Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 210 (12 milliseconds)
English
Persian
actualise
[British]
به اجرا در آوردن
actualize
به اجرا در آوردن
carry ineffect
به اجرا در آوردن
carry out
به اجرا در آوردن
implement
به اجرا در آوردن
put ineffect
به اجرا در آوردن
put inpractice
به اجرا در آوردن
put into effect
به اجرا در آوردن
carry into effect
به اجرا در آوردن
make something happen
به اجرا در آوردن
Other Matches
standards
تابعی که یک تابع که زیاد اجرا شود را اجرا میکند مثل ورودی صفحه کلید یا صفحه نمایش
standard
تابعی که یک تابع که زیاد اجرا شود را اجرا میکند مثل ورودی صفحه کلید یا صفحه نمایش
asynchronous
تابعی که جداگانه از برنامه اصلی اجرا میشود و وقتی اجرا میشود که یک موقعیتهای خاصی به وجود آمده باشند
simplest
وسیله چند رسانهای که نیاز به فایل داده برای اجرا ندارد مثل درایو cd برای اجرا cdهای صوتی
simple
وسیله چند رسانهای که نیاز به فایل داده برای اجرا ندارد مثل درایو cd برای اجرا cdهای صوتی
simpler
وسیله چند رسانهای که نیاز به فایل داده برای اجرا ندارد مثل درایو cd برای اجرا cdهای صوتی
run
دستوری که به کاربر امکان نوشتن نام برنامه ای که می خواهد اجرا کند یا دستور DOS ای که می خواهد اجرا کند میدهد
runs
دستوری که به کاربر امکان نوشتن نام برنامه ای که می خواهد اجرا کند یا دستور DOS ای که می خواهد اجرا کند میدهد
operation
ثباتی که حاوی در حین اجرا حاوی که اجرا باشد
Yo be down one ones luck. to have a run of bad luck
بد آوردن
play-act
ادا در آوردن
play-acting
ادا در آوردن
play-acts
ادا در آوردن
to bring to the
[a]
boil
به جوش آوردن
to bring something
آوردن چیزی
attenuation
بدست آوردن
come by
<idiom>
بدست آوردن
to bring the water to the boil
آب را به جوش آوردن
play-acted
ادا در آوردن
holdout
دوام آوردن
holdouts
دوام آوردن
to get
[hold of]
something
آوردن چیزی
fall on feet
<idiom>
شانس آوردن
To take into account (consideration).
بحساب آوردن
To phrase.
به عبارت در آوردن
To cite an example .
مثال آوردن
To bring into existence .
بوجود آوردن
To cry out .
فریاد بر آوردن
To show a deficit . To run short .
کسر آوردن
it never rains but it pours
<idiom>
چپ و راست بد آوردن
acquire
بدست آوردن
obtain
به دست آوردن
get
به دست آوردن
gain
به دست آوردن
receive
به دست آوردن
find
به دست آوردن
conciliate
به دست آوردن
compass
به دست آوردن
achieve
به دست آوردن
vasbyt
تاب آوردن
acquire
به دست آوردن
wring
به دست آوردن
gain
بدست آوردن
gained
بدست آوردن
gains
بدست آوردن
woo
به دست آوردن
win
به دست آوردن
take
به دست آوردن
step
به دست آوردن
realize
به دست آوردن
procure
به دست آوردن
song and dance
<idiom>
دلیل آوردن
tough break
<idiom>
بدبیاری آوردن
abrade
سر غیرت آوردن
client side
داده یا برنامهای روی کامپیوتر مشتری ونه روی سرور اجرا میشود مثلاگ یک برنامه java script روی جستجوگر و کاربر اجرا میشود و برنامه کربردی مشتری است یا داده ذخیره شده ریو دیسک سخت کابر است
to get
[hold of]
something
بدست آوردن چیزی
to obtain something
بدست آوردن چیزی
to get
[hold of]
something
گیر آوردن چیزی
to set the clock forward
ساعت را جلو آوردن
to bring something
گیر آوردن چیزی
to give somebody an appetite
کسی را به اشتها آوردن
to live through something
تاب چیزی را آوردن
push someone's buttons
<idiom>
کفر کسی را در آوردن
gun for something
<idiom>
بازحمت بدست آوردن
metaphraze
به عبارت دیگر در آوردن
drive someone round the bend
<idiom>
جان کسی را به لب آوردن
to bring something
بدست آوردن چیزی
To put someone on his mettle . To rouse someone .
