English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (19 milliseconds)
English Persian
impassibly بی نشان دادن احساس درد
Search result with all words
impassively بی نشان دادن احساس درد یاعاطفه
Other Matches
ground resolution قدرت نشان دادن قسمتهای کوچک زمین نشان دادن جزئیات زمین
flags یک بیت در کلمه نشان دهنده وضعیت برای نشان دادن وضعیت وسیله
flag یک بیت در کلمه نشان دهنده وضعیت برای نشان دادن وضعیت وسیله
misses از دست دادن احساس فقدان چیزی راکردن گم کردن
miss از دست دادن احساس فقدان چیزی راکردن گم کردن
missed از دست دادن احساس فقدان چیزی راکردن گم کردن
extrasensory ماورای احساس معمولی خارج از احساس عادی
example is better than precept نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
televised درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televise درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televises درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televising درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
angst احساس وحشت و نگرانی احساس بیم
greaten درشت نشان دادن اهمیت دادن
illustrating شرح دادن نشان دادن
illustrates شرح دادن نشان دادن
illustrate شرح دادن نشان دادن
flags 1-روش نشان دادن انتهای فیلد یا یک چیز مخصوص در پایگاه داده ها. 2-روش گزارش دادن وضعیت ثبات پس از یک عمل ریاضی یا منط قی
flag 1-روش نشان دادن انتهای فیلد یا یک چیز مخصوص در پایگاه داده ها. 2-روش گزارش دادن وضعیت ثبات پس از یک عمل ریاضی یا منط قی
exerting نشان دادن
shows نشان دادن
exerted نشان دادن
exert نشان دادن
exerts نشان دادن
showed نشان دادن
vision یا نشان دادن
evincing نشان دادن
introducing نشان دادن
introduces نشان دادن
ante نشان دادن
to show up نشان دادن
show نشان دادن
run نشان دادن
showŠetc نشان دادن
runs نشان دادن
point نشان دادن
introduce نشان دادن
introduced نشان دادن
registers نشان دادن
evinces نشان دادن
demonstrates نشان دادن
demonstrated نشان دادن
indicates نشان دادن
adumbrate نشان دادن
indicated نشان دادن
registering نشان دادن
register نشان دادن
actuate نشان دادن
indicate نشان دادن
demonstrate نشان دادن
visions یا نشان دادن
imbody نشان دادن
evince نشان دادن
demonstrating نشان دادن
to put forth نشان دادن
evinced نشان دادن
marshal به ترتیب نشان دادن
emblems با علایم نشان دادن
responded واکنش نشان دادن
marshals به ترتیب نشان دادن
to play fast and loose بی ثباتی نشان دادن
cough up <idiom> بی تمایلی نشان دادن
by show of hands با نشان دادن دست
squirms ناراحتی نشان دادن
squirmed ناراحتی نشان دادن
graph با نمودار نشان دادن
keep at something پشتکار نشان دادن
To assert oneself . To display ones merit . خودی را نشان دادن
squirm ناراحتی نشان دادن
emblem با علایم نشان دادن
respond واکنش نشان دادن
squirming ناراحتی نشان دادن
marshalled به ترتیب نشان دادن
marshaling به ترتیب نشان دادن
marshaled به ترتیب نشان دادن
for crying out loud <idiom> نشان دادن عصبانیت
decorates نشان یامدال دادن به
decorate نشان یامدال دادن به
display نشان دادن اطلاعات
impassibly بی نشان دادن عاطفه
hang back بی میلی نشان دادن
emote هیجان نشان دادن
displays نشان دادن اطلاعات
displayed نشان دادن اطلاعات
react واکنش نشان دادن
displaying نشان دادن اطلاعات
showdown نمونه نشان دادن
decorating نشان یامدال دادن به
reacted واکنش نشان دادن
to be illustrative of با عکس نشان دادن
foreshown از پیش نشان دادن
responds واکنش نشان دادن
graphs با نمودار نشان دادن
force خشونت نشان دادن
forces خشونت نشان دادن
to hang back بیمیلی نشان دادن
image نشان دادن تصویر
forcing خشونت نشان دادن
reacts واکنش نشان دادن
reacting واکنش نشان دادن
showdowns نمونه نشان دادن
televise با تلویزیون نشان دادن
