Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (12 milliseconds)
English
Persian
crop
حاصل دادن چینه دان
cropped
حاصل دادن چینه دان
crops
حاصل دادن چینه دان
Other Matches
production
حاصل دادن
productions
حاصل دادن
stratify
چینه چینه کردن
aftercrop
حصاد دوم دوباره حاصل دادن
submarginal land
زمین مطلقا" بی حاصل زمینی که چنان بی حاصل باشد که مخارج سرمایه گذاری و کارگر را نتواندجبران کند
damping vane
پرهای در فلومتر سوخت برای کاهش دادن و گرفتن نوسانات حاصل از جریان متلاطم
skims
سرشیر گرفتن از تماس مختصر حاصل کردن بطور سطحی مورد توجه قرار دادن
skim
سرشیر گرفتن از تماس مختصر حاصل کردن بطور سطحی مورد توجه قرار دادن
skimmed
سرشیر گرفتن از تماس مختصر حاصل کردن بطور سطحی مورد توجه قرار دادن
straticulate
چینه چینه
baits
چینه
enclosure
چینه
stratum
چینه
fault
چینه
faulted
چینه
faults
چینه
rough waller
چینه کش
cobs
چینه
cob
چینه
provine
چینه
pise wall
چینه
pise
چینه
enclosures
چینه
baited
چینه
layers
چینه
layer
چینه
folium
چینه
bait
چینه
inclose
چینه کشیدن
inclosure
چینه کشیدن
folia
جمع چینه
craw
چینه دان
stratigraphy
چینه شناسی
the inner layer
چینه درونی
ingluvies
چینه دان
stratification
تشکیل چینه
clay wall
دیوار چینه
stratification
چینه بندی
interbedded
خوابیده در میان چینه ها
stratigrapher
دانشمند چینه شناس
to encircle with a wall
دیوار یا چینه کشیدن
enclosure
چینه کشی حصار
enclosures
چینه کشی حصار
hedger
چینه ساز حصارکش
outcrop
فهور چینه درسطح زمین
outcrops
فهور چینه درسطح زمین
stratification
تشکیل طبقات زمین چینه بندی
stratigraphy
وضع وساختمان طبقات زمین چینه شناسی
enclose
به پیوست فرستادن حصار یا چینه کشیدن دور
encloses
به پیوست فرستادن حصار یا چینه کشیدن دور
enclosing
به پیوست فرستادن حصار یا چینه کشیدن دور
intercalated strata
چینه هایی که ازروی بی ترتیبی در میان چینههای دیگرقرارگرفته باشند
resumes
حاصل
nonproductive
بی حاصل
adnate
حاصل
upshot
حاصل
perquisites
حاصل
product
حاصل
payoff
حاصل
payoffs
حاصل
unfruitful
بی حاصل
perquisite
حاصل
yields
حاصل
resuming
حاصل
products
حاصل
resumed
حاصل
resulting
حاصل
resume
حاصل
resulted
حاصل
result
حاصل
yielded
حاصل
outgrwth
حاصل
yield
حاصل
fruitage
حاصل
infertile
بی حاصل
bleak
<adj.>
بی حاصل
unutilized
بی حاصل
outgrowth
حاصل
barren
<adj.>
بی حاصل
blasted
[uninhabitable]
<adj.>
بی حاصل
deserted
<adj.>
بی حاصل
desolate
<adj.>
بی حاصل
outcome
حاصل
outcomes
حاصل
sum
حاصل جمع
cabonic
حاصل از کربن
get
حاصل کردن
afford
حاصل کردن
yielder
حاصل دهنده
amount
حاصل جمع
sums
حاصل جمع
total
کل
[حاصل جمع]
proceeds
حاصل فروش
karma
حاصل کردارانسان
amount
کل
[حاصل جمع]
gets
حاصل کردن
sum
کل
[حاصل جمع]
gleby
حاصل خیز
totalled
حاصل جمع
totaling
حاصل جمع
totaled
حاصل جمع
total
حاصل جمع
foodful
حاصل خیز
feracious
حاصل خیز
totalling
حاصل جمع
totals
حاصل جمع
growths
اثر حاصل
growth
اثر حاصل
yields
محصول حاصل
emblements
حاصل زمین
yielded
محصول حاصل
yield
محصول حاصل
acquire
حاصل کردن
earning yield
