Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (25 milliseconds)
English
Persian
anthropomorphism
تصور شخصیت انسانی برای چیزی
Other Matches
Please allow for at least two weeks' notice
[to do something]
[for something]
[prior to something]
.
درخواست می شود که لطفا دو هفته برای پیشگیری
[کار]
اعطاء کنید
[تا ما ]
[برای چیزی]
[قبل از چیزی]
.
conceptualize
تصور یا اندیشه چیزی راکردن
identify
مشخص کردن شخصیت کسی یا ماهیت چیزی
identifying
مشخص کردن شخصیت کسی یا ماهیت چیزی
identified
مشخص کردن شخصیت کسی یا ماهیت چیزی
identifies
مشخص کردن شخصیت کسی یا ماهیت چیزی
approving
تصور اینکه چیزی خوب است
approve
تصور اینکه چیزی خوب است
approves
تصور اینکه چیزی خوب است
think little of
<idiom>
تصور اینکه چیزی یا کسی مهم یا باارزش است
california tests of personality
ازمونهای کالیفرنیا برای سنجش شخصیت
anthropomorphize
جنبه انسانی برای خدا قائل شدن
anthropomorphism
قائل شدن جنبه انسانی برای خدا
incorporation
جا دادن ایجاد شخصیت حقوقی برای شرکت
emergency complement
جدول تعدیل نیروی انسانی برای تکمیل یکانها
human factor
فاکتورهای انسانی ضریب مربوط به خطای انسانی
to scramble for something
هجوم کردن با عجله برای چیزی
[با دیگران کشمکش کردن برای گرفتن چیزی]
inhuman
فاقد خوی انسانی غیر انسانی
MIP mapping
روش محاسبه پیکس ها در یک تصور برای بدست آوردن فاصله شی از دید بیننده
frame
بخشی از حافظه برای ذخیره سازی تصور پیش ز نمایش آن روی صفحه
prejudged
تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudges
تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudge
تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudging
تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
split personality
تعدد شخصیت شخصیت دو نیم
to appreciate something
قدر چیزی را دانستن
[سپاسگذار بودن]
[قدردانی کردن برای چیزی]
via
حرکت به سوی چیزی یا استفاده از چیزی برای رسیدن به مقصد
imaginal
تصور کردنی قابل تصور
imaginable
تصور کردنی قابل تصور
feedback
اطلاعاتی از یک منبع که برای تغییر دادن چیزی یا تامین پیشنهادی برای آن میباشد
allocated manpower
نیروی انسانی واگذار شده سهمیه نیروی انسانی
incorporates
شخصیت حقوقی دادن دارای شخصیت حقوقی
incorporating
شخصیت حقوقی دادن دارای شخصیت حقوقی
incorporate
شخصیت حقوقی دادن دارای شخصیت حقوقی
extension
طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
extensions
طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
historic character
[شخصیت های تاریخی که در طرح های مناظر برای توصیف ساختارها و ویژگی های معماری و تاریخی استفاده می شد.]
to grieve over anything
برای چیزی
request
تقاضا برای چیزی
look to
<idiom>
آمادگی برای چیزی
requested
تقاضا برای چیزی
requests
تقاضا برای چیزی
requesting
تقاضا برای چیزی
inclinable to something
مساعد برای چیزی
to grumble at any thing
برای چیزی غرغرکردن
steeper
فرف برای خیساندن چیزی
catch at
برای گرفتن چیزی کوشیدن
security blanket
<idiom>
استفاده از چیزی برای راحتی
to make amends for something
کفاره دادن برای چیزی
I'd like something to drink.
چیزی برای نوشیدن میخواهم.
I'd like something to eat.
چیزی برای خوردن میخواهم.
application
[for something]
درخواست نامه
[برای چیزی]
demands
تقاضا برای انجام چیزی
demanded
تقاضا برای انجام چیزی
demand
تقاضا برای انجام چیزی
to atone for something
کفاره دادن برای چیزی
to get something to somebody
برای کسی چیزی را آوردن
asked
برای چیزی بی تاب شدن
ask
برای چیزی بی تاب شدن
take for
<idiom>
اشتباه شخصی برای چیزی
to give reasons for a thing
دلیل برای چیزی اوردن
approval
توافق برای استفاده از چیزی
asks
برای چیزی بی تاب شدن
in defence of somebody
[something]
برای دفاع از کسی
[چیزی]
to look at the black side
[about something]
بدبین بودن
[برای چیزی]
to try something on
چیزی را برای امتحان پوشیدن
asking
برای چیزی بی تاب شدن
to make a study of something
برای بدست اوردن چیزی کوشیدن
demand
تقاضا برای چیزی و توقع دریافت آن
sexualize
جنس برای چیزی تعیین کردن
consigned
یا فرستادن چیزی برای کسی به منظورفروش
demanded
تقاضا برای چیزی و توقع دریافت آن
demands
تقاضا برای چیزی و توقع دریافت آن
consign
یا فرستادن چیزی برای کسی به منظورفروش
consigning
یا فرستادن چیزی برای کسی به منظورفروش
consigns
یا فرستادن چیزی برای کسی به منظورفروش
impetrate
برای چیزی لابه واستغاثه کردن
to call somebody to
[for]
something
از کسی برای چیزی درخواست کردن
cellarage
حق انبارداری برای نگاه داشتن چیزی
to set measures to anything
برای چیزی اندازه یا حد معین کردن
stepper
چیزی که برای پله بکار می رود
to store up something
انباشتن چیزی برای استفاده در آینده
To set a limit to everything.
