Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (11 milliseconds)
English
Persian
centralized
به طور تمرکزی انجام شده
Search result with all words
centralized control
انجام کنترل به طریقه تمرکزی
Other Matches
centralized
تمرکزی
concentative
تمرکزی تغلیظی
concentrated fire
تیر تمرکزی
centralized control
کنترل تمرکزی
decentralized control
کنترل غیر تمرکزی
centralized items
اقلام اماد تمرکزی
centralising
تمرکز دادن تمرکزی کردن
centralize
تمرکز دادن تمرکزی کردن
centralizes
تمرکز دادن تمرکزی کردن
centralizing
تمرکز دادن تمرکزی کردن
centralises
تمرکز دادن تمرکزی کردن
centralised
تمرکز دادن تمرکزی کردن
centralized items
اقلامی که دستور کنترل توزیع تمرکزی ان رسیده
consolidated motor pool
خودروگاه تمرکزی خودروگاه عمومی یا مشترک
fails
انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
failed
انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
fail
انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
qui facit per alium facit perse
کسی که کاری را بوسیله دیگری انجام بدهد خودش ان را انجام داده است
like a duck takes the water
[Idiom]
کاری را تند یاد بگیرند انجام بدهند و از انجام دادن آن لذت ببرند
automates
نصب ماشین هایی که کار نهایی را که قبلاگ افراد انجام می دادند انجام دهند
automating
نصب ماشین هایی که کار نهایی را که قبلاگ افراد انجام می دادند انجام دهند
automate
نصب ماشین هایی که کار نهایی را که قبلاگ افراد انجام می دادند انجام دهند
automated
نصب ماشین هایی که کار نهایی را که قبلاگ افراد انجام می دادند انجام دهند
failures
انجام ندادن کاری که باید انجام شود
failure
انجام ندادن کاری که باید انجام شود
robot
وسیلهای که برای انجام یک سری امور تولیدی که مشابه کارهای انجام شده توسط افراد است برنامه ریزی میشود
gurantee
عبارت از ان است که دولت یا دولتهایی طی معاهدهای متعهد شوند که انچه را قادر باشند جهت انجام امر معینی انجام دهند
robots
وسیلهای که برای انجام یک سری امور تولیدی که مشابه کارهای انجام شده توسط افراد است برنامه ریزی میشود
scratch one's back
<idiom>
کاری را برای کسی انجام دادن به امید اینکه اوهم برای تو انجام دهد
upward compatible
اصلاحی به این معنی که یک سیستم کامپیوتری یا غستگاه جانبی قادر است هر کاری راکه مدل قبلی انجام می داده انجام داده و علاوه بر ان عملکردهای بیشتری هم داشته باشد سازگاری رو به پیشرفت
retention money
مقدار پولی که کارفرما جهت حسن انجام کار پیمانکار نگه میدارد واین مقدار درصدی ازکل قرارداد است که حسن انجام کار نامیده میشود
querying
1-پنجرهای که در صورت بروز خطا فاهر میشود, برای پردازش از کاربر که چه علی باید انجام شود. 2-پنجرهای با مکان هایی که کاربر کند تا در پایگاه جستجو انجام شود
query
1-پنجرهای که در صورت بروز خطا فاهر میشود, برای پردازش از کاربر که چه علی باید انجام شود. 2-پنجرهای با مکان هایی که کاربر کند تا در پایگاه جستجو انجام شود
queried
1-پنجرهای که در صورت بروز خطا فاهر میشود, برای پردازش از کاربر که چه علی باید انجام شود. 2-پنجرهای با مکان هایی که کاربر کند تا در پایگاه جستجو انجام شود
queries
1-پنجرهای که در صورت بروز خطا فاهر میشود, برای پردازش از کاربر که چه علی باید انجام شود. 2-پنجرهای با مکان هایی که کاربر کند تا در پایگاه جستجو انجام شود
central purchase
خرید اماد به طور تمرکزی خرید اماد به طور یکجا
continues
ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
continue
ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
mission , oriented
لازم برای انجام ماموریت ضروری برای انجام ماموریت
fulfilment
انجام
consummation
انجام
completion
انجام
sequel
انجام
sequels
انجام
execution
انجام
implemented
انجام
accomplishment
انجام
implement
انجام
terminuse ad quem
انجام
implementing
انجام
commissions
انجام
commissioning
انجام
commission
انجام
implements
انجام
performance
انجام
performances
انجام
end all
انجام
fulfillment
انجام
implementation
انجام
