Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 205 (41 milliseconds)
English
Persian
applies
تاثیر گذاشتن یا لمس کردن
apply
تاثیر گذاشتن یا لمس کردن
applying
تاثیر گذاشتن یا لمس کردن
Search result with all words
affect
لمس کردن یا تاثیر گذاشتن یا تغییر دادن چیزی
affects
لمس کردن یا تاثیر گذاشتن یا تغییر دادن چیزی
Other Matches
run into
<idiom>
اثر گذاشتن ،تاثیر گذاشتن بر
make an impression
تاثیر گذاشتن
counteracted
متقابلا" تاثیر گذاشتن
counteracting
متقابلا" تاثیر گذاشتن
counteracts
متقابلا" تاثیر گذاشتن
counteract
متقابلا" تاثیر گذاشتن
to impinge on something
تاثیر منفی روی چیزی گذاشتن
afair
تاثیر کردن
influence
تاثیر کردن بر
influencing
تاثیر کردن بر
impressing
تاثیر کردن بر
impress
تاثیر کردن بر
influenced
تاثیر کردن بر
impressed
تاثیر کردن بر
impresses
تاثیر کردن بر
influences
تاثیر کردن بر
importing
دخل داشتن به تاثیر کردن در
imported
دخل داشتن به تاثیر کردن در
import
دخل داشتن به تاثیر کردن در
biases
تحت تاثیر قراردادن تبعیض کردن
bias
تحت تاثیر قراردادن تبعیض کردن
ammoniate
با امونیاک ترکیب کردن تحت تاثیر امونیاک قرار دادن تبدیل بامونیاک کردن
lifemanship
متشخص وبرجسته شدن یاتظاهر به تشخص کردن بوسیله تحت تاثیر گذاردن دیگران
lay off
<idiom>
به حال خود گذاشتن ،تنها گذاشتن
fixes
کار گذاشتن نصب کردن ثابت کردن
fix
کار گذاشتن نصب کردن ثابت کردن
lids
کلاهک گذاشتن دریچه گذاشتن
lid
کلاهک گذاشتن دریچه گذاشتن
cuts
عبور کردن گذاشتن
inserts
گذاشتن جاسازی کردن
inserting
گذاشتن جاسازی کردن
cut
عبور کردن گذاشتن
lodge
گذاشتن تسلیم کردن
having
صرف کردن گذاشتن
have
صرف کردن گذاشتن
lodges
گذاشتن تسلیم کردن
deposit
: ته نشین کردن گذاشتن
deposits
: ته نشین کردن گذاشتن
lay down
فدا کردن گذاشتن
lodged
گذاشتن تسلیم کردن
insert
گذاشتن جاسازی کردن
stead
گذاشتن حمایت کردن
inset
افزودن اضافه کردن گذاشتن
deposit
ودیعه گذاشتن ذخیره کردن
deposits
ودیعه گذاشتن ذخیره کردن
wad
کپه کردن لایی گذاشتن
rat race
<idiom>
رها کردن ،تنها گذاشتن
insets
افزودن اضافه کردن گذاشتن
heeds
محل گذاشتن به ملاحظه کردن
accumulates
روی هم گذاشتن متراکم کردن
accumulating
روی هم گذاشتن متراکم کردن
accumulate
روی هم گذاشتن متراکم کردن
dumbfound
متحیر کردن بلاجواب گذاشتن
louse
شپش گذاشتن شپشه کردن
heed
محل گذاشتن به ملاحظه کردن
heeded
محل گذاشتن به ملاحظه کردن
heeding
محل گذاشتن به ملاحظه کردن
wads
کپه کردن لایی گذاشتن
arranged
قرار گذاشتن سازمند کردن
deteriorating
خراب کردن روبزوال گذاشتن
to put a way childish
صرف کردن گرو گذاشتن
inserts
داخل کردن در میان گذاشتن
dumfound
متحیر کردن بلاجواب گذاشتن
auction
حراج کردن بمزایده گذاشتن
inserting
داخل کردن در میان گذاشتن
in
:درمیان گذاشتن جمع کردن
in-
:درمیان گذاشتن جمع کردن
insert
داخل کردن در میان گذاشتن
to shut up
حبس کردن درصندوق گذاشتن
arranging
قرار گذاشتن سازمند کردن
arrange
قرار گذاشتن سازمند کردن
deteriorates
خراب کردن روبزوال گذاشتن
auctioned
حراج کردن بمزایده گذاشتن
deteriorated
خراب کردن روبزوال گذاشتن
deteriorate
خراب کردن روبزوال گذاشتن
to put together
بکب کردن پیش هم گذاشتن
To trample upon justice. To be unfair.
پاروی حق گذاشتن ( حق کشی کردن )
auctions
حراج کردن بمزایده گذاشتن
arranges
قرار گذاشتن سازمند کردن
auctioning
حراج کردن بمزایده گذاشتن
to hang up
معطل کردن مسکوت گذاشتن
swindles
کلاه گذاشتن یابرداشتن کلاهبرداری کردن
swindle
کلاه گذاشتن یابرداشتن کلاهبرداری کردن
skirts
دامن دار کردن حاشیه گذاشتن به
to part the hair
فرق گذاشتن موی را از هم باز کردن
swindled
کلاه گذاشتن یابرداشتن کلاهبرداری کردن
skirt
دامن دار کردن حاشیه گذاشتن به
emplacement
پایگاه مستقر کردن کار گذاشتن
skirted
دامن دار کردن حاشیه گذاشتن به
to soak out the salt of
توی اب گذاشتن وکم نمک کردن
the setting of a gem
سوار کردن یا کار گذاشتن یانشاندن گوهری
emplace
جا گذاشتن موضع گرفتن مستقر کردن یاشدن
adventures
: درمعرض مخاطره گذاشتن دستخوش حوادث کردن
adventure
درمعرض مخاطره گذاشتن دستخوش حوادث کردن
cook up
<idiom>
اختراع کردن ،ساختن وچیزی روباهم گذاشتن
reefknot
گره مربع مخصوص توگذاشتن یا جمع کردن بادبان تو گذاشتن
To leave behinde.