برای هر چیزی حدی قائل شدن
to negotiate for something
گفتگو و معامله کردن برای چیزی
I have nothing to declare.
چیزی برای گمرک دادن ندارم.
to refuse somebody admittance to something
پذیرش کسی را برای چیزی رد کردن
to graps at anything
برای گرفتن چیزی کوشش نمودن
make room for someone or something
<idiom>
برای چیزی اوضاع را مرتب کردن
within reach of gunshot
کوشش کردن برای رسیدن به چیزی
to make a r for something
برای رسیدن به چیزی نقاش کردن
to save up for something
برای چیزی صرفه جویی کردن
to atone for something
جلب رضایت کردن برای چیزی
lanyard
طناب کوتاه برای کشیدن چیزی
spoon-feed
<idiom>
ساده کردن چیزی برای کسی
to make amends for something
جلب رضایت کردن برای چیزی
to save for something
پس انداز کردن
[اندوختن ]
برای چیزی
nothing remains to be told
چیزی برای گفتن باقی نمیماند
lanyards
طناب کوتاه برای کشیدن چیزی
make something out
<idiom>
ازپیش بردن برای دیدن یا خواندن چیزی
to commandeer something
چیزی را
[بدون اجازه]
برای خود برداشتن
To lick ones lips .
شکم خود را برای چیزی صابون زدن
represented
عمل کردن مانند نشانه برای چیزی
to seek a remedy for something
چاره یا درمان برای چیزی جستجو کردن
wringer
ماشینی که برای چلاندن چیزی بکارمی رود
to be the obvious thing
[for somebody or something]
آشکار
[بدیهی]
بودن
[برای کسی یا چیزی]
to e. with person on a thing
کسی را دوستانه برای چیزی سرزنش کردن
to go away
ترک کردن برای رفتن و آوردن چیزی
to go to
ترک کردن برای رفتن و آوردن چیزی
cash on the barrelhead
<idiom>
پولی که برای خرید چیزی پرداخت می شود
represent
عمل کردن مانند نشانه برای چیزی
bring up
<idiom>
معرفی چیزی برای بحث (مذاکره)آوردن
apply
تقاضا برای چیزی معمولا به صورت نوشته
Do you have nothing to declare?
آیا چیزی برای اعلام به گمرک دارید؟
represents
عمل کردن مانند نشانه برای چیزی
measure
عملیات برای اطمینان یافتن از صحت چیزی
applies
تقاضا برای چیزی معمولا به صورت نوشته
applying
تقاضا برای چیزی معمولا به صورت نوشته
pay through the nose
<idiom>
برای چیزی پول زیادی خرج کردن
to open something to
[the]
traffic
چیزی را برای
[دسترسی به]
ترافیک باز کردن
put up to
<idiom>
وسوسه کردن کسی برای انجام چیزی
to push for an answer
[in reference to something]
برای پاسخ فشار آوردن
[در رابطه با چیزی]
amulet
دوا یا چیزی که برای شکستن جادو و طلسم بکارمیرود
permutations
تعداد روشهای مختلف برای مرتب کردن چیزی
amulets
دوا یا چیزی که برای شکستن جادو و طلسم بکارمیرود
Would you like something to drink?
<idiom>
آیا چیزی برای نوشیدن می خواهید؟
[غذا و آشپزخانه]
to make a long arm
[برای برداشتن یا گرفتن چیزی دست دراز کردن]
permutation
تعداد روشهای مختلف برای مرتب کردن چیزی
to not give a smeg about something
[British E]
برای چیزی اصلا مهم نباشد.
[اصطلاح رکیک]
not to have a prayer of achieving something
کمترین شانس هم برای بانجام رسانیدن چیزی رانداشتن
throw one's weight around
<idiom>
ازنفوذ کسی برای رسیدن به چیزی استفاده کردن
to always find something to gripe about
همیشه چیزی برای گله زدن پیدا کردن
to not give a shit about something
برای چیزی اصلا مهم نباشد.