حاصل عواید
feracity
حاصل خیزی
heir
ارث بر حاصل
barren
بی ثمر بی حاصل
products
حاصل ضرب
products
حاصل حاصلضرب
negotiation outcome
حاصل مذاکرات
product
حاصل ضرب
to be derived
حاصل شدن
result of the negotiations
حاصل مذاکرات
product
حاصل حاصلضرب
pinguid
حاصل خیز
throughput
حاصل کار
redemption yield
حاصل بازخرید
steam fog
مه حاصل از بخار اب
productive
مولد پر حاصل
negotiation result
حاصل مذاکرات
fattens
حاصل خیزکردن
affords
حاصل کردن
nonproductive labor
کار بی حاصل
paper blockade
محاصره بی حاصل
partial products
حاصل ضربهای جز
getting
حاصل کردن
fatten
حاصل خیزکردن
fattened
حاصل خیزکردن
afforded
حاصل کردن
affording
حاصل کردن
earth pressure
فشار حاصل از خاک
phantasm
حاصل خیال ووهم
beach foam
کف آب
[کف حاصل از برخورد آب با چیزی]
beads
دانههای حاصل ازجوشکاری
bead
دانههای حاصل ازجوشکاری
ocean foam
کف آب
[کف حاصل از برخورد آب با چیزی]
sheer
انحراف حاصل کردن
gains from trade
منافع حاصل از تجارت
eagre
موج حاصل از جذر و مد
sea foam
کف آب
[کف حاصل از برخورد آب با چیزی]
lysate
حاصل تجزیه سلولی
sterilises
بی بار یا بی حاصل کردن
sterilising
بی بار یا بی حاصل کردن
fogbow
رنگین کمان حاصل از مه
sideways sum
حاصل جمع یک وری
come to an agreement
توافق حاصل کردن
sterilised
بی بار یا بی حاصل کردن
interest profit
عایدی حاصل از بهره
entrance loss
افت حاصل از اصطکاک
sterilized
بی بار یا بی حاصل کردن
spume
کف آب
[کف حاصل از برخورد آب با چیزی]
hot shorteness
شکنندگی حاصل از گرما
overcrop
زیاد حاصل برداشتن از
wave pressure
فشار حاصل از موج
acquiring
حاصل کردن اندوختن
acquires
حاصل کردن اندوختن
capital bonus
سود حاصل از سرمایه
partial sum
حاصل جمع جزئی
resultant
حاصل منتج شونده
go to rack and ruin
<idiom>
نتیجه بد حاصل کردن
mould line
خط حاصل از تلاقی دو سطح
sterilizing
بی بار یا بی حاصل کردن
look in on
<idiom>
تماس حاصل کردن
sterilize
بی بار یا بی حاصل کردن
deflationary gap
فاصله حاصل از رکود
sterilizes
بی بار یا بی حاصل کردن
aftercrop
حاصل دوم باره
hold out
<idiom>
حاصل شدن ،تقدیر کردن
osculate
تماس نزدیک حاصل کردن
harvests
حاصل درو کردن وبرداشتن
flyash
خاکستر حاصل از زغال سنگ
harvest
حاصل درو کردن وبرداشتن
tidal mud deposits
گل رسوب شده حاصل از جزرو مد
harvested
حاصل درو کردن وبرداشتن
petrodollars
دلار حاصل ازفروش نفت
garden stuff
حاصل باغ :سبزی ومیوه
productiveness
حاصل خیزی نیروی تولید
do wonders
<idiom>
نتیجه عالی حاصل کردن
cost saving
درامد حاصل از تقلیل هزینه
blear
تاری حاصل از اشک وغیره
spume
کف دریا
[کف حاصل از برخورد امواج آب]
beach foam
کف دریا
[کف حاصل از برخورد امواج آب]
sea foam
کف دریا
[کف حاصل از برخورد امواج آب]
eolian
رسوب حاصل از جریان باد
ocean foam
کف دریا
[کف حاصل از برخورد امواج آب]
reduce
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduces
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
getting
حاصل کردن گرفتن گیر اوردن
get
حاصل کردن گرفتن گیر اوردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com