Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 207 (14 milliseconds)
English
Persian
capable
توانایی انجام کاری
authority
توانایی انجام کاری
Search result with all words
authorisations
اجازه یا توانایی انجام کاری
authorization
اجازه یا توانایی انجام کاری
feel up to (do something)
<idiom>
توانایی انجام کاری رانداشتن
potential
<adj.>
[توانایی برای انجام کاری]
to prove oneself
نشان دادن
[ثابت کردن]
توانایی انجام کاری
Other Matches
feasibility
توانایی انجام
fails
انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
failed
انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
fail
انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
like a duck takes the water
[Idiom]
کاری را تند یاد بگیرند انجام بدهند و از انجام دادن آن لذت ببرند
qui facit per alium facit perse
کسی که کاری را بوسیله دیگری انجام بدهد خودش ان را انجام داده است
(have) what it takes
<idiom>
توانایی انجام کار
failures
انجام ندادن کاری که باید انجام شود
failure
انجام ندادن کاری که باید انجام شود
Stress reduces an employee's working capacity'
استرس توانایی کاری کارمندان را کاهش می دهد.
arithmetic
توانایی یک وسیله برای انجام توابع ریاضی
computing
میزان سرعت یا توانایی کامپیوتر برای انجام یک محاسبات
scratch one's back
<idiom>
کاری را برای کسی انجام دادن به امید اینکه اوهم برای تو انجام دهد
electronic
توانایی کلمه پرداز برای انجام توابع پردازش داده مشخص
upward compatible
اصلاحی به این معنی که یک سیستم کامپیوتری یا غستگاه جانبی قادر است هر کاری راکه مدل قبلی انجام می داده انجام داده و علاوه بر ان عملکردهای بیشتری هم داشته باشد سازگاری رو به پیشرفت
actions
انجام کاری
action
انجام کاری
achieve
موفقیت در انجام کاری
achieved
موفقیت در انجام کاری
mode of execution
روش انجام کاری
mind to do a thing
اماده انجام کاری
sleep
پیش از انجام کاری
achieves
موفقیت در انجام کاری
about to do something
<idiom>
درحال انجام کاری
achieving
موفقیت در انجام کاری
sleeping
پیش از انجام کاری
to stop
[doing something]
ایستادن
[از انجام کاری]
sleeps
پیش از انجام کاری
chips
قط عاتی که با هم کاری را انجام می دهند
to intend to do something
قصد انجام کاری را داشتن
do something to one's hearts's content
کاری را حسابی انجام دادن
wit's end
<idiom>
ندانستن که چه کاری را انجام بدهند
to intend to do something
در صدد انجام کاری بودن
to be looking to do something
قصد انجام کاری را داشتن
to propose to do something
قصد انجام کاری را داشتن
We don't do things by half-measures.
کاری را ناقص انجام ندادن
We don't do things by halves.
کاری را ناقص انجام ندادن
undertakes
توافق برای انجام کاری
We don't do half-ass job
[American E]
[derogatory]
کاری را ناقص انجام ندادن
undertaken
توافق برای انجام کاری
backlog
کاری که باید انجام شود
backlogs
کاری که باید انجام شود
to propose to do something
در صدد انجام کاری بودن
to be looking to do something
در صدد انجام کاری بودن
chip
قط عاتی که با هم کاری را انجام می دهند
planning
سازماندهی نحوه انجام کاری
to propose to do something
در نظر انجام کاری را داشتن
to be looking to do something
در نظر انجام کاری را داشتن
to intend to do something
در نظر انجام کاری را داشتن
We don't do things halfway.
کاری را ناقص انجام ندادن
plods
بازحمت کاری را انجام دادن
loads
کاری که باید انجام شود
load
کاری که باید انجام شود
To do something with ease(easily).
کاری را به آسانی انجام دادن
To do something on the sly (in secret).
کاری را پنهان انجام دادن
To do something on ones own .
سر خود کاری را انجام دادن
To take ones time over something . to do something with deliberation
کاری را سر صبر انجام دادن
To do something hurriedly .
