Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (36 milliseconds)
English
Persian
totalitarianize
تبدیل بحکومت یکه تاز کردن بصورت حکومت مطلقه واستبدادی اداره کردن
Other Matches
monarchy absolute
حکومت سلطنتی مطلقه واستبدادی
steer
حکومت اداره کردن
steers
حکومت اداره کردن
steered
حکومت اداره کردن
despotic rule
حکومت مطلقه
caesarism
حکومت مطلقه
despotism
حکومت مطلقه
commercialization
تبدیل بصورت بازرگانی تجارتی کردن
totalitarian
دارای حکومت مطلقه ودیکتاتوری
suzerain
اختیار دار کشور حکومت مطلقه
absolutism
حکومت مطلقه اعتقاد به قادر علی الاطلاق
dictatorships
این لفظ را مارکس به شکل دیکتاتوری پرولتاریاdictatorship prolotarian به کار برده است که مفهوم ان " حکومت مطلقه طبقه رنجبر یا کارگر " میباشد
dictatorship
این لفظ را مارکس به شکل دیکتاتوری پرولتاریاdictatorship prolotarian به کار برده است که مفهوم ان " حکومت مطلقه طبقه رنجبر یا کارگر " میباشد
terrtorialize
محدود بیک ناحیه کردن بصورت خطه در اوردن بنواحی متعدد تقسیم کردن بصورت قلمرو در اوردن
regency
اداره یا محل کار یا حکومت نایب السلطنه
regencies
اداره یا محل کار یا حکومت نایب السلطنه
polygarchy
حکومتی که به دست عده زیادی اداره شود حکومت جمعی
terrorize
باتهدید وارعاب حکومت کردن ترور کردن
terrorises
باتهدید وارعاب حکومت کردن ترور کردن
terrorised
باتهدید وارعاب حکومت کردن ترور کردن
terrorizes
باتهدید وارعاب حکومت کردن ترور کردن
terrorising
باتهدید وارعاب حکومت کردن ترور کردن
terrorizing
باتهدید وارعاب حکومت کردن ترور کردن
terrorized
باتهدید وارعاب حکومت کردن ترور کردن
to register
[with a body]
اسم نویسی کردن
[خود را معرفی کردن]
[در اداره ای]
[اصطلاح رسمی]
schematize
بصورت برنامه دراوردن طرح یا نقشهای تهیه کردن ابتکار کردن
predicate
اطلاق کردن بصورت مسند قرار دادن مبتنی کردن
predicated
اطلاق کردن بصورت مسند قرار دادن مبتنی کردن
predicating
اطلاق کردن بصورت مسند قرار دادن مبتنی کردن
predicates
اطلاق کردن بصورت مسند قرار دادن مبتنی کردن
institutionalizing
در موسسه یا بنگاه قرار دادن در بیمارستان بستری کردن تبدیل به موسسه کردن رسمی کردن
institutionalising
در موسسه یا بنگاه قرار دادن در بیمارستان بستری کردن تبدیل به موسسه کردن رسمی کردن
institutionalize
در موسسه یا بنگاه قرار دادن در بیمارستان بستری کردن تبدیل به موسسه کردن رسمی کردن
institutionalises
در موسسه یا بنگاه قرار دادن در بیمارستان بستری کردن تبدیل به موسسه کردن رسمی کردن
institutionalizes
در موسسه یا بنگاه قرار دادن در بیمارستان بستری کردن تبدیل به موسسه کردن رسمی کردن
superintend
ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
superintended
ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
superintending
ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
superintends
ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
engineer
اداره کردن طرح کردن و ساختن
directing
اداره کردن روانه کردن وسایل
engineers
اداره کردن طرح کردن و ساختن
engineered
اداره کردن طرح کردن و ساختن
fraction
بخش قسمت تبدیل بکسر متعارفی کردن بقسمتهای کوچک تقسیم کردن
fractions
بخش قسمت تبدیل بکسر متعارفی کردن بقسمتهای کوچک تقسیم کردن
fluidify
تبدیل به جسم سیال کردن مایع کردن
governmentalize
تحت کنترل حکومت در اوردن بصورت دولتی در اوردن
misrule
بد حکومت کردن
rule
حکومت کردن
misruled
بد حکومت کردن
govern
حکومت کردن
governed
حکومت کردن
governs
حکومت کردن
misrules
بد حکومت کردن
misruling
بد حکومت کردن
direct
اداره کردن هدایت کردن
keeps
اداره کردن محافظت کردن
manipulate
اداره کردن دستکاری کردن
moderate
اداره کردن تعدیل کردن
moderating
اداره کردن تعدیل کردن
presided
اداره کردن هدایت کردن
chairmen
ریاست کردن اداره کردن
preside
اداره کردن هدایت کردن
presides
اداره کردن هدایت کردن
presiding
اداره کردن هدایت کردن
manipulates
اداره کردن دستکاری کردن
manipulated
اداره کردن دستکاری کردن
moderated
اداره کردن تعدیل کردن
chairman
ریاست کردن اداره کردن
executes
اداره کردن قانونی کردن
moderates
اداره کردن تعدیل کردن
directs
اداره کردن هدایت کردن
directed
اداره کردن هدایت کردن
keep
اداره کردن محافظت کردن
executed
اداره کردن قانونی کردن
executing
اداره کردن قانونی کردن
execute
اداره کردن قانونی کردن
charring