compietion
انجام
enforcement
انجام
implementation
انجام
transaction
انجام
at last
سر انجام
achievements
انجام
achievement
انجام
effectuation
انجام
implement
انجام دادن
accomplish
انجام دادن
make out
<idiom>
انجام دادن
implemented
انجام دادن
actions
انجام کاری
carry out
انجام دادن
done
انجام شده
to carry through
انجام دادن
to carry into execution
انجام دادن
to bring to effect
انجام دادن
to bring to an issve
انجام دادن
to be fulfilled
انجام گرفتن
accomplishing
انجام دادن
the d. of duty
انجام وفیفه
accomplishes
انجام دادن
implementing
انجام دادن
repeat
باز انجام
accomplished
انجام شده
processing of the order
انجام سفارش
performable
انجام دادنی
stand to
انجام دادن
parform
انجام دادن
covers
انجام دادن
coverings
انجام دادن
cover
انجام دادن
repeats
باز انجام
furnish
انجام دادن
implements
انجام دادن
sonsy
نیک انجام
action
انجام کاری
furnishes
انجام دادن
feasibility
توانایی انجام
thrust line
خط حمله خط انجام تک
conclusions
انجام نتیجه
conclusion
انجام نتیجه
furnishing
انجام دادن
put on
انجام دادن
effecting
انجام دادن
perform
انجام دادن
shock tactics
انجام کاریباسرعتوباخشونت
fulfil
انجام دادن
time-honoured
انجام کاریدردرازمدت
unaided
انجام چیزیبدونکمکدیگران
unsporting
انجام حرکاتغیرورزشیدربرابرحریفدریکبازی
honours
انجام تعهد
honouring
انجام تعهد
successful
نیک انجام
honoured
انجام تعهد
performed
انجام دادن
effected
انجام دادن
effect
انجام دادن
out-and-out
انجام شده
effectual
انجام شدنی
repetitions
باز انجام
repetition
باز انجام
secondary action
انجام عملیاتیجهتموثرترکردنیکاعتصاب
confrontational
انجام اعتصاب
out and out
انجام شده
performs
انجام دادن
fulfilled
انجام دادن
fulfilling
انجام دادن
fulfills
انجام دادن
pays
انجام دادن
paying
انجام دادن
pay
انجام دادن
to make good
انجام دادن
honored
انجام تعهد
to go through
انجام دادن
to follow out
انجام دادن
chars
انجام دادن
charring
انجام دادن
char
انجام دادن
to put through
انجام دادن
unaccomplished
انجام نشده
manipulation
انجام با مهارت
fulfils
انجام دادن
honour
انجام تعهد
non-starters
کار نا انجام
non-starter
کار نا انجام
do-it-yourself
خود انجام
honors
انجام تعهد
honoring
انجام تعهد
to do a thing the right way
انجام دادن
actualize
انجام دادن
carry into effect
به انجام رساندن
make something happen
به انجام رساندن
achievable
<adj.>
انجام شدنی
finalization
انجام رسانی
contrivable
<adj.>
انجام شدنی
doable
<adj.>
انجام شدنی
feasible
<adj.>
انجام شدنی
for doing it
برای انجام ان
makable
[spv. makeable]
<adj.>
انجام شدنی
makeable
<adj.>
انجام شدنی
manageable
<adj.>
انجام شدنی
possible
[doable, feasible]
<adj.>
انجام شدنی
from a to izzard
از اغاز تا انجام
practicable
<adj.>
انجام شدنی
put inpractice
به انجام رساندن
performing
انجام دهنده
put ineffect
به انجام رساندن
carry ineffect
انجام دادن
implement
انجام دادن
put ineffect
انجام دادن
do up
انجام دادن
executable
انجام پذیر
put inpractice
انجام دادن
carry into effect
انجام دادن
make something happen
انجام دادن
actualise
[British]
به انجام رساندن
actualize
به انجام رساندن
carry ineffect
به انجام رساندن
implement
به انجام رساندن
feasance
انجام کار
achievable
<adj.>
انجام پذیر
from beginning to end
ازابتداتا انجام
practicable
<adj.>
انجام پذیر
executable
<adj.>
انجام شدنی
workable
<adj.>
انجام شدنی
impracticable
<adj.>
انجام نشدنی
executable
<adj.>
انجام پذیر
workable
<adj.>
انجام پذیر
makable
<adj.>
انجام شدنی
makable
<adj.>
انجام پذیر
inexecutable
<adj.>
انجام نشدنی
administer
انجام دادن
possible
[doable, feasible]
<adj.>
انجام پذیر
manageable
<adj.>
انجام پذیر
from first to last
ازاغازتا انجام
fulfill
انجام دادن
fulfit
انجام دادن
functor
انجام دهنده
go through
انجام دادن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com