English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (23 milliseconds)
English Persian
autotomize تقسیم خودبخود کردن
Other Matches
autotomic متقاطع بطور خودبخود وابسته به تقسیم خودبخود
autotomous متقاطع بطور خودبخود وابسته به تقسیم خودبخود
autotomy تقسیم خودبخود
subdivided بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdivides بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdividing بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdivide بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
divisor عملوندی که برای تقسیم مقسوم علیه در عمل تقسیم به کار می روند
fissiparous تولیدکننده سلولهای جدیدبوسیله تقسیم سلولی یاشکاف تقسیم شونده
vernier درجه یا تقسیم بندی فرعی تقسیم بدرجات جزء
spontaneously خودبخود
autonomic خودبخود
automatically خودبخود
spontaneous generation پیدایش خودبخود
automatism حرکت خودبخود
self reacting خودبخود واکنش کننده
autotomize انفصال خودبخود پیداکردن
autotroph قابل تغذیه خودبخود
instinctively بطور غیرارادی خودبخود
secundine naturam بومی وار خودبخود
instinctive خودبخود غیر ارادی
self-starters خودبخود شروع شونده
autogenesis تولید مثل خودبخود
self-starter خودبخود شروع شونده
self lubricating خودبخود روغن کاری شونده
autogenic تولید شده بطور خودبخود
autogenous تولید شده بطور خودبخود
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
thermotaxis تنظیم خودبخود حرارت در بدن دماواکنش
baseband 1-محدوده فرکانس سیگنال پیش از پردازش یا ارسال 2-سیگنالهای دیجیتالی ارسالی بدون تقسیم 3-اطلاعات تقسیم شده با یک فرکانس
base band 1-محدوده فرکانس سیگنال پیش از پردازش یا ارسال 2-سیگنالهای دیجیتالی ارسالی بدون تقسیم 3-اطلاعات تقسیم شده با یک فرکانس
unprompted ناشی از طیب خاطر خودبخود بی اختیار خودرو
trellis coding روش تقسیم سیگنال که از تقسیم فرکانس و فاز استفاده میکند تا خروجی بیشتر و نرخ خطای کمتر برای سرعت ارسال داده بر حسب بیت در ثانیه ایجاد کند
fractions بخش قسمت تبدیل بکسر متعارفی کردن بقسمتهای کوچک تقسیم کردن
fraction بخش قسمت تبدیل بکسر متعارفی کردن بقسمتهای کوچک تقسیم کردن
intersect تقسیم کردن
separates تقسیم کردن
compartments تقسیم کردن
intersects تقسیم کردن
compart تقسیم کردن
administer تقسیم کردن
to share out تقسیم کردن
compartment تقسیم کردن
intersected تقسیم کردن
administered تقسیم کردن
aminister تقسیم کردن
share تقسیم کردن
separate تقسیم کردن
shared تقسیم کردن
shares تقسیم کردن
distribute تقسیم کردن
give-and-take <idiom> تقسیم کردن
administers تقسیم کردن
divides تقسیم کردن
distributes تقسیم کردن
administering تقسیم کردن
distributing تقسیم کردن
divide تقسیم کردن
separated تقسیم کردن
fractionize تقسیم بجزء کردن
canton به بخش تقسیم کردن
lot تقسیم بندی کردن
compartmentation تقسیم بندی کردن
partition تقسیم افراز کردن
fractionalize تقسیم بجزء کردن
cantons به بخش تقسیم کردن
break down تقسیم بندی کردن
distribute among the creditors in propor به غرماء تقسیم کردن
sector جزء تقسیم کردن
sectors جزء تقسیم کردن
partitions تقسیم افراز کردن
pull one's weight <idiom> کارها را تقسیم کردن
graduate تقسیم بندی کردن
whack up تقسیم به سهام کردن
tierce به سه قسمت تقسیم کردن
prorate به نسبت تقسیم کردن
thirds به سه بخش تقسیم کردن
graduates تقسیم بندی کردن
graduating تقسیم بندی کردن
shires به استان تقسیم کردن
shire به استان تقسیم کردن
third به سه بخش تقسیم کردن
sector کوچکترین فضای دیسک مغناطیسی که توسط کامپیوتر آدرس پذیر است . دیسکک به شیارهای هم مرکز تقسیم میشود و هر شیار به سکتورهایی تقسیم میشود که میتواند به بایتهای داده را ذخیره کند
sectors کوچکترین فضای دیسک مغناطیسی که توسط کامپیوتر آدرس پذیر است . دیسکک به شیارهای هم مرکز تقسیم میشود و هر شیار به سکتورهایی تقسیم میشود که میتواند به بایتهای داده را ذخیره کند
apportions تقسیم کردن تخصیص دادن
admeasure سهم دادن تقسیم کردن
syllabify تقسیم به هجای مقطع کردن
to d. with others بادیگران تقسیم یاسهم کردن
allocating تقسیم کردن اختصاص دادن
apportioned تقسیم کردن تخصیص دادن
apportioning تقسیم کردن تخصیص دادن
comparmentalize به اپارتمانهای جداجدا تقسیم کردن
