English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 301 (43 milliseconds)
English Persian
genealogize تعیین نسب کردن
Search result with all words
state تعیین کردن حال
state تعیین کردن وقرار دادن
state- تعیین کردن حال
state- تعیین کردن وقرار دادن
stated تعیین کردن حال
stated تعیین کردن وقرار دادن
states تعیین کردن حال
states تعیین کردن وقرار دادن
stating تعیین کردن حال
stating تعیین کردن وقرار دادن
clearance تعیین صلاحیت کردن
specifies تعیین کردن
specify تعیین کردن
specifying تعیین کردن
delimit تعیین کردن حدود
delimited تعیین کردن حدود
delimiting تعیین کردن حدود
delimits تعیین کردن حدود
time تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
timed تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
times تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
locate تعیین محل کردن
locate تعیین کردن معلوم کردن
locate تعیین محل کردن مشخص کردن جا دادن مشخص کردن محل هدف
locate جای چیزی را تعیین کردن در جای ویژهای قرار دادن تعیین محل کردن
located تعیین محل کردن
located تعیین کردن معلوم کردن
located تعیین محل کردن مشخص کردن جا دادن مشخص کردن محل هدف
located جای چیزی را تعیین کردن در جای ویژهای قرار دادن تعیین محل کردن
locates تعیین محل کردن
locates تعیین کردن معلوم کردن
locates تعیین محل کردن مشخص کردن جا دادن مشخص کردن محل هدف
locates جای چیزی را تعیین کردن در جای ویژهای قرار دادن تعیین محل کردن
locating تعیین محل کردن
locating تعیین کردن معلوم کردن
locating تعیین محل کردن مشخص کردن جا دادن مشخص کردن محل هدف
locating جای چیزی را تعیین کردن در جای ویژهای قرار دادن تعیین محل کردن
identified تعیین هویت کردن
identified تعیین کردن
identifies تعیین هویت کردن
identifies تعیین کردن
identify تعیین هویت کردن
identify تعیین کردن
identifying تعیین هویت کردن
identifying تعیین کردن
limit محدود کردن تعیین کردن حد
doctrine اصولی که نحوه اجرا و پیاده کردن یک ایده ئولوژی را تعیین میکند
doctrines اصولی که نحوه اجرا و پیاده کردن یک ایده ئولوژی را تعیین میکند
appoint تعیین کردن
appoints تعیین کردن
bound تعیین کردن
plot تعیین کردن محل هدف یا دشمن روی نقشه رسم کردن مسیر حرکت روی نقشه
plots تعیین کردن محل هدف یا دشمن روی نقشه رسم کردن مسیر حرکت روی نقشه
plotted تعیین کردن محل هدف یا دشمن روی نقشه رسم کردن مسیر حرکت روی نقشه
cartel اتحادیه کمپانیهای تولید و عرضه کننده کالا به منظور قبضه کردن بازارکشور یا حتی جهان و تعیین قیمتها به میل خود وجلوگیری از رقابت
cartels اتحادیه کمپانیهای تولید و عرضه کننده کالا به منظور قبضه کردن بازارکشور یا حتی جهان و تعیین قیمتها به میل خود وجلوگیری از رقابت
slate تعیین کردن
slated تعیین کردن
slates تعیین کردن
authentication تعیین اعتبار و صحت اسناد اعلام نشانی کردن
authentication تعیین نشانی تعیین معرف کردن
demarcate تعیین حدود کردن
demarcated تعیین حدود کردن
demarcates تعیین حدود کردن
demarcating تعیین حدود کردن
abound تعیین حدود کردن
assess تعیین کردن بستن
assessed تعیین کردن بستن
assesses تعیین کردن بستن
assessing تعیین کردن بستن
determine تعیین کردن
determines تعیین کردن
determining تعیین کردن
prescribe نسخه نوشتن تعیین کردن
prescribed نسخه نوشتن تعیین کردن
prescribes نسخه نوشتن تعیین کردن
prescribing نسخه نوشتن تعیین کردن
define تعیین کردن تعریف کردن
defined تعیین کردن تعریف کردن
defines تعیین کردن تعریف کردن
defining تعیین کردن تعریف کردن
applied هزینه مربوط به هر خدمت یاکالا را به طور ویژه تعیین کردن و به ان اختصاص دادن
designate انتخاب کردن تعیین کردن تخصیص دادن
designates انتخاب کردن تعیین کردن تخصیص دادن
designating انتخاب کردن تعیین کردن تخصیص دادن