تبدیل به زغال کردن نیمسوز کردن
char
تبدیل به زغال کردن نیمسوز کردن
afforest
تبدیل به جنگل کردن جنگلکاری کردن
chars
تبدیل به زغال کردن نیمسوز کردن
tyrannized
مستبدانه حکومت کردن
tyrannising
مستبدانه حکومت کردن
tyrannize
فالمانه حکومت کردن
tyrannize
مستبدانه حکومت کردن
domineer
مستبدانه حکومت کردن
tyrannizes
مستبدانه حکومت کردن
tyrannising
فالمانه حکومت کردن
tyrannizing
فالمانه حکومت کردن
tyrannizing
مستبدانه حکومت کردن
tyrannizes
فالمانه حکومت کردن
tyrannised
فالمانه حکومت کردن
tyrannises
مستبدانه حکومت کردن
tyrannized
فالمانه حکومت کردن
tyrannises
فالمانه حکومت کردن
tyrannised
مستبدانه حکومت کردن
Taoism
روش فکری منسوب به lao-tseفیلسوف چینی که مبتنی است بر اداره مملکت بدون وجوددولت و بدون اعمال فرمها واشکال خاص حکومت
swayed
اهتزاز سلطه حکومت کردن
sway
اهتزاز سلطه حکومت کردن
sways
اهتزاز سلطه حکومت کردن
theocratic
مربوط بحکومت خدایی
subversion
سرنگون کردن حکومت سیستم براندازی
wielding
اداره کردن
wields
اداره کردن
mishandling
بد اداره کردن
operates
اداره کردن
mishandled
بد اداره کردن
mishandle
بد اداره کردن
manages
اداره کردن
direct
اداره کردن
officiating
اداره کردن
mans
اداره کردن
mishandles
بد اداره کردن
administers
:اداره کردن
administration
اداره کردن
maladminister
بد اداره کردن
administrations
اداره کردن
man
اداره کردن
administered
:اداره کردن
administering
:اداره کردن
administer
اداره کردن
officiate
اداره کردن
officiated
اداره کردن
officiates
اداره کردن
stage-manages
اداره کردن
misgovern
بد اداره کردن
stage-managing
اداره کردن
conducted
اداره کردن
mismanaging
بد اداره کردن
gestion
اداره کردن
stage-manage
اداره کردن
manage
اداره کردن
maintain
اداره کردن
runs
اداره کردن
mismanages
بد اداره کردن
mismanaged
بد اداره کردن
conducts
اداره کردن
conducting
اداره کردن
operated
اداره کردن
run
اداره کردن
operate
اداره کردن
directed
اداره کردن
mismanage
بد اداره کردن
stage-managed
اداره کردن
rule
اداره کردن
stage manage
اداره کردن
wielded
اداره کردن
aminister
اداره کردن
manage
اداره کردن
managed
اداره کردن
helm
اداره کردن
helms
اداره کردن
conduct
اداره کردن
directs
اداره کردن
wield
اداره کردن
managing
اداره کردن
totalitarian
وابسته بحکومت یکه تازی
manhandling
باخشونت اداره کردن
policy
اداره یاحکومت کردن
manhandles
باخشونت اداره کردن
policies
اداره یاحکومت کردن
manhandled
باخشونت اداره کردن
manageable
قابل اداره کردن
manhandle
باخشونت اداره کردن
personnel management
اداره کردن پرسنلی
to give somebody the runaround
<idiom>
کسی را سر به سر کردن
[در اداره ای]
ammoniate
با امونیاک ترکیب کردن تحت تاثیر امونیاک قرار دادن تبدیل بامونیاک کردن
sextuplicate
شش برابر کردن تبدیل به شش کردن
conducts
اداره کردن کشیده شدن
conducted
اداره کردن کشیده شدن
operate
اداره کردن راه انداختن
conducting
اداره کردن کشیده شدن
hunts
اداره کردن تازیها در شکار
hunted
اداره کردن تازیها در شکار
maladminister
بطور سوء اداره کردن
conduct
اداره کردن کشیده شدن
operated
اداره کردن راه انداختن
hunt
اداره کردن تازیها در شکار
operates
اداره کردن راه انداختن
officiating
بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
parochiality
اداره کردن اموریک بخش یابلوک
officiates
بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
officiated
بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
officiate
بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
handle
اداره کردن بازی مددکاری بوکسور
natarize
دفتر اسناد رسمی را اداره کردن
police
مامورین شهربانی با پلیس اداره کردن
policed
بوسیله پلیس اداره وکنترل کردن
handles
اداره کردن بازی مددکاری بوکسور
polices
بوسیله پلیس اداره وکنترل کردن
polices
مامورین شهربانی با پلیس اداره کردن
Its no joke running a factory .
اداره کردن یک کارخانه شوخی نیست
to blunder away
بواسطه سوء اداره تلف کردن
to carry oneself
خودرا اداره کردن یابوضعی دراوردن
policed
مامورین شهربانی با پلیس اداره کردن
police
بوسیله پلیس اداره وکنترل کردن
language
بصورت لسانی بیان کردن
troupes
بصورت دسته حرکت کردن
formate
بصورت صف یاستونی پرواز کردن
troupe
بصورت دسته حرکت کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com