کسی را سر غیرت آوردن
play up to someone
<idiom>
با چاپلوسی سودبدست آوردن
To stir the nation to action.
ملت را بحرکت در آوردن
luck out
<idiom>
خوش شانسی آوردن
to take something into account
چیزی را در حساب آوردن
to serve something
غذا
[چیزی]
آوردن
to bring to the same plane
[height]
به یک صفحه
[بلندی]
آوردن
to run into debt
قرض بالا آوردن
To produce a witness.
دردادگاه شاهد آوردن
To play the drunk . To start a drunken row.
مست بازی در آوردن
take back
<idiom>
ناگهانی بدست آوردن
turn (someone) on
<idiom>
به هیجان آوردن شخصی
write up
<idiom>
مقامی را به حساب آوردن
in for
<idiom>
مطمئن بدست آوردن
put one's finger on something
<idiom>
کاملابه خاطر آوردن
To process and treat something .
چیزی راعمل آوردن
nose down
<idiom>
پایین آوردن دماغه
eke out
<idiom>
به سختی بدست آوردن
retakes
دوباره به دست آوردن
To mimic someone.
ادای کسی را در آوردن
retaking
دوباره به دست آوردن
retaken
دوباره به دست آوردن
retake
دوباره به دست آوردن
to disgrace oneself
خفت آوردن بر خود
in luck
<idiom>
خوش شانسی آوردن
to bring back memories
خاطره ها را به یاد آوردن
To go too far . To exceed the limit . To overexend oneself .
از حد گذراندن ( شورش را در آوردن )
To seek refuge ( shelter).
پناه آوردن ( بردن )
To score points.
امتیاز آوردن ( ورزش )
to buoy something
[up]
چیزی را به میزان بالا آوردن
collects
بدست آوردن یا دریافت داده
to overexert
زیاد به خود فشار آوردن
play down
<idiom>
ارزش چیزی را پایین آوردن
collect
بدست آوردن یا دریافت داده
collecting
بدست آوردن یا دریافت داده
ring a bell
<idiom>
یک مرتبه موضوعی را به خاطر آوردن
round up
<idiom>
گرد هم آوردن ،جمع آوری
To know someone blind spots.
رگ خواب کسی را بدست آوردن
stick it out
<idiom>
طاقت آوردن ،ادامه دادن
in order to
<idiom>
اعتماد شخص را بدست آوردن
to bring somebody before the judge
کسی را در حضور قاضی آوردن
to bring the matter before a court
[the judge]
دعوایی را در حضور قاضی آوردن
to get something to somebody
برای کسی چیزی را آوردن
to count for lost
از دست رفته بحساب آوردن
captures
عمل بدست آوردن داده
capture
عمل بدست آوردن داده
To turn (apple)to someone.
به کسی رو آوردن ( متوسل شدن )
To deliver (strike) a blow
ضربه زدن ( وارد آوردن )
To hit a wining streak.
شانس آوردن ( درقمار وغیره )
parenting
پس انداختن و بار آوردن فرزند
To obtain the desired result .
نتیجه مطلوب را بدست آوردن
To make ( find , get ) an opportunity .
فرصت ( فرصتی ) بدست آوردن
capturing
عمل بدست آوردن داده
rack one's brains
<idiom>
به مغز خود فشار آوردن
He felt sick,. he fell I'll.
حال کسی را جا آوردن ( با کتک )
gain the ear
<idiom>
رگ خواب کسی را به دست آوردن
To draw someone out. To pump someone.
از کسی حرف در آوردن ( کشیدن )
To hold an official inquiry.
تحقیق رسمی بعمل آوردن
give someone a good run for her money
<idiom>
رقابت شدید به وجود آوردن
sound an alarm
زنگ خطر را به صدا در آوردن
To bring someone to his senses
کسی راسر عیل آوردن
to buoy something
[up]
چیزی را بالا روی آب آوردن
keep the wolf from the door
<idiom>
نان بخور و نمیری گیر آوردن
To put it in black and white . To commit some thing to paper .
روی کاغذ آوردن ( کتبی و رسمی )
analysis
بدست آوردن اطلاعات و نتایج از داده
make good
<idiom>
بوجود آوردن چیزی درست دربیاد
To take something to pieces.
دل وروده چیزی را در آوردن ( اوراق کردن )
To maki faces.
