English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 143 (8 milliseconds)
English Persian
floccule تودههای معلق درمایع
Other Matches
nebula تودههای عظیم گازو گرد مابین فواصل ستارگان جاده شیری
suspending معلق
flip flap معلق
heels over head معلق
suspend معلق
jusad rem حق معلق
conditional معلق
hanging معلق
hypostasis معلق
pendent معلق
chain bridge پل معلق
cantilever bridge پل معلق
suspends معلق
suspension bridge پل معلق
suspension bridges پل معلق
suspended معلق
suspense معلق
dependent معلق
abeyant معلق
pensile معلق
summersault معلق
suspender معلق
turntables معلق
turntable معلق
suspensory معلق
tumblers معلق زن
handstands معلق
handstand معلق
pendant معلق
pendants معلق
headlong معلق
up in the air <idiom> معلق
suspensor معلق
tumbler معلق زن
conditional contract عقد معلق
unconditionality معلق نبودن
estate in remainder تملک معلق
somerset شیرجه معلق
to be up in the air معلق بودن
suspended load بار معلق
lis pendens دعوای معلق
suspended solids جامدات معلق
levitative معلق در هوا
suspense file پرونده معلق
suspensed sediment رسوبات معلق در اب
hanging step پله معلق
suspension cable کابل معلق
suspension reinforcement ارماتور معلق
hanging indent تورفتگی معلق
suspensive تعلیق معلق
full-suspension <adj.> کاملا معلق
somerset معلق زدن
somersault معلق پشتک
suspends معلق کردن
somersaults معلق پشتک
somersaults معلق زدن
tumble معلق شدن
suspending معلق کردن
tumble معلق زدن
tumbled معلق شدن
tumbled معلق زدن
suspend معلق کردن
tumbles معلق زدن
somersaulting معلق زدن
somersaulting معلق پشتک
suspensions معلق کردن
suspension معلق کردن
somersault معلق زدن
somersaulted معلق پشتک
tumbles معلق شدن
hanging معلق شدن
somersaulted معلق زدن
arch-buttant پشت بند معلق
full-suspension bike دوچرخه کاملا معلق
a bolt from the blue مثل عجل معلق
suspension of vouchers معلق کردن اسناد
suspend from service معلق کردن از کار
pending تازمانی که امر معلق
hang-ups درحال معلق ماندن
cable suspension bridge پل معلق با سیم تابیده
hang up درحال معلق ماندن
hang-up درحال معلق ماندن
to stay something موقتا معلق کردن [قانون]
suspends موقوف الاجرا کردن معلق
overturned معلق شدن برگشتن وسیله
policy سند معلق به انجام شرطی
overturns معلق شدن برگشتن وسیله
breakdowns ته نشینی مواد معلق دردوغاب
breakdown ته نشینی مواد معلق دردوغاب
policies سند معلق به انجام شرطی
suspends معلق کردن تعلیق دادن
overturn معلق شدن برگشتن وسیله
suspend معلق کردن تعلیق دادن
suspend موقوف الاجرا کردن معلق
handspring معلق زدن بر روی دستها
pendent lite حکم معلق امین ترکه
suspending معلق کردن تعلیق دادن
settleable suspended solids مواد معلق تهنشین پذیر
To teach grandma to suck eggs. جلوی لوطی معلق زدن
due in suspense file پرونده درخواستهای منتظردریافت معلق
suspending موقوف الاجرا کردن معلق
to remain suspended معلق ماندن [در محیطی] [فیزیک] [شیمی]
to stay floating معلق ماندن [در محیطی] [فیزیک] [شیمی]
to go down to the wire <idiom> تا آخرین لحظه با تهیج معلق ماندن
That way, it stays in suspension. به این صورت معلق باقی می ماند.
