English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (11 milliseconds)
English Persian
reeve حاکم عرف مامور اجرا
Other Matches
bailiff مامور اجرا
executive bailiff مامور اجرا
executors مامور اجرا
executor مامور اجرا
sergeants مامور اجرا
lictor مامور اجرا
bailiffs مامور اجرا
sergeant مامور اجرا
bumbailiff مامور اجرا
sergeant at arms مامور اجرا
sergeant at arms مامور اجرا و انتظامات
rading party قسمت مامور تک در عملیات کمین دسته مامور شبیخون
delegate مامور فرستاده مامور کردن
delegating مامور فرستاده مامور کردن
delegates مامور فرستاده مامور کردن
delegated مامور فرستاده مامور کردن
standard تابعی که یک تابع که زیاد اجرا شود را اجرا میکند مثل ورودی صفحه کلید یا صفحه نمایش
standards تابعی که یک تابع که زیاد اجرا شود را اجرا میکند مثل ورودی صفحه کلید یا صفحه نمایش
asynchronous تابعی که جداگانه از برنامه اصلی اجرا میشود و وقتی اجرا میشود که یک موقعیتهای خاصی به وجود آمده باشند
simple وسیله چند رسانهای که نیاز به فایل داده برای اجرا ندارد مثل درایو cd برای اجرا cdهای صوتی
simpler وسیله چند رسانهای که نیاز به فایل داده برای اجرا ندارد مثل درایو cd برای اجرا cdهای صوتی
simplest وسیله چند رسانهای که نیاز به فایل داده برای اجرا ندارد مثل درایو cd برای اجرا cdهای صوتی
refereed حاکم
referee حاکم
refereeing حاکم
judge حاکم
governess حاکم زن
referees حاکم
kami حاکم
arbitress حاکم
governesses حاکم زن
dominant حاکم
gerent حاکم
gynecocrat حاکم زن
ruler حاکم
rulers حاکم
commanding حاکم
burgomaster حاکم
judged حاکم
Governor Generals حاکم کل
judging حاکم
Governors General حاکم کل
governors حاکم
Governor General حاکم کل
imperative حاکم
regnant حاکم
judges حاکم
imperatives حاکم
governor حاکم
despots حاکم مطلق
despot حاکم مطلق
castellan حاکم قصر
paramount حاکم عالیمقام
ethnarch حاکم استاندار
plutocracies دولتمندان حاکم
plutocracy دولتمندان حاکم
governing law قانون حاکم
governor's seat حاکم نشین
autarchy حاکم مطلق
autarky حاکم مطلق
autocrats حاکم مطلق
autocrat حاکم مطلق
military governor حاکم نظامی
magistrate حاکم صلحیه
local government حاکم محلی
magistrates حاکم صلحیه
chief tomn حاکم نشین
dynast حاکم سردودمان
ruling class طبقه حاکم
sovereigns حاکم مسلط
sovereign حاکم مسلط
chatelain بانوی حاکم قلعه
burgess حاکم یاقاضی شهر
chief residence مقرعمده حاکم نشین
county towns حاکم نشین استان
county town حاکم نشین استان
legate نماینده پاپ حاکم
governor حاکم رئیس زندان
legates نماینده پاپ حاکم
nationality law قانون حاکم برتابعیت
governors حاکم رئیس زندان
quisling حاکم دست نشانده اجنبی
quislings حاکم دست نشانده اجنبی
tyrants حاکم و سلطان مستبد یاستمگر
governs حاکم بودن فرمانداری کردن
governed حاکم بودن فرمانداری کردن
govern حاکم بودن فرمانداری کردن
tyrant حاکم و سلطان مستبد یاستمگر
runs دستوری که به کاربر امکان نوشتن نام برنامه ای که می خواهد اجرا کند یا دستور DOS ای که می خواهد اجرا کند میدهد
run دستوری که به کاربر امکان نوشتن نام برنامه ای که می خواهد اجرا کند یا دستور DOS ای که می خواهد اجرا کند میدهد
tyrant حاکم ستمگر یا مستبد سلطان فالم
lictor پیشرو حاکم وغیره متصدی مجازات
