Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 205 (36 milliseconds)
English
Persian
applies
تاثیر گذاشتن یا لمس کردن
apply
تاثیر گذاشتن یا لمس کردن
applying
تاثیر گذاشتن یا لمس کردن
Search result with all words
affect
لمس کردن یا تاثیر گذاشتن یا تغییر دادن چیزی
affects
لمس کردن یا تاثیر گذاشتن یا تغییر دادن چیزی
Other Matches
run into
<idiom>
اثر گذاشتن ،تاثیر گذاشتن بر
make an impression
تاثیر گذاشتن
counteracts
متقابلا" تاثیر گذاشتن
counteracted
متقابلا" تاثیر گذاشتن
counteracting
متقابلا" تاثیر گذاشتن
counteract
متقابلا" تاثیر گذاشتن
to impinge on something
تاثیر منفی روی چیزی گذاشتن
impresses
تاثیر کردن بر
influences
تاثیر کردن بر
impress
تاثیر کردن بر
afair
تاثیر کردن
influencing
تاثیر کردن بر
impressed
تاثیر کردن بر
influenced
تاثیر کردن بر
impressing
تاثیر کردن بر
influence
تاثیر کردن بر
imported
دخل داشتن به تاثیر کردن در
import
دخل داشتن به تاثیر کردن در
importing
دخل داشتن به تاثیر کردن در
bias
تحت تاثیر قراردادن تبعیض کردن
biases
تحت تاثیر قراردادن تبعیض کردن
ammoniate
با امونیاک ترکیب کردن تحت تاثیر امونیاک قرار دادن تبدیل بامونیاک کردن
lifemanship
متشخص وبرجسته شدن یاتظاهر به تشخص کردن بوسیله تحت تاثیر گذاردن دیگران
lay off
<idiom>
به حال خود گذاشتن ،تنها گذاشتن
fix
کار گذاشتن نصب کردن ثابت کردن
fixes
کار گذاشتن نصب کردن ثابت کردن
lid
کلاهک گذاشتن دریچه گذاشتن
lids
کلاهک گذاشتن دریچه گذاشتن
insert
گذاشتن جاسازی کردن
inserting
گذاشتن جاسازی کردن
deposit
: ته نشین کردن گذاشتن
deposits
: ته نشین کردن گذاشتن
stead
گذاشتن حمایت کردن
inserts
گذاشتن جاسازی کردن
lay down
فدا کردن گذاشتن
cut
عبور کردن گذاشتن
having
صرف کردن گذاشتن
have
صرف کردن گذاشتن
cuts
عبور کردن گذاشتن
lodges
گذاشتن تسلیم کردن
lodged
گذاشتن تسلیم کردن
lodge
گذاشتن تسلیم کردن
wad
کپه کردن لایی گذاشتن
deposit
ودیعه گذاشتن ذخیره کردن
to put a way childish
صرف کردن گرو گذاشتن
louse
شپش گذاشتن شپشه کردن
deposits
ودیعه گذاشتن ذخیره کردن
insets
افزودن اضافه کردن گذاشتن
to hang up
معطل کردن مسکوت گذاشتن
wads
کپه کردن لایی گذاشتن
heeds
محل گذاشتن به ملاحظه کردن
inset
افزودن اضافه کردن گذاشتن
auction
حراج کردن بمزایده گذاشتن
auctioned
حراج کردن بمزایده گذاشتن
auctioning
حراج کردن بمزایده گذاشتن
auctions
حراج کردن بمزایده گذاشتن
deteriorated
خراب کردن روبزوال گذاشتن
to put together
بکب کردن پیش هم گذاشتن
heed
محل گذاشتن به ملاحظه کردن
heeded
محل گذاشتن به ملاحظه کردن
heeding
محل گذاشتن به ملاحظه کردن
in
:درمیان گذاشتن جمع کردن
accumulates
روی هم گذاشتن متراکم کردن
dumbfound
متحیر کردن بلاجواب گذاشتن
arrange
قرار گذاشتن سازمند کردن
inserts
داخل کردن در میان گذاشتن
arranging
قرار گذاشتن سازمند کردن
arranges
قرار گذاشتن سازمند کردن
in-
:درمیان گذاشتن جمع کردن
To trample upon justice. To be unfair.
پاروی حق گذاشتن ( حق کشی کردن )
deteriorate
خراب کردن روبزوال گذاشتن
arranged
قرار گذاشتن سازمند کردن
to shut up
حبس کردن درصندوق گذاشتن
deteriorating
خراب کردن روبزوال گذاشتن
deteriorates
خراب کردن روبزوال گذاشتن
dumfound
متحیر کردن بلاجواب گذاشتن
accumulate
روی هم گذاشتن متراکم کردن
insert
داخل کردن در میان گذاشتن
rat race
<idiom>
رها کردن ،تنها گذاشتن
inserting
داخل کردن در میان گذاشتن
accumulating
روی هم گذاشتن متراکم کردن
to soak out the salt of
توی اب گذاشتن وکم نمک کردن
to part the hair
فرق گذاشتن موی را از هم باز کردن
emplacement
پایگاه مستقر کردن کار گذاشتن
skirts
دامن دار کردن حاشیه گذاشتن به
swindle
کلاه گذاشتن یابرداشتن کلاهبرداری کردن
swindles
کلاه گذاشتن یابرداشتن کلاهبرداری کردن
skirt
دامن دار کردن حاشیه گذاشتن به
swindled
کلاه گذاشتن یابرداشتن کلاهبرداری کردن
skirted
دامن دار کردن حاشیه گذاشتن به
emplace
جا گذاشتن موضع گرفتن مستقر کردن یاشدن
cook up
<idiom>
اختراع کردن ،ساختن وچیزی روباهم گذاشتن
adventure
درمعرض مخاطره گذاشتن دستخوش حوادث کردن
the setting of a gem
سوار کردن یا کار گذاشتن یانشاندن گوهری
adventures
: درمعرض مخاطره گذاشتن دستخوش حوادث کردن
reefknot
گره مربع مخصوص توگذاشتن یا جمع کردن بادبان تو گذاشتن
To leave behinde.
