیح بطور دشنام
indecorously
بطور ناشایسته بطور نازیبا
latently
بطور ناپیدا بطور پوشیده
incisively
بطور نافذ بطور زننده
martially
بطور جنگی بطور نظامی
genuinely
بطور اصل بطور بی ریا
improperly
بطور غلط بطور نامناسب
friendly front end
طرح نمایش یک برنامه که قابل استفاده و قابل فهم است
recoverable item
وسیله قابل تعمیر و به کار انداختن وسایل قابل بازیابی
archival quality
مدت زمانی که یک کپی قابل ذخیره سازی است قبل از آنکه غیر قابل استفاده شود
escrow
سندرسمی که بدست شخص ثالثی سپرده شده وپس از انجام شرطی قابل اجرایا قابل اجرا یاقابل ابطال باشد
changeable
قابل تعویض قابل تبدیل
tenable
قابل مدافعه قابل تصرف
flexile
قابل تغییر قابل تطبیق
sensible
قابل درک قابل رویت
bilable
قابل رهایی قابل ضمانت
elastic
قابل کش امدن قابل انعطاف
adducible
قابل اضهار قابل ارائه
observable
قابل مشاهده قابل گفتن
presumable
قابل استنباط قابل استفاده
presentable
قابل معرفی قابل ارائه
achievable
قابل وصول قابل تفریق
presentable
قابل نمایش قابل تقدیم
transferable
قابل واگذاری قابل انتقال
exigible
قابل مطالبه قابل پرداخت
exigible
قابل تقاضا قابل ادعا
combustible
قابل سوزش قابل تراکم
thankworthy
قابل تشکر قابل شکر
toll
حق عبور
alpha canis majoris
عبور
transmission
عبور
tolling
حق عبور
rights of way
حق عبور
transmittal
عبور
transmittance
عبور
passage of lines
عبور از خط
cross-Channel
عبور
transmittancy
عبور
road haulage
حق عبور
right of passage
حق عبور
fording
عبور از اب
right of way
حق عبور
passage
حق عبور
passage
عبور
crossing
عبور
passages
عبور
transmissions
عبور
transit
عبور
tolls
حق عبور
passages
حق عبور
irrevocably
بطور تغییر ناپذیر بطور چاره ناپذیر
highway user tax
مالیات حق عبور
transit traffic
عبور ترانزیتی
fords
محل عبور
ford
محل عبور
forded
محل عبور
passage
اجازه عبور
transit error
خطای عبور
transit time
زمان عبور
transit time
مدت عبور
traffics
عبور و مرور
band pass
نوار عبور
laissez passer
پروانه عبور
fares
هزینه عبور
fared
هزینه عبور
fare
هزینه عبور
shallow fording
عبور از اب کم عمق
faring
هزینه عبور
transit bill
اجازه عبور
transit bill
پروانه عبور
deep fording
عبور از اب عمیق
transmission factor
ضریب عبور
passes
عبور کردن
passes
اجازه عبور
passes
گذر عبور
passes
کلمه عبور
electron transition
عبور الکترون
traffic
عبور و مرور
penstock
مجرای عبور اب
cruises
عبور کردن
cruised
عبور کردن
cruise
عبور کردن
passed
اجازه عبور
wading crossing
عبور از پایاب
transmission grating
شبکه عبور
pass
گذر عبور
pass
کلمه عبور
transmittance
مقدار عبور
pass
اجازه عبور
passed
عبور کردن
trafficking
عبور و مرور
overfly
عبور کردن
passed
گذر عبور
passed
کلمه عبور
transit
راه عبور
passavani
سند عبور
transoceanic
عبور از اقیانوس
pass
عبور کردن
tolling
عوارض عبور
conge
اجازه عبور
traversed
عبور کردن
light passing
عبور نور
traverses
عبور کردن
girdle traverse
عبور کمربندی
counter sign
اسم عبور
traversing
عبور کردن
oil passage
عبور روغن
fordability
قابلیت عبور
toll
عوارض عبور
fleets
عبور سریع
fordless
غیرقابل عبور
crossest
عبور کردن
safe conducts
رخصت عبور
crosser
عبور کردن
crosses
عبور کردن
crossing the line
عبور از استوا
crossing the line
عبور از خط استوا
crossing area
منطقه عبور
thoroughfares
راه عبور
safe conduct
رخصت عبور
through traffic
عبور یکسره
traverse
عبور کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com