Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (24 milliseconds)
English
Persian
viyuperate
توهین کردن سرزنش کردن
Search result with all words
wite
توهین سرزنش کردن
Other Matches
sail into
به باد سرزنش گرفتن سرزنش کردن
to give offences to
توهین کردن
libelled
توهین کردن به
bespatter
توهین کردن
insult
توهین کردن به
libels
توهین کردن به
libeled
توهین کردن به
libeling
توهین کردن به
libelling
توهین کردن به
insulted
توهین کردن به
libel
توهین کردن به
affronts
اشکارا توهین کردن
affront
آشکارا توهین کردن
insulted
دشنام توهین کردن
insult
دشنام توهین کردن
affronting
اشکارا توهین کردن
blamed
سرزنش کردن ملامت کردن
blames
سرزنش کردن ملامت کردن
checked
سرزنش کردن رسیدگی کردن
blaming
سرزنش کردن ملامت کردن
check
سرزنش کردن رسیدگی کردن
blame
سرزنش کردن ملامت کردن
checks
سرزنش کردن رسیدگی کردن
earful
<idiom>
پرخاش کردن ،سرزنش کردن
natters
سرزنش کردن
berates
سرزنش کردن
natter
سرزنش کردن
nattered
سرزنش کردن
berating
سرزنش کردن
nattering
سرزنش کردن
berated
سرزنش کردن
reproving
سرزنش کردن
repoach
سرزنش کردن
lash vt
سرزنش کردن
vituperate
سرزنش کردن
sneap
سرزنش کردن
threap
سرزنش کردن
to dress down
سرزنش کردن
chide
سرزنش کردن
chided
سرزنش کردن
chides
سرزنش کردن
chiding
سرزنش کردن
upbraids
سرزنش کردن
upbraided
سرزنش کردن
reprimands
سرزنش کردن
berate
سرزنش کردن
upbraid
سرزنش کردن
reprehend
سرزنش کردن
bite someone's head off
<idiom>
سرزنش کردن
trouncing
سرزنش کردن
wig
سرزنش کردن
wigs
سرزنش کردن
ram (something) down one's throat
<idiom>
سرزنش کردن
rebukes
سرزنش کردن
tongue lash
سرزنش کردن
rebuking
سرزنش کردن
censure
سرزنش کردن
reprimand
سرزنش کردن
give it to
<idiom>
سرزنش کردن
chid
سرزنش کردن
reprimanded
سرزنش کردن
call over the coals
سرزنش کردن
call down
سرزنش کردن
reprimanding
سرزنش کردن
trounces
سرزنش کردن
trounced
سرزنش کردن
trounce
سرزنش کردن
rebuke
سرزنش کردن
censuring
سرزنش کردن
twits
سرزنش کردن
censures
سرزنش کردن
censured
سرزنش کردن
rebuked
سرزنش کردن
haze
سرزنش کردن
twit
سرزنش کردن
dispraise
سرزنش کردن
reproves
سرزنش کردن
reproved
سرزنش کردن
reprove
سرزنش کردن
expostulating
سرزنش دوستانه کردن
expostulate
سرزنش دوستانه کردن
rebuking
توبیخ کردن سرزنش
scolded
زن غرولندو سرزنش کردن
scold
زن غرولندو سرزنش کردن
rebuke
توبیخ کردن سرزنش
(on the) safe side
<idiom>
سخت سرزنش کردن
chidden
صداکردن سرزنش کردن
expostulated
سرزنش دوستانه کردن
expostulates
سرزنش دوستانه کردن
scolds
زن غرولندو سرزنش کردن
to drop on
سرزنش یاتنبیه کردن
to tell somebody off
کسی را سرزنش کردن
renounce
سرزنش یا متهم کردن
renounced
سرزنش یا متهم کردن
renounces
سرزنش یا متهم کردن
renouncing
سرزنش یا متهم کردن
to take somebody to task
کسی را سرزنش کردن
to chide somebody
کسی را سرزنش کردن
snubbed
جلوگیری سرزنش کردن
to read one a lecture
کسیرا سرزنش کردن
rebuked
توبیخ کردن سرزنش
snub
جلوگیری سرزنش کردن
to hall over the couls
سرزنش یا توبیخ کردن
rebukes
توبیخ کردن سرزنش
snubs
جلوگیری سرزنش کردن
snubbing
جلوگیری سرزنش کردن
to tick somebody off
[British E]
کسی را سرزنش کردن
rant
سرزنش کردن یاوه سرایی
ranting
سرزنش کردن یاوه سرایی
rants
سرزنش کردن یاوه سرایی
skin alive
<idiom>
سرزنش کردن،کتک زدن
ranted
سرزنش کردن یاوه سرایی
chew out (someone)
<idiom>
به شدت سرزنش کردن (شخصی)
ranten
سرزنش کردن یاوه سرایی
taunted
دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
taunt
دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
to e. with person on a thing
کسی را دوستانه برای چیزی سرزنش کردن
taunting
دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
taunts
دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
to have your share of something
[negative]
چیزی
[بدی]
را اجبارا تحمل کردن
[باران یا سرزنش]
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
libeled
توهین
libeling
توهین
offence
توهین
libel
توهین
offenses
توهین
flouts
توهین
flouting
توهین
flouted
توهین
flout
توهین
insultation
توهین
libelled
توهین
insult
توهین
contumely
توهین
offense,etc
توهین
snash
توهین
insulted
توهین
disgrace
توهین
vituperation
توهین
disgraced
توهین
disgraces
توهین
indignity
توهین
defamation
توهین
libels
توهین
libelling
توهین
aspersion
توهین
indignities
توهین
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
insolence
توهین غرور
affrontive
توهین امیز
affronter
توهین کننده
disparagement
توهین بی اعتباری
humiliatingly
توهین امیز
humiliating
توهین امیز
insulting
توهین امیز
defamatory
توهین امیز
defamer
توهین کننده
aspersive
توهین امیز
sacrilege
توهین به مقدسات
humiliatory
توهین امیز
offense
اهانت توهین
no offences was meant
توهین نبود
insultingly
توهین کنان
disgracing
توهین امیز
offenses
اهانت توهین
blasphemy
توهین به مقدسات
offence
اهانت توهین
blasphemies
توهین به مقدسات
an unwarranted insult
توهین ناروایا بی جهت
pratfall
امر توهین امیز
abusive
بدزبان توهین امیز
fay
شوخی توهین امیزکردن
countervial
خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capturing
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
self abuse
استمناء با دست توهین بنفس
No offence!
نمی خواهم توهین کنم!
No harm meant!
نمی خواهم توهین کنم!
contempt of court
توهین به دادگاه
[جرم جنایی]
contempt
[criminal offence]
توهین به دادگاه
[جرم جنایی]
that insult
این توهین اوراسخت ازرده کرد
sanshifter
واژه توهین امیز برای نفردونده جلویی
challengo
ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verified
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoots
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster
تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
orient
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
cross examination
تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
to temper
[metal or glass]
آب دادن
[سخت کردن]
[آبدیده کردن]
[بازپخت کردن]
[فلز یا شیشه]
survey
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveyed
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveys
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orients
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com