qualifies تعیین کردن قدرت راتوصیف کردن
qualify تعیین کردن قدرت راتوصیف کردن
quantified کمیت را تعیین کردن
quantifies کمیت را تعیین کردن
quantify کمیت را تعیین کردن
quantifying کمیت را تعیین کردن
blood group تعیین کردن
blood groups تعیین کردن
blood type تعیین کردن
blood types تعیین کردن
route مسیر چیزیرا تعیین کردن
routes مسیر چیزیرا تعیین کردن
peg تعیین حدود کردن
pegs تعیین حدود کردن
formulation تعیین کردن
Other Matches
to prescribe something [legal provision] چیزی را تعیین کردن [تجویز کردن] [ماده قانونی] [حقوق]
default مقدار از پیش تعیین شدهای که در صورتی که مقدار دیگری تعیین نشده باشد به کار می رود
defaulting مقدار از پیش تعیین شدهای که در صورتی که مقدار دیگری تعیین نشده باشد به کار می رود
defaults مقدار از پیش تعیین شدهای که در صورتی که مقدار دیگری تعیین نشده باشد به کار می رود
defaulted مقدار از پیش تعیین شدهای که در صورتی که مقدار دیگری تعیین نشده باشد به کار می رود
set out شرح دادن تنظیم کردن تعیین کردن
appointe تعیین کردن
tell off تعیین کردن
ascertian تعیین کردن
fix تعیین کردن
fix on تعیین کردن
fixes تعیین کردن
admeasure تعیین حصه کردن
appraisals تعیین قیمت کردن
fixes تعیین کردن قراردادن
appraisal تعیین قیمت کردن
predetermine قبلا تعیین کردن
prifix قبلا تعیین کردن
prifixal قبلا تعیین کردن
fix تعیین کردن قراردادن
to fix quota تعیین سهمیه کردن
predestine قبلا تعیین کردن
pin point تعیین محل کردن
rezone از نومحدوده تعیین کردن
quantitate چندی چیزی را تعیین کردن
subrogate قائم مقام تعیین کردن
to set out نشان دادن تعیین کردن
sexualize جنس برای چیزی تعیین کردن
grant a period of grace ضرب الاجل تعیین کردن تمهیل
exact location تعیین کردن محل دقیق نقاط
appraising تقویم کردن تعیین قیمت از طرق علمی
to orient compound نسبت اجزای ترکیبی را بایکدیگر تعیین کردن
appraises تقویم کردن تعیین قیمت از طرق علمی
appraised تقویم کردن تعیین قیمت از طرق علمی
appraise تقویم کردن تعیین قیمت از طرق علمی
quantize با تئوری و فرمول صفات وکیفیت چیزی را تعیین کردن نیرو را با فرمول اندازه گیری کردن
dosimetry تعیین مقدار جذب شده دارو یاتشعشع اتمی ازمایش تعیین دوز جذب شده
assign ارجاع کردن تعیین کردن
assigned ارجاع کردن تعیین کردن
assigning ارجاع کردن تعیین کردن
assigns ارجاع کردن تعیین کردن
air priorities committee کمیته تعیین ارجحیت حمل ونقل هوایی یا تعیین ارجحیت حمل بار
convoy routing تعیین مسیر کاروان دریایی تعیین مسیر حرکت ستون دریایی
carring over تعویق تصفیه حساب در خریدو فروش سهام برای انتقال مال یا تسلیم مبیع مهلت تعیین کردن
radar locating تعیین محل نقاط یا هدفها به وسیله رادار تعیین محل توپهای دشمن به وسیله رادار
fix نقطه کردن ناو تعیین محل ناو روی نقشه
fixes نقطه کردن ناو تعیین محل ناو روی نقشه
running fix کشیدن سمت متوالی ناو تعیین متوالی سمت ناو اخراج اشعه متوالی برای تعیین ایستگاه
duty assignment واگذار کردن وفیفه گماردن به خدمت تعیین محل خدمت شغل دادن
tasking سازمان بندی برای عملیات واگذار کردن ماموریت به یکانها واگذاری ماموریت تعیین ماموریت
cost center قسمت هزینه در یک موسسه واحدی در یک موسسه که وفیفه اش تعیین قیمت کالا ازطریق توزیع و سرشکن کردن هزینه هاست
dye analysis [آنالیز کردن رنگینه های بکار رفته در فرش جهت تعیین طول عمر فرش و سابقه تاریخی نوع رنگینه]
assignment of space تعیین جا
specification تعیین
designation تعیین
determination تعیین
formulation تعیین
fixation تعیین
fixations تعیین
appointment تعیین
appointments تعیین
emplacement تعیین جا
designations تعیین
loom time مدت زمان بافت [از زمان چله کشی تا جدا کردن فرش بافته شده از دار و مبنای تعیین ساعات کار مفید، وقت حقیقی لازم جهت اتمام فرش و قیمت نسبی فرش می باشد.]