[اصطلاح رکیک]
moulage
انگشت نگاری یا نگارش اثر چیزی برای کشف جرم
balances
برنامه ریزی برای چیزی با اینکه دو بخش معادل باشند
balance
برنامه ریزی برای چیزی با اینکه دو بخش معادل باشند
(in) care of someone
<idiom>
فرستادن چیزی برای کسی ازروی آدرس شخص دیگری
to offshore something
چیزی را
[برای سود بیشتر]
به خارج
[از کشور]
بردن
[اقتصاد]
laniard
طناب کوتاهی که برای نگاه داشتن چیزی بکار میرود
to not give a damn about something
[somebody]
برای چیزی
[کسی]
اصلا مهم نباشد.
[اصطلاح روزمره]
to recount something to someone
[formal]
برای کسی چیزی را تعریف کردن
[یکایک گفتن]
[بازگفتن]
On the recent developments he had nothing to say.
در باره تحولات اخیر او هیچ چیزی برای گفتن نداشت.
rain check
<idiom>
بلیط مجانی برای چیزی که به علت باران کنسل شده
to trap something
[e.g. carbon dioxide]
چیزی را گرفتن
[جمع کردن]
[برای مثال دی اکسید کربن ]
wetting
مایعی که برای تر ساختن یاخمیر کردن چیزی بکار رود
to suggest it is appropriate to do so
[matter]
پیشنهاد می کند که برای انجام این کار مناسب باشد
[چیزی ]
planch
صفحهای از گل نسوزکه برای نگاه داشتن چیزی که دراتش گذاشته اندبکارمیرود
peg
میله چوبی با نوک تیز
[برای محکم بستن چیزی به آنها]
get a word in
<idiom>
یافتن فرصتی برای گفتن چیزی بقیه دارند صحبت میکنند
dipstick
میله یا چوبی که برای اندازه گیری عمق چیزی بکار می رود
dipsticks
میله یا چوبی که برای اندازه گیری عمق چیزی بکار می رود
restricting
محدود کردن چیزی . اجازه ادان به اشخاص مشخص برای دستیابی به داده
labelled
قطعهای کاغذ یا کارت متصل به چیزی برای نمایش دستورات استفاده یا یک آدرس
restricts
محدود کردن چیزی . اجازه ادان به اشخاص مشخص برای دستیابی به داده
cut corners
<idiom>
[زمانی که چیزی برای صرفه جویی در هزینه به طور بد انجام شده است]
restrict
محدود کردن چیزی . اجازه ادان به اشخاص مشخص برای دستیابی به داده
labeling
قطعهای کاغذ یا کارت متصل به چیزی برای نمایش دستورات استفاده یا یک آدرس
label
قطعهای کاغذ یا کارت متصل به چیزی برای نمایش دستورات استفاده یا یک آدرس
labels
قطعهای کاغذ یا کارت متصل به چیزی برای نمایش دستورات استفاده یا یک آدرس
litotes
کوچک قلم دادن چیزی برای افزایش اهمیت ان ویااجتناب ازانتقاد شکسته نفسی
pipeline
زمان بندی ورودیهای ریزپردازنده وقتی چیزی رخ نداده است برای افزایش سرعت
pipelines
زمان بندی ورودیهای ریزپردازنده وقتی چیزی رخ نداده است برای افزایش سرعت
how about
<idiom>
برای ارائه پشنهاد یا جویا شدن نظر دیگران در مورد چیزی یا کاری استفاده می شود
humanitarian
<adj.>
انسانی
humane
انسانی
humane
<adj.>
انسانی
neoanthropic
نو انسانی
human
انسانی
hu man
انسانی
humans
انسانی
identities
شخصیت
person
شخصیت
persons
شخصیت
peronality
شخصیت
sympatric
هم شخصیت
identity
شخصیت
personality
شخصیت
notability
شخصیت
personalities
شخصیت
persona
شخصیت ها
presence
شخصیت
intrapsychic
با شخصیت
personae
شخصیت ها
personage
شخصیت
individuality
شخصیت
personages
شخصیت
selfdom
شخصیت
personas
شخصیت ها
litterae humaniores
علوم انسانی
unknowable
ماوراتجربیات انسانی
liberal arts
علوم انسانی
labors
نیروی انسانی
labored
نیروی انسانی
dehumanised
نا انسانی کردن
cut-throat
غیر انسانی
manpower
نیروی انسانی
humanization
انسانی کردن
human factor
عامل انسانی
human capital
سرمایه انسانی
human factor
عوامل انسانی
human resources
منابع انسانی
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com