کاری را با عجاله انجام دادن
(have the) cheek to do something
<idiom>
با گستاخی کاری را انجام دادن
chicken out
<idiom>
از ترس کاری را انجام ندادن
cinch
کاری که با سهولت انجام شود
capability
قادر به انجام کاری بودن
terrorised
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
plodding
بازحمت کاری را انجام دادن
plodded
بازحمت کاری را انجام دادن
plod
بازحمت کاری را انجام دادن
supererogation
انجام کاری بیش از حد وفیفه
terrorizing
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorizes
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorized
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorize
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorising
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
dead set against something
<idiom>
کاملا مصمم در انجام کاری
do something rash
<idiom>
بی فکر کاری را انجام دادن
undertake
توافق برای انجام کاری
to do a good job
کاری را خوب انجام دادن
spadework
کاری که با بیل انجام میدهند
the way of doing something
به روشی کاری را انجام دادن
to stop
[doing something]
توقف کردن
[از انجام کاری]
fall over oneself
<idiom>
کاملا مشتاق انجام کاری
raise Cain
<idiom>
کمک ،کاری انجام دادن
sit tight
<idiom>
صبور برای انجام کاری
take one's time
<idiom>
انجام کاری بدون عجله
take the plunge
<idiom>
بادروغ کاری را انجام دادن
take turns
<idiom>
انجام کاری با همکاری یکدیگر
make one's bed and lie in it
<idiom>
مسئول انجام کاری بودن
having
باعث انجام کاری شدن
have
باعث انجام کاری شدن
to be about to do something
در صدد انجام کاری بودن
slurring
باعجله کاری را انجام دادن
to mean to do something
منظور انجام کاری را داشتن
to be about to do something
قصد انجام کاری را داشتن
slurs
باعجله کاری را انجام دادن
to aim to do something
قصد انجام کاری را داشتن
slurred
باعجله کاری را انجام دادن
terrorises
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
slur
باعجله کاری را انجام دادن
intelligence
1-توانایی پاسخ دادن . 2-توانایی وسیله برای اجرای و پردازش برنامه
helps
روش آسانتر برای انجام کاری
authorises
اجازه دادن برای انجام کاری
facility
قادر به انجام کاری به سادگی بودن
authorize
اجازه دادن برای انجام کاری
authorising
اجازه دادن برای انجام کاری
invoking
تقاضا از کسی برای انجام کاری
brushwork
هر کاری که با قلممو یا خاره انجام شود
bars
توقف کسی برای انجام کاری
bar
توقف کسی برای انجام کاری
invoke
تقاضا از کسی برای انجام کاری
invoked
تقاضا از کسی برای انجام کاری
help
روش آسانتر برای انجام کاری
invokes
تقاضا از کسی برای انجام کاری
helped
روش آسانتر برای انجام کاری
authorizes
اجازه دادن برای انجام کاری
to invite somebody to do something
از کسی تقاضا انجام کاری را کردن
operation
دستور برنامه که کاری انجام نمیدهد
authorizing
اجازه دادن برای انجام کاری
alternative
دیگر کاری نمیتوانیم انجام دهیم
force
مجبور کردن کسی به انجام کاری
to invite somebody to do something
کسی را برای انجام کاری فراخواندن
at the elventh hour
دقیقه نود کاری انجام دادن
beat someone to the punch (draw)
<idiom>
قبل از هرکسی کاری را انجام دادن
to goad somebody into something
کسی را به انجام کاری تحریک کردن
taskwork
کاری که بعنوان وفیفه انجام میشود
to undertake to do something
رسما متعهد به انجام کاری شدن
to do a thing ina corner
کاری که درخلوت یادرزیرجلی انجام دادن
forces
مجبور کردن کسی به انجام کاری
to do a thing with f.
کاری رابه اسانی انجام دادن
forcing
مجبور کردن کسی به انجام کاری
to goad somebody doing something
کسی را به انجام کاری تحریک کردن
alternatives
دیگر کاری نمیتوانیم انجام دهیم
set the world on fire
<idiom>
کاری فوق العاده انجام دادن
To meet a deadline .
تا مهلت مقرر کاری را انجام دادن
see to it
<idiom>
مسئولیت انجام کاری را برعهده گرفتن
technique
روش با مهارت برای انجام کاری
shove down one's throat
<idiom>
اجبارکسی به کاری که نمیخواهد انجام دهد
go (someone) one better
<idiom>
کاری را بهتراز دیگران انجام دادن
swim against the tide/current
<idiom>
کاری متفاوت از دیگران انجام دادن
turn out
<idiom>
رفتن برای دیدن یا انجام کاری
To do something expediently.
از روی سیاست کاری را انجام دادن
give free rein to
<idiom>
اجازه حرکت یا انجام کاری را دادن
to be in a position to do something
موقعیتش باشد که کاری را انجام بدهند
get away with something
<idiom>
کاری که شخص نبایدونتواند انجام دهد
To put ones heart and soul into a job .