exemplifies بانمونه نشان دادن
rubricate قرمز نشان دادن
rubricize قرمز نشان دادن
adumbration نشان دادن خلاصه
playoffs نشان دادن فیلم
measure اندازه نشان دادن
blaze باتصویر نشان دادن
blazes باتصویر نشان دادن
prefigure از پیش نشان دادن
prefigured از پیش نشان دادن
pretypify قبلا نشان دادن
prefigures از پیش نشان دادن
exemplified بانمونه نشان دادن
blazed باتصویر نشان دادن
televises با تلویزیون نشان دادن
playoff نشان دادن فیلم
televised با تلویزیون نشان دادن
pragmatize واقعی نشان دادن
lout نفهمی نشان دادن
prefiguring از پیش نشان دادن
televising با تلویزیون نشان دادن
louts نفهمی نشان دادن
exemplifying بانمونه نشان دادن
exemplify بانمونه نشان دادن
synesthesia احساس سوزش یادرد در یک عضو بدن در اثروجود درد در عضو دیگر بدن احساس متقارن
represent بیان کردن نشان دادن
reacts عکس العمل نشان دادن
projected فاهر کردن نشان دادن
reacting عکس العمل نشان دادن
overreact بیخود واکنش نشان دادن
overreacted بیخود واکنش نشان دادن
to give a warm welcome روی خوش نشان دادن به
represented بیان کردن نشان دادن
represents بیان کردن نشان دادن
picturing سینما با عکس نشان دادن
project فاهر کردن نشان دادن
pictures سینما با عکس نشان دادن
dogmatize تعصب مذهبی نشان دادن
react عکس العمل نشان دادن
pictured سینما با عکس نشان دادن
to set out نشان دادن تعیین کردن
picture سینما با عکس نشان دادن
examples بامثال ونمونه نشان دادن
rogues رذالت و پستی نشان دادن
overreacting بیخود واکنش نشان دادن
reacted عکس العمل نشان دادن
representation عمل نشان دادن چیزی
displaying نشان دادن ابراز کردن
displays نشان دادن ابراز کردن
lay down the law <idiom> راه را به کسی نشان دادن
representations عمل نشان دادن چیزی
indexed نشان دادن بصورت الفبایی
phew برای نشان دادن بیزاری
index نشان دادن بصورت الفبایی
rogue رذالت و پستی نشان دادن
earmarks نشان کردن اختصاص دادن
displayed نشان دادن ابراز کردن
historicize بعنوان تاریخ نشان دادن
give in <idiom> راه را به کسی نشان دادن
display نشان دادن ابراز کردن
to screen a scene در روی پرده نشان دادن
phew برای نشان دادن بی تابی
turtledoves عزیز محبت نشان دادن
to keep one's temper متین بودن نشان دادن
wear one's heart on one's sleeve <idiom> نشان دادن تمام احساسات
turtledove عزیز محبت نشان دادن
indexes نشان دادن بصورت الفبایی
emblematize بطور کنایه نشان دادن
to render homage تکریم و وفاداری نشان دادن
earmark نشان کردن اختصاص دادن
to pay homage تکریم و وفاداری نشان دادن
charts بر روی نقشه نشان دادن
to do homage تکریم و وفاداری نشان دادن
charting بر روی نقشه نشان دادن
chart بر روی نقشه نشان دادن
show one round همه جا را به کسی نشان دادن
projects فاهر کردن نشان دادن
chronogram نشان دادن سنوات تاریخی
example بامثال ونمونه نشان دادن
To show ones mettle . غیرت خود را نشان دادن
charted بر روی نقشه نشان دادن
give someone the green light چراغ سبز نشان دادن
overreacts بیخود واکنش نشان دادن
carry the torch <idiom> نشان دادن وفاداری به کسی
to jump at something [colloquial] به چیزی واکنش نشان دادن
you don't say <idiom> نشان دادن تعجب ازشنیدهها
demonstrates نشان دادن تظاهر به عمل کردن
demonstrating نشان دادن تظاهر به عمل کردن
demonstrating نشان دادن نحوه کار چیزی
demonstratively با اقامه دلیل ازراه نشان دادن
belying خیانت کردن به عوضی نشان دادن
simulates تقلید نشان دادن وانمود کردن
simulating تقلید نشان دادن وانمود کردن
to put it on پیش از اندازه واقعی نشان دادن
demarcation نشان دادن اختلاف بین دو محیط
outbrave شجاعت بیشتری ازدیگران نشان دادن
to do homage to somebody به کسی تکریم و وفاداری نشان دادن
to pay homage to somebody به کسی تکریم و وفاداری نشان دادن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com