crucial تعیین کننده
indicating تعیین کننده
crucially تعیین کننده
foreordainment تعیین از پیش
earmarked تعیین شده
nominative تعیین شده
wage determination تعیین دستمزد
enumeration تعیین شماره
emplacement تعیین محل
frequency allocation تعیین فرکانس
frequency assignment تعیین فرکانس
admensuration تعیین اندازه
demark تعیین حدودکردن
delimitation تعیین حدود
income determination تعیین درامد
indentification تعیین هویت
damage assessment تعیین خسارات
nomination تعیین نامزدی
completely specified با تعیین کامل
job placement تعیین شغل
coefficient of determination ضریب تعیین
nominations تعیین نامزدی
abounding تعیین حدودکردن
abounds تعیین حدودکردن
assignability قابل تعیین
budget determinant تعیین بودجه
assignment of tasks تعیین وفایف
admeasurement تعیین اندازه
abounded تعیین حدودکردن
location تعیین محل جا
price determination تعیین قیمت
frequency determination تعیین فرکانس
frequency designation تعیین فرکانس
predesignation تعیین قبلی
determinative تعیین کننده
determination coefficient ضریب تعیین
determinable قابل تعیین
appropriated <adj.> <past-p.> تعیین شده
provided <adj.> <past-p.> تعیین شده
laid on <past-p.> تعیین شده
avows شرط تعیین
avowing شرط تعیین
avow شرط تعیین
moisture determination تعیین رطوبت
quantification تعیین خاصیت
assignation تعیین وقت
determinants تعیین کننده
unitization تعیین واحد
appraisal تعیین قیمت
route تعیین خط مسیر
assignments تعیین تعدادسهمیه
typification تعیین نمونه
signification تعیین افهار
locations تعیین محل جا
appraisals تعیین قیمت
assignations تعیین وقت
placement تعیین شغل
assessment تعیین مالیات
redirection تعیین جهت
specified تعیین شده
placements تعیین شغل
assessments تعیین مالیات
orientation تعیین جهت
orientation تعیین موقعیت
redirection تعیین مسیر
determinant تعیین کننده
identification تعیین هویت
range determination تعیین مسافت
routes تعیین خط مسیر
titration تعیین عیار
sex determination تعیین جنسیت
watermarks تعیین میزان مد اب
indeterminable تعیین ناپذیر
demarcation تعیین حدود
watermark تعیین میزان مد اب
assignment تعیین تعدادسهمیه
valorization تعیین ارزش
quantifiable قابل سنجش یا تعیین
oddsmaker تعیین کننده امتیاز
mix design تعیین نسبتهای اختلاط
authentication equipment وسایل تعیین معرف
coefficient of determination ضریب تعیین کننده
location of industry تعیین مکان صنعت
apportionment تعیین سهم و حصه
administered price قیمت تعیین شده
rorschach determinant تعیین کننده رورشاخ
molecular weight determination تعیین وزن مولکولی
location theory نظریه تعیین مکان
maximum probility detection تعیین احتمال حداکثر
limitation clause عبارت تعیین حدود
determinants عامل تعیین کننده
optometry تعیین میزان دیدچشم
authentication system سیستم تعیین معرف
national income determination تعیین درامد ملی
animadvert تعیین تقصیر ومجازات
routing تعیین مسیرعبور عزیمت
authentication equipment وسایل تعیین نشانی
permutation table جدول تعیین رمز
leader's rule تعیین مسافت امن
determinant عامل تعیین کننده
fault localization تعیین محل خطا
theory of income determination نظریه تعیین درامد
designable قابل طرح یا تعیین
acquiring به دست اوردن تعیین
limitation clause ماده تعیین حدود
form determinant تعیین کننده شکل
spot elevation ارتفاع تعیین شده
alidade الیداددستگاه تعیین سمت
specifiable قابل تعیین یا تخصیص
nominees منصوب تعیین شده
nominee منصوب تعیین شده
electroscope تعیین کننده برق
flight clearance تعیین امنیت پرواز
dream determinant تعیین کننده رویا
indeterminable غیر قابل تعیین
determining tendency گرایش تعیین کننده
determinate تعیین شده محدود
designatory وابسته به تخصیص و تعیین
postings تعیین محل ماموریت
posting تعیین محل ماموریت
identification problem مسئله تعیین هویت
predesignate قبلا تعیین شده
preassigned قبلا تعیین شده
dateable قابل تعیین تاریخ
datable قابل تعیین تاریخ
assessment تعیین نتایج حاصله
assessments تعیین نتایج حاصله
cryoscopy تعیین نقطه انجماد
crucial experiment ازمایش تعیین کننده
assignable قابل تعیین و تخصیص
redirection operator عملگر تعیین جهت
pin point تعیین دقیق نقاط
acquires به دست اوردن تعیین
placement tests ازمونهای تعیین شغل
succession of the presidency سیستم تعیین جانشین درریاست
difference chart جدول تعیین بر دو سمت توپ
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com