float شناور ساختن در هوا معلق بودن
floated شناور ساختن در هوا معلق بودن
floats شناور ساختن در هوا معلق بودن
tenterhooks <idiom> درحالت معلق یا کش دادن به دلیل نا معلومی
in suspense درحال تعطیل یابی تکلیفی معلق
suspensoid محلول سریشمی دارای ذرات معلق
to be on tenter hooks میان زمین واسمان معلق بودن
to hold a wolf by the ear میان زمین واسمان معلق بودن
to be on tenters میان زمین واسمان معلق بودن
to suspend معلق نگه داشتن [در محیطی] [فیزیک] [شیمی]
set down معلق ساختن سوارکار یا راننده ارابه بخاطر خطا
electrophoresis حرکت ذرات معلق مایع بوسیله نیروی برق
to keep somebody on tenterhooks <idiom> کسی را بلا تکلیف [معلق] نگه داشتن [اصطلاح روزمره]
to have somebody on the hook <idiom> کسی را بلا تکلیف [معلق] نگه داشتن [اصطلاح روزمره]
to keep somebody in suspense <idiom> کسی را بلا تکلیف [معلق] نگه داشتن [اصطلاح روزمره]
to let somebody dangle <idiom> کسی را بلا تکلیف [معلق] نگه داشتن [اصطلاح روزمره]
nonduty status حالت یا وضعیت بدون کاری عدم حضور در سر خدمت معلق
plea in abatement دفاعی که باعث معلق ماندن یابه تعویق افتادن دعوی خواهان شود
aluminum pigmented dope لعاب یا پرداخت که داخل ان تکههای کوچک الومینیوم بصورت معلق پراکنده شده است
vertical take off and landing هواپیمایی که بدون داشتن سرعت نسبی قادر به برخاستن از سطح زمین معلق ماندن در هوا و فرودمجدد باشد
moored mine مینی که باسیم یا طناب به محل اتصال خود وصل شده باشد یا در اب معلق باشد
black wash نوع دیگری ازگرافیت و کک و ذغال سخت یامواد الی است که با مایعی بطور معلق و برای پوشش ماهیچههای تر و قالبهای ماسهای به کار برده میشود
suspends معلق کردن موقتا بیکار کردن
suspending معلق کردن موقتا بیکار کردن
suspend معلق کردن موقتا بیکار کردن
estate in remainder ملک معلق عبارت از ان است که شناسایی قانونی یک ملک منوط و موکول به تعیین تکلیف ملک دیگر باشد
northern lights شفق شمالی [که به علت برخورد ذرات گاز معلق در اتمسفر زمین با ذرات بارداری که از سمت خورشید ساطع میشوند در آسمان مناطق نزدیک به قطب شمال رخ میدهد]
Aurora Polaris شفق شمالی [که به علت برخورد ذرات گاز معلق در اتمسفر زمین با ذرات بارداری که از سمت خورشید ساطع میشوند در آسمان مناطق نزدیک به قطب شمال رخ میدهد]
merry dancers شفق شمالی [که به علت برخورد ذرات گاز معلق در اتمسفر زمین با ذرات بارداری که از سمت خورشید ساطع میشوند در آسمان مناطق نزدیک به قطب شمال رخ میدهد]
merry dance شفق شمالی [که به علت برخورد ذرات گاز معلق در اتمسفر زمین با ذرات بارداری که از سمت خورشید ساطع میشوند در آسمان مناطق نزدیک به قطب شمال رخ میدهد]
Aurora Polaris شفق شمالی [که به علت برخورد ذرات گاز معلق در اتمسفر زمین با ذرات بارداری که از سمت خورشید ساطع میشوند در آسمان مناطق نزدیک به قطب شمال رخ میدهد]
tumbles غلت خوردن معلق خوردن
tumble غلت خوردن معلق خوردن
hangers اویزان کننده معلق کننده
hanger اویزان کننده معلق کننده
to turn a somersault پشتک زدن معلق زدن
tumbled غلت خوردن معلق خوردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com