Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (21 milliseconds)
English
Persian
talk back
<idiom>
بی ادبانه جواب دادن
Other Matches
send away
جواب دادن
respond
جواب دادن
responds
جواب دادن
recitative
جواب دادن
responded
جواب دادن
to make a response
جواب دادن
to accommodate
[به نیازی]
جواب دادن
to meet
[به نیازی]
جواب دادن
to comply
[with]
[به نیازی]
جواب دادن
have her cable
لنگر جواب دادن
retorts
جواب متقابل دادن
retort
جواب متقابل دادن
answers
جواب احتیاج را دادن
answering
جواب احتیاج را دادن
answer
جواب احتیاج را دادن
to return a greeting
جواب سلام دادن
rebuts
جواب متقابل دادن
answered
جواب احتیاج را دادن
rebutted
جواب متقابل دادن
rebutting
جواب متقابل دادن
rebut
جواب متقابل دادن
answering
جواب دادن از عهده برامدن
meet some one's objections
به ایرادات کسی جواب دادن
replied
پاسخ دادن جواب کتبی
answers
جواب دادن از عهده برامدن
answered
جواب دادن از عهده برامدن
reply
پاسخ دادن جواب کتبی
bite the hand that feeds you
<idiom>
جواب خوبی را با بدی دادن
replies
پاسخ دادن جواب کتبی
replying
پاسخ دادن جواب کتبی
answer
جواب دادن از عهده برامدن
countering
جواب دادن معامله بمثل کردن با
To answer back.
جواب دادن ( یکی بدو کردن )
counter
جواب دادن معامله بمثل کردن با
countered
جواب دادن معامله بمثل کردن با
clowbishly
بی ادبانه
discourteously
بی ادبانه
impolitely
بی ادبانه
indecorously
بی ادبانه
inurbanely
بی ادبانه
brusquely
بی ادبانه
churlishly
بی ادبانه
coarsely
بی ادبانه
discourteous
بی ادبانه تند
brush off
اخراج بی ادبانه
slam bang
بی ادبانه وبا خشونت رفتارکردن
irresponsive
جواب ندهنده بی جواب
antiphony
جواب
riposte
جواب
riposted
جواب
in reply to
در جواب
riposting
جواب
ripostes
جواب
response
جواب
rejoinders
جواب
comeback
جواب
comebacks
جواب
reply
جواب
replies
جواب
replying
جواب
responses
جواب
recalcitrance
جواب رد
recalcitrancy
جواب رد
whyŠthere is the answer
در سر جواب
replied
جواب
rejoinder
جواب
irreprovable
بی جواب
resolvent
جواب
counterplea
جواب رد
repost
جواب
The wrong answer.
جواب غلط
unanswerable
جواب ناپذیر
auto answer
خود جواب
brusque
پیش جواب
have it
<idiom>
به جواب رسیدن
answer
: جواب پاسخ
voice response
جواب صوتی
nope
جواب منفی
A correct answer.
جواب صحیح
answer pennant
پرچم جواب
question answer
سئوال- جواب
answer mode
حالت جواب
an abrupt answer
جواب تند
toss off
<idiom>
حاضر جواب
irrefragably
بطور بی جواب
A straightforward answer.
جواب سر راست
responsory
جواب جماعت
reply paid
جواب قبول
interlocutor
جواب دهنده
favourable
جواب مساعد
snip snap
جواب زیرکانه
interlocutors
جواب دهنده
counter memorial
جواب یادداشت
to give the mitten
جواب کردن
answerable
جواب دار
undertakers
جواب گو مسئول
undertaking
جواب گو مسئول
answering
: جواب پاسخ
undertaker
جواب گو مسئول
reply paid /RP/
[reply prepaid]
جواب قبول
response position
مکان جواب
answers
: جواب پاسخ
answered
: جواب پاسخ
replies
جواب شفاهی دفاعیه
In response (reply) to your letter.
در جواب نامه تان
unique solution
جواب منحصر بفرد
sallies
جواب سریع و زیرکانه
A crushing reply(retort).
جواب دندان شکن
reply
جواب شفاهی دفاعیه
retorts
جواب متقابل تلافی
out in left field
<idiom>
از جواب صحیح دورشدن
replying
جواب شفاهی دفاعیه
flea in one's ear
<idiom>
جواب دندان شکن
telephone responder
جواب دهنده تلفن
retort
جواب متقابل تلافی
repartee
جواب شوخی امیز
sally
جواب سریع و زیرکانه
To dismiss(sack,discharge)someone.