باتمام وجود کاری را انجام دادن
head start
<idiom>
کاری را قبل از بقیه انجام دادن
techniques
روش با مهارت برای انجام کاری
to purpose something
هدف چیزی
[انجام کاری]
را داشتن
decision
تصمیم گیری برای انجام کاری
decisions
تصمیم گیری برای انجام کاری
null
دستور برنامه کد کاری انجام نمیدهد
get around to
<idiom>
بالاخره زمان انجام کاری را یافتن
see to (something)
<idiom>
شرکت کردن یا کاری را انجام دادن
To do something(act)from force of habit
کاری راطبق عادت( همیشگه ) انجام دادن
facility
وسیله یاساختاری که انجام کاری را ساده میکند
authorizing
اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
applications
کاری که یک کامپیوتر انجام میدهد یا مشکلی که حل میکند
twist one's arm
<idiom>
مجبور کردن شخص برای انجام کاری
to set one's mind on anything
ارزوی رسیدن بچیزی یا انجام کاری را داشتن
to make an effort to do something
تلاش کردن برای انجام دادن کاری
perfunctoriness
چگونگی کاری که سرسری انجام داده باشند
blankest
دستور برنامه که هیچ کاری انجام نمیدهد
to bite the bullet
<idiom>
پذیرفتن انجام کاری و یا چیزی سخت یا ناخوشایند
overslaugh
بخشودگی از کاری برای انجام کار بزرگتر
To do something waveringly.
کاری رابا ترس ولرز انجام دادن
go off half-cocked
<idiom>
صحبت یا انجام کاری بون آمارگی قبلی
to try hard to do something
تقلا کردن برای انجام دادن کاری
by the skin of one's teeth
<idiom>
بزور
[با زحمت]
کاری را با موفقیت انجام دادن
blank
دستور برنامه که هیچ کاری انجام نمیدهد
authorize
اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
authorising
اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
to be about to do something
<idiom>
نزدیک به انجام کاری بودن
[اصطلاح روزمره]
authorises
اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
no operation instruction
دستور برنامه نویسی که کاری انجام نمیدهد
slapdash
کاری که سرسری یا از روی بی پروایی انجام دهند
no op
دستور برنامه نویسی که کاری انجام نمیدهد
to be on the verge
[brink]
of doing something
<idiom>
آماده انجام کاری بودن
[اصطلاح روزمره]
to enjoin somebody from doing something
[American E]
منع کردن کسی از انجام کاری
[حقوق]
covenantor
اجتماع اشخاص هم پیمان برای انجام کاری
to be on the verge
[brink]
of doing something
<idiom>
نزدیک به انجام کاری بودن
[اصطلاح روزمره]
There is no reason to do something
دلیلی وجود ندارد که کاری انجام شود.
application
کاری که یک کامپیوتر انجام میدهد یا مشکلی که حل میکند
authorizes
اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
keep after
<idiom>
یادآوری مکرر به کسی برای انجام کاری.
to key up any to do s.th.
<idiom>
کسی رابه انجام دادن کاری برانگیختن
to act in concert
<idiom>
با هماهنگی کاری را انجام دادن
[اصطلاح روزمره]
to have to bite the bullet
<idiom>
باید انجام کاری سخت یا ناخوشایند را پذیرفت
get one's own way
<idiom>
اجبار اشخاص برای انجام هر کاری که تو میخواهی
to be about to do something
<idiom>
آماده انجام کاری بودن
[اصطلاح روزمره]
to goad somebody into something
کسی را به انجام کاری سیخک زدن
[اصطلاح مجازی]
to opt in
[something]
تصمیم گرفتن که کاری را انجام بدهند یا همکاری بکنند
to goad somebody doing something
کسی را به انجام کاری سیخک زدن
[اصطلاح مجازی]
to pause
[برای مدت کوتاهی]
در انجام کاری توقف کردن
beside one's self
<idiom>
خیلی ناامید یا هیجان زده برای انجام کاری
to opt out
[of something]
تصمیم گرفتن که کاری را انجام ندهند یا همکاری نکنند
go in for
<idiom>
شرکت کردن در،تصمیم گیری برای انجام کاری
supersedeas
دستور موقت دادگاه در موردخودداری از انجام یا ادامه کاری
freedoms
آزاد بودن برای انجام کاری بدون محدودیت
freedom
آزاد بودن برای انجام کاری بدون محدودیت
make it up to someone
<idiom>
انجام کاری برای کسی درعوض وعده پولی
multifunction
ایستگاه کاری که چندین کار می توانند انجام شوند
handing
کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com