جا گذاشتن ( بجا گذاشتن )
superinduce
تخحت فشار قرار گرفتن کشیدن یا گذاشتن یا جا دادن تجدید فراش کردن
stakes
شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
stake
شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
staked
شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
sensation
تاثیر
forcibly
با تاثیر
influxes
تاثیر
semplice
بی تاثیر
sensations
تاثیر
influx
تاثیر
affection
تاثیر
influencing
تاثیر
influence
تاثیر
efficacy
تاثیر
influences
تاثیر
influenced
تاثیر
hanks
تاثیر
hank
تاثیر
effected
تاثیر
effectiveness
تاثیر
adaphorous
بی تاثیر
influence line
خط تاثیر
impressiveness
تاثیر
effect
تاثیر
effecting
تاثیر
forcefulness
تاثیر
to leave someone in the lurch
کسیرا در گرفتاری گذاشتن کسیرا کاشتن یا جا گذاشتن
impressionability
تاثیر پذیری
field effect
با تاثیر میدانی
inductive influence
تاثیر القائی
hit-and-run
<idiom>
تاثیر ناگهانی
efficacity
درجه تاثیر
coefficient
ضریب تاثیر
bears
تاثیر داشتن
efficacity
تاثیر سودمندی
bear
تاثیر داشتن
effectiveness
تاثیر بخشی
radius of influence
شعاع تاثیر
after-effect
تاثیر بعدی
size effect
تاثیر اندازه
after-effects
تاثیر بعدی
coefficients
ضریب تاثیر
efficiency
درجه تاثیر
affected
[by]
<adj.>
تحت تاثیر
aerated
در تحت تاثیر
concerned
[by]
<adj.>
تحت تاثیر
influence value
ضریب تاثیر
aerate
در تحت تاثیر
influence value
ارزش تاثیر
touched
تحت تاثیر
aerates
در تحت تاثیر
effectiveness
میزان تاثیر
impressible
تاثیر پذیر
efficacy
درجه تاثیر
impressional
تاثیر کننده
aerating
در تحت تاثیر
wallydraigle
تاثیر پذیر
without prejudice
بدون تاثیر به اینده
bacterization
تحت تاثیر باکتری
impress
: تحت تاثیر قراردادن
cost effectiveness
تاثیر بخشی هزینه
impressing
: تحت تاثیر قراردادن
impressed
: تحت تاثیر قراردادن
impresses
: تحت تاثیر قراردادن
alcoholism
تاثیر الکل در مزاج
edaphic
تحت تاثیر خاک
ship influence
تاثیر عبور کشتی
action
تاثیر اثر جنگ
insalutary
تاثیر روحی بد اب و هوا
actions
تاثیر اثر جنگ
austral
تحت تاثیر باد جنوبی
unbiased
تحت تاثیر واقع نشده
to be i. with an idea
فکری در کسی تاثیر نمودن
affected
تحت تاثیر واقع شده
iteraction
تاثیر چند چیز بر یکدیگر
alcoholize
تحت تاثیر الکل دراوردن
cost effectiveness analysis
تحلیل تاثیر بخشی هزینه ها
infusive
دارای قوه نفوذ یا تاثیر
like water off a duck's back
<idiom>
بی تاثیر ،بدون تغیر عقیده
bacterize
تحت تاثیر باکتری قراردادن
photothropism
جنبش در تحت تاثیر روشنایی
reacts
تحت تاثیر واقع شدن
vulcanization
تحت تاثیر حرارت اتشفشانی
reacting
تحت تاثیر واقع شدن
reacted
تحت تاثیر واقع شدن
weather worn
تحت تاثیر هوا در امده
react
تحت تاثیر واقع شدن
biotecture
[معماری تاثیر گرفته از زیست شناسی]
consumer appeal
تاثیر محصول روی مصرف کننده
influence mine
مین حساس به تاثیر امواج رادیویی
electrifying
تحت تاثیر برق قرار دادن
mountains influnce climate
کوه دراب و هوا تاثیر دارد
electrifies
تحت تاثیر برق قرار دادن
electrified
تحت تاثیر برق قرار دادن
electrify
تحت تاثیر برق قرار دادن
impressibly
بطوریکه بتوان دران تاثیر کرد
photo electric
وابسته به تاثیر نورو الکتریک باهم
impressionability
امادگی برای تحت تاثیر قرارگرفتن
volcanize
تحت تاثیر حرارت اتشفشانی قرار دادن
proselytism
تحت تاثیر تبلیغات مسلکی واقع شدن
like hell
<idiom>
با تاثیر وانرژی بیشتر ،مغایر با حقیقت ،نه زیاد
actinic
دارای خواص پرتوافکنی مربوط به تاثیر شیمیایی
public image
تاثیر علامت تجارتی روی ذهن مردم
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com