sea power نیروی دریایی کشور حاکم بر دریاها
tyrants حاکم ستمگر یا مستبد سلطان فالم
operation ثباتی که حاوی در حین اجرا حاوی که اجرا باشد
spoils system سیستم تقسیم مناسب دولتی بین اعضاء حزب حاکم
governesses زنی که موافبت بچه یا اشخاص جوان را بعهده میگیرد زن حاکم
governess زنی که موافبت بچه یا اشخاص جوان را بعهده میگیرد زن حاکم
blue law قوانین سخت و محدود کنندهی پیوریتانها که بر شمال ایالات متحده حاکم بود
blue laws قوانین سخت و محدود کنندهی پیوریتانها که بر شمال ایالات متحده حاکم بود
appointed مامور
commissionaire مامور
bedell مامور
bedel مامور
functionary مامور
functionaries مامور
missionaries مامور
official مامور
commissioners مامور
functionery مامور
commissioner مامور
commissionaires مامور
agent مامور
officers مامور
pursuivant مامور
officer مامور
missionary مامور
ranksman مامور صف
agents مامور
secret agent مامور مخفی
defector in place مامور مخفی
police officers مامور پلیس
police officer مامور پلیس
investigator مامور تحقیق
appoints مامور کردن
auditor مامور رسیدگی
mole مامور مخفی
High Commissioner مامور عالیرتبه
High Commissioners مامور عالیرتبه
auditors مامور رسیدگی
appoint مامور کردن
secret agents مامور مخفی
investigators مامور تحقیق
bureaucrats مامور اداری
pointsman مامور راهنمائی
emissaries مامور سری
paymaster مامور پرداخت
purchasing officer مامور خرید
emissaries مامور مخفی
emissary مامور سری
emissary مامور مخفی
send on duty مامور کردن
officers مامور متصدی
officer مامور متصدی
tollman مامور نواقل
envoy مامور نماینده
envoy فرستاده مامور
envoys مامور نماینده
envoys فرستاده مامور
censors مامور سانسور
censoring مامور سانسور
censored مامور سانسور
censor مامور سانسور
bureaucrat مامور اداری
on sentry مامور نگهبانی
waggoner مامور واگن
typographer مامور چاپخانه
revenuer مامور مالیاتی
probation officers مامور نافر
hangman مامور اعدام
envoi مامور نماینده
consular officer مامور کنسولی
diplomatic officer مامور سیاسی
paymasters مامور پرداخت
diplomatic agent مامور سیاسی
customs officer مامور گمرک
customs appraisor مامور گمرک
hangmen مامور اعدام
file clerk مامور بایگانی
scouts مامور اکتشاف
scouted مامور اکتشاف
attackman مامور حمله
policeman مامور پلیس
scout مامور اکتشاف
policemen مامور پلیس
he was ordered to europe او مامور اروپا شد
executioners مامور اعدام
custom assersor مامور گمرک
communicant مامور ابلاغ
communicants مامور ابلاغ
inquisitors مامور تحقیق
assignee نماینده مامور
counterspy مامور ضد جاسوسی
executioner مامور اعدام
probation officer مامور نافر
inquisitor مامور تحقیق
pursuivant مامور ابلاغ یا اخطاریه
officer مامور کارمند اداری
publicans مامور وصول مالیات
fire fighter مامور اتش نشانی
rading party قسمت مامور دستبرد
bailiwick ناحیه قلمرو مامور
barrier patrol گشتی مامور موانع
fireman مامور اتش نشانی
raiding party قسمت مامور کمین
officers مامور کارمند اداری
publican مامور وصول مالیات
scrutineer مامور شمارش ارا
dustmen مامور تنظیف خاکروبه بر
dustman مامور تنظیف خاکروبه بر
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com