دهن کجی کردن ( ادا در آوردن )
brains
مغز کسی را در آوردن بقتل رساندن
take something into account
<idiom>
بخاطر آوردن وتصمیم گیری کردن
To cut down expenses .
خرج را کم کردن ( مخارج راپایین آوردن )
to dig up
با به هم زدن
[جستجو کردن]
از خاک در آوردن
to stand the test
برای مدت زیاد دوام آوردن
to stand the test of time
برای مدت زیاد دوام آوردن
to have breakfast brought to your room
ناشتا را به اتاقتان
[در هتل]
آوردن
[بیاورند]
lose out
<idiom>
بد شانسی آوردن ،مقام نیاوردن ،باختن
to get somebody on the phone
<idiom>
کسی را پشت تلفن گیر آوردن
to launch a product with much fanfare
کالایی را با هیاهو به صحنه نمایش آوردن
to push for an answer
[in reference to something]
برای پاسخ فشار آوردن
[در رابطه با چیزی]
to get a good return on an investment
بازده سودمندی در سرمایه گذاریی بدست آوردن
to make somebody's blood boil
<idiom>
خون کسی را به جوش آوردن
[اصطلاح مجازی]
bring up
<idiom>
معرفی چیزی برای بحث (مذاکره)آوردن
learning curve
نمایش گرافیکی بدست آوردن دانش در زمان
rack one's brains
<idiom>
سخت فکر کردن یاچیزی را بخاطر آوردن
To crane ones neck .
گردن کشیدن (دراز کردن بیرون آوردن )
to go to
ترک کردن برای رفتن و آوردن چیزی
to go away
ترک کردن برای رفتن و آوردن چیزی
To drive someone up the wall.
کسی رابتنگ آوردن (تحت فشار مالی )
copper mordant
دندانه سولفات مس جهت بوجود آوردن رنگ سبز
go-getter
<idiom>
شخصی کار میکند برایبدست آوردن موقعیتی بهتر
getting
دستور بدست آوردن رکورد از فایل یا پایگاه داده
to tax someone
[something]
بیش از اندازه بارکردن
[فشار آوردن بر]
کسی
[چیزی]
gets
دستور بدست آوردن رکورد از فایل یا پایگاه داده
get
دستور بدست آوردن رکورد از فایل یا پایگاه داده
to pull
[British E]
/ make
[American E]
a face
شکلک در آوردن
[به خاطر قهر بودن]
[اصطلاح روزمره]
make a living
<idiom>
پول کافی برای گذراندن زندگی بدست آوردن
to push your luck
[British English]
to press your luck
[American English]
زیاده روی کردن
[شورکاری را در آوردن]
[اصطلاح مجازی]
to handle something
چیزی را تحت کنترل آوردن
[وضعیتی یا گروهی از مردم]
To move heaven and earth.
زمین وزمان را بحرکت در آوردن ( بهر اقدامی دست زدن )
adjustable split die
وسیله ای برای در آوردن دنده یا روزه در سطح خارجی اجسام
scan
بررسی تصویر یا شی یا لیستی از موضوعات برای بدست آوردن داده مشروح آن
scanned
بررسی تصویر یا شی یا لیستی از موضوعات برای بدست آوردن داده مشروح آن
scans
بررسی تصویر یا شی یا لیستی از موضوعات برای بدست آوردن داده مشروح آن
distributing
عمل بدست آوردن اطلاع از داده هایی که در محلهای مختلف قرار دارند
distributes
عمل بدست آوردن اطلاع از داده هایی که در محلهای مختلف قرار دارند
distribute
عمل بدست آوردن اطلاع از داده هایی که در محلهای مختلف قرار دارند
MIP mapping
روش محاسبه پیکس ها در یک تصور برای بدست آوردن فاصله شی از دید بیننده
run
اجرا
exercize
اجرا
runs
اجرا
feasance
اجرا
ministration
اجرا
completion
اجرا
implementation
اجرا
performances
اجرا
performance
اجرا
administrations
اجرا
execution
اجرا
applications
اجرا
application
اجرا
executing
اجرا
effecting
اجرا
effected
اجرا
fulfilment
اجرا
operation
به اجرا
administration
اجرا
executed
اجرا
accomplishment
اجرا
effect
اجرا
executes
اجرا
implementation
اجرا
execute
اجرا
executed
حلقه اجرا
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com