کسی را جواب کردن
sockdologer
اتمام حجت جواب
sockdolager
اتمام حجت جواب
counterbid
جواب خریداربه فروشنده
Touché!
خوب جواب دادی!
counterclaim
جواب به ادعای شاکی
He answered nothing.
اصلا جواب نداد
unansweable
بی جواب تکذیب ناپذیر
corespondent
مسئول جواب گویی
replied
جواب شفاهی دفاعیه
Why don't you answer?
چرا جواب نمی دهید؟
Answer me this question.
جواب این سؤالم را بده
never to be at a loss for an answer
همیشه حاضر جواب بودن
antiphony
انعکاس یا جواب سرود وموسیقی
To take the salute.
جواب سلام ( نظامی ) رادادن
He was pressed for pressed for ad answer .
به اوفشار آوردند تا جواب بدهد
He didnt return (acknowledge) my greetings.
جواب سلام مرا نداد
refutatory
تکذیب کننده متضمن جواب رد
A logical remark has no answer.
<proverb>
یرف یساب جواب ندارد .
improvisator
بدیهه ساز حاضر جواب
refutative
تکذیب کننده متضمن جواب رد
audio response device
دستگاه جواب دهنده سمعی
Please answer the telephone.
لطفا" جواب تلفن را بدهید
A sharp note(reply).
نامه (جواب ) تند ( شدید اللحن )
the answer is right under your nose
<idiom>
جواب مثل روز روشن است
responsive
دارای عکس العمل سریع جواب گو
responsor
دستگاه گیرنده و جواب دهنده الکترونیکی
replication
جواب خواهان به دادخواست مدعی در دعوی
We wI'll be notified(informed)of the results today.
امروز جواب کار معلوم می شود
This does not satisfy me.
این جواب مرا قانع نمی کند
antiphon
سرودی که بوسیله سرایندگان کلیسا در جواب دستهء دیگرخوانده میشود
reduces
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduce
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
transponder
دستگاه گیرنده یااداری که بمحض دریافت مخابرهای بطور خودکار ان را جواب میدهد
transpondor
دستگاه گیرنده یااداری که بمحض دریافت مخابرهای بطور خودکار ان را جواب میدهد
audio
ال می پرسد. شخص تماس گرفته با انتخاب کردن شمارهای در تلفن به او جواب میدهد
menu display
روش محاورهای ارتباط باسیستم کامپیوتری از طریق سوال و جواب یا انتخابهای چند گانه
case
تابع جستجویی که وقتی جواب میدهد که کلمه جستجو و حالت حروف آن تط ابق داشته باشتد
cases
تابع جستجویی که وقتی جواب میدهد که کلمه جستجو و حالت حروف آن تط ابق داشته باشتد
linear
روش جستجو که هر عنصریت را با کلید جستجو مقایسه میکند تا به جواب برسد.
consented
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consent
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
Thanks for calling back.
با تشکر برای تماس.
[به کسی گفته میشود که فرد تلفن خود را جواب نداده و بعدا دوباره تماس می گیرد.]
returning
گزارش رسمی مامورشهربانی یا سایر مامورین رسمی در جواب نامهای که دادگاه به ایشان نوشته کیفیت پیگرد را در پرونده بخصوصی سوال میکند
returns
گزارش رسمی مامورشهربانی یا سایر مامورین رسمی در جواب نامهای که دادگاه به ایشان نوشته کیفیت پیگرد را در پرونده بخصوصی سوال میکند
return
گزارش رسمی مامورشهربانی یا سایر مامورین رسمی در جواب نامهای که دادگاه به ایشان نوشته کیفیت پیگرد را در پرونده بخصوصی سوال میکند
returned
گزارش رسمی مامورشهربانی یا سایر مامورین رسمی در جواب نامهای که دادگاه به ایشان نوشته کیفیت پیگرد را در پرونده بخصوصی سوال میکند
Force is the answer to force.
<proverb>
جواب زور را زور مى دهد .
response time
زمان جواب زمان پاسخگویی
ferries
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferried
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferrying
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferry
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
to put any one up to something
کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
example is better than precept
نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
to sue for damages
عرضحال خسارت دادن دادخواست برای جبران زیان دادن
defined
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
define
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defines
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defining
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
shifted
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
shift
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
televising
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
formation
سازمان دادن نیرو تشکیل دادن صورت بندی
shifts
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
conducted
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducts
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducting
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conduct
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
televise
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
expanding
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expand
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expands
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
televises
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televised
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
outdoes
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
adjudging
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudges
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudged
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
outdoing
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com