apportion تقسیم کردن تخصیص دادن
aliquot بدوقسمت مساوی تقسیم کردن
allocates تقسیم کردن اختصاص دادن
division بخش رسته تقسیم کردن
gerrymander بطورغیر عادلانه تقسیم کردن
lot کالا بقطعات تقسیم کردن
compartmentalizing به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
quadrat به قطعات مستطیل تقسیم کردن
compartmentalizes به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
compartmentalized به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
compartmentalize به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
compartmentalising به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
dichotomize بدو بخش تقسیم کردن
compartmentalises به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
compartmentalised به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
split ترک برداشتن تقسیم کردن
divisions بخش رسته تقسیم کردن
allocate تقسیم کردن اختصاص دادن
distribute تقسیم کردن تعمیم دادن
distributing تقسیم کردن تعمیم دادن
pottion تقسیم کردن سهم دادن از
distributes تقسیم کردن تعمیم دادن
parcel به قطعات تقسیم کردن توزیع کردن
parcels به قطعات تقسیم کردن توزیع کردن
trisect بسه بخش مساوی تقسیم کردن
dispart تقسیم شدن هدف گیری کردن
quarter به چهار قسمت مساوی تقسیم کردن
partition اپارتمان تقسیم به بخشهای جزء کردن
piecemeal به اجزاء ریز تقسیم کردن خردخرد
balkanize ناحیهای را بقطعات ریز تقسیم کردن
partitions اپارتمان تقسیم به بخشهای جزء کردن
batch با مقیاس تقسیم کردن عملیات مربوط به بتن
batches با مقیاس تقسیم کردن عملیات مربوط به بتن
imputing تقسیم کردن متهم کردن
imputes تقسیم کردن متهم کردن
imputed تقسیم کردن متهم کردن
impute تقسیم کردن متهم کردن
hyphen علامت چاپ برای نشان دادن تقسیم کردن کلمه
hyphens علامت چاپ برای نشان دادن تقسیم کردن کلمه
covered گرفتن شمشیر به وضعی که شمشیر خودبخود در حمله حریف منحرف نشود
terrtorialize محدود بیک ناحیه کردن بصورت خطه در اوردن بنواحی متعدد تقسیم کردن بصورت قلمرو در اوردن
segment قطعه قطعه کردن به بخشهای مختلف تقسیم کردن
segments قطعه قطعه کردن به بخشهای مختلف تقسیم کردن
factorize تقسیم یک عدد به دو عدد کامل که در اثر ضرب کردن همان عدد اصلی نتیجه شود
hyphens فضای خالی که پس از تقسیم کردن کلمه در آخر خط درج میشود در متن کلمه پرداز. ولی هنگام نوشتن طبیعی کلمه دیده نمیشود
hyphen فضای خالی که پس از تقسیم کردن کلمه در آخر خط درج میشود در متن کلمه پرداز. ولی هنگام نوشتن طبیعی کلمه دیده نمیشود
B register 1-ثبات آدرس که به آدرس مرجع اضافه شده که محل مورد نظر را مشخص میکند 2-ثباتی که برای گسترده تر کردن اکومولاتور برای ضرب و تقسیم به کار می رود
division تقسیم
dispensations تقسیم
dealing تقسیم
dispensation تقسیم
admensuration تقسیم
divisions تقسیم
admeasurement تقسیم
allocates تقسیم
distribution تقسیم
graduator خط تقسیم کن
cleavages تقسیم
cleavage تقسیم
allocating تقسیم
apportionment تقسیم
allocate تقسیم
sharing تقسیم
branches تقسیم
branch تقسیم
distributions تقسیم
allotment تقسیم
repartition تقسیم
allotments تقسیم
o o line خط تقسیم دیدبانی
division عمل تقسیم
denominators تقسیم کننده
divider تقسیم کننده
denominator تقسیم کننده
severability قابلیت تقسیم
junction boxes جعبه تقسیم
frequency division تقسیم فرکانس
divisions عمل تقسیم
water point نقطه تقسیم اب
divisive تقسیم کننده
fifty-fifty تقسیم بالمناصفه
fifty fifty تقسیم بالمناصفه
scissor قطع تقسیم
partings تقسیم تجزیه
divided تقسیم شده
frequency distribution تقسیم فرکانس
allotments پخش تقسیم
allotment پخش تقسیم
graduating بدرجات تقسیم
demultiplexer تقسیم کننده
frequency domulipliction تقسیم فرکانس
divisions of labour تقسیم کار
division of labour تقسیم کار
zeradivide تقسیم بر صفر
sortition تقسیم با قرعه
load distribution تقسیم بار
graduates بدرجات تقسیم
graduate بدرجات تقسیم
busbar جعبه تقسیم
clastic تقسیم شونده
divisible قابل تقسیم
division تقسیم [ریاضی]
parting تقسیم تجزیه
line graduation تقسیم بندی خط
subdivisions تقسیم مجدد
go halves <idiom> تقسیم مساوی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com