جا گذاشتن ( بجا گذاشتن )
stakes
شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
superinduce
تخحت فشار قرار گرفتن کشیدن یا گذاشتن یا جا دادن تجدید فراش کردن
staked
شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
stake
شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
influences
تاثیر
sensations
تاثیر
sensation
تاثیر
influencing
تاثیر
hanks
تاثیر
influence
تاثیر
influence line
خط تاثیر
hank
تاثیر
forcefulness
تاثیر
impressiveness
تاثیر
influxes
تاثیر
influenced
تاثیر
influx
تاثیر
affection
تاثیر
efficacy
تاثیر
semplice
بی تاثیر
effect
تاثیر
adaphorous
بی تاثیر
effecting
تاثیر
forcibly
با تاثیر
effectiveness
تاثیر
effected
تاثیر
to leave someone in the lurch
کسیرا در گرفتاری گذاشتن کسیرا کاشتن یا جا گذاشتن
influence value
ارزش تاثیر
after-effect
تاثیر بعدی
concerned
[by]
<adj.>
تحت تاثیر
affected
[by]
<adj.>
تحت تاثیر
touched
تحت تاثیر
aerating
در تحت تاثیر
aerates
در تحت تاثیر
inductive influence
تاثیر القائی
aerated
در تحت تاثیر
bear
تاثیر داشتن
coefficient
ضریب تاثیر
field effect
با تاثیر میدانی
influence value
ضریب تاثیر
aerate
در تحت تاثیر
coefficients
ضریب تاثیر
impressional
تاثیر کننده
efficacy
درجه تاثیر
after-effects
تاثیر بعدی
impressionability
تاثیر پذیری
bears
تاثیر داشتن
size effect
تاثیر اندازه
hit-and-run
<idiom>
تاثیر ناگهانی
wallydraigle
تاثیر پذیر
effectiveness
تاثیر بخشی
radius of influence
شعاع تاثیر
efficacity
تاثیر سودمندی
effectiveness
میزان تاثیر
efficiency
درجه تاثیر
efficacity
درجه تاثیر
impressible
تاثیر پذیر
actions
تاثیر اثر جنگ
impressing
: تحت تاثیر قراردادن
ship influence
تاثیر عبور کشتی
insalutary
تاثیر روحی بد اب و هوا
alcoholism
تاثیر الکل در مزاج
action
تاثیر اثر جنگ
bacterization
تحت تاثیر باکتری
impress
: تحت تاثیر قراردادن
impresses
: تحت تاثیر قراردادن
impressed
: تحت تاثیر قراردادن
edaphic
تحت تاثیر خاک
without prejudice
بدون تاثیر به اینده
cost effectiveness
تاثیر بخشی هزینه
infusive
دارای قوه نفوذ یا تاثیر
react
تحت تاثیر واقع شدن
photothropism
جنبش در تحت تاثیر روشنایی
like water off a duck's back
<idiom>
بی تاثیر ،بدون تغیر عقیده
vulcanization
تحت تاثیر حرارت اتشفشانی
weather worn
تحت تاثیر هوا در امده
cost effectiveness analysis
تحلیل تاثیر بخشی هزینه ها
austral
تحت تاثیر باد جنوبی
bacterize
تحت تاثیر باکتری قراردادن
unbiased
تحت تاثیر واقع نشده
affected
تحت تاثیر واقع شده
to be i. with an idea
فکری در کسی تاثیر نمودن
alcoholize
تحت تاثیر الکل دراوردن
reacts
تحت تاثیر واقع شدن
reacting
تحت تاثیر واقع شدن
iteraction
تاثیر چند چیز بر یکدیگر
reacted
تحت تاثیر واقع شدن
electrified
تحت تاثیر برق قرار دادن
electrify
تحت تاثیر برق قرار دادن
influence mine
مین حساس به تاثیر امواج رادیویی
electrifying
تحت تاثیر برق قرار دادن
electrifies
تحت تاثیر برق قرار دادن
impressibly
بطوریکه بتوان دران تاثیر کرد
consumer appeal
تاثیر محصول روی مصرف کننده
photo electric
وابسته به تاثیر نورو الکتریک باهم
mountains influnce climate
کوه دراب و هوا تاثیر دارد
biotecture
[معماری تاثیر گرفته از زیست شناسی]
impressionability
امادگی برای تحت تاثیر قرارگرفتن
like hell
<idiom>
با تاثیر وانرژی بیشتر ،مغایر با حقیقت ،نه زیاد
volcanize
تحت تاثیر حرارت اتشفشانی قرار دادن
proselytism
تحت تاثیر تبلیغات مسلکی واقع شدن
actinic
دارای خواص پرتوافکنی مربوط به تاثیر شیمیایی
public image
تاثیر علامت تجارتی روی ذهن مردم
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com