English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (21 milliseconds)
English Persian
entitle حق دادن مستحق دانستن
entitles حق دادن مستحق دانستن
entitling حق دادن مستحق دانستن
Search result with all words
intitule لقب دادن مستحق دانستن
Other Matches
intitle مستحق دانستن
ascribing اسناد دادن دانستن
ascribe اسناد دادن دانستن
ascribes اسناد دادن دانستن
ascribed اسناد دادن دانستن
to give priority to پیشی دادن به مقدم دانستن بر
presumed مسلم دانستن احتمال کلی دادن
presumes مسلم دانستن احتمال کلی دادن
presume مسلم دانستن احتمال کلی دادن
to esteem somebody or something [for something] قدر دانستن از [اعتبار دادن به] [ارجمند شمردن] کسی یا چیزی [بخاطر چیزی ]
deserved مستحق
deserving مستحق
meritorious مستحق
worthy مستحق
worthiest مستحق
just مستحق
worthier مستحق
entitled to مستحق
entitled مستحق
criminous مستحق مجازات
punishable مستحق مجازات
belonging to another مستحق للغیر
gallows مستحق اعدام
indign غیر مستحق
worthful شایسته مستحق
indictable <adj.> مستحق مجازات [حقوقی]
hanging محزون مستحق اعدام
actionable <adj.> مستحق مجازات [حقوقی]
gallows bird ادم مستحق اعدام
culpable <adj.> مستحق مجازات [حقوقی]
penal <adj.> مستحق مجازات [حقوقی]
culpable <adj.> مستحق کیفر [حقوقی]
chargeable <adj.> مستحق مجازات [حقوقی]
punishable <adj.> مستحق مجازات [حقوقی]
actionable <adj.> مستحق کیفر [حقوقی]
indictable <adj.> مستحق کیفر [حقوقی]
chargeable <adj.> مستحق کیفر [حقوقی]
penal <adj.> مستحق کیفر [حقوقی]
punishable <adj.> مستحق کیفر [حقوقی]
poaching دسترسی به لیست ها که فایل یا برنامه ها به منظورجستجوی اطلاعاتی که استفاده کننده مستحق دسترسی به انها نیست
adjudge دانستن
conned دانستن
con دانستن
damm بد دانستن
aim : دانستن
conning دانستن
learnt دانستن
learn دانستن
learns دانستن
put down as دانستن
cons دانستن
know دانستن
aimed : دانستن
aims : دانستن
knows دانستن
to d. of بد دانستن
deprecate بد دانستن
receive as دانستن
deprecated بد دانستن
deprecates بد دانستن
cognize دانستن
allows روا دانستن
allowing روا دانستن
to know for certain یقین دانستن
trivializes بی اهمیت دانستن
trivializing بی اهمیت دانستن
trivialized بی اهمیت دانستن
trivialize بی اهمیت دانستن
foreknow از پیش دانستن
exteriorize فاهری دانستن
wit دانستن اموختن
to reproach an act کاری را بد دانستن
trivialising بی اهمیت دانستن
foresee از پیش دانستن
foresees از پیش دانستن
ignoring بی اساس دانستن
mislike بد دانستن انزجار
superannuate متروکه دانستن
postulate لازم دانستن
blame مقصر دانستن
blamed مقصر دانستن
blames مقصر دانستن
blaming مقصر دانستن
postulated لازم دانستن
allow روا دانستن
postulates لازم دانستن
to make a point of ضروری دانستن
postulating لازم دانستن
fault مقصر دانستن
illegalize غیرقانونی دانستن
faulted مقصر دانستن
faults مقصر دانستن
have دانستن خوردن
having دانستن خوردن
to deesm a صلاح دانستن
required لازم دانستن
knowable قابل دانستن
make much of مهم دانستن
to fancy oneself خودراکسی دانستن
trivialises بی اهمیت دانستن
trivialised بی اهمیت دانستن
consubstantiate هم جنس دانستن
requires لازم دانستن
aver بحق دانستن
averred بحق دانستن
averring بحق دانستن
requiring لازم دانستن
to consider as agood a شگون دانستن
to d. a pratice کاریرا بد دانستن
to deesm a مقتضی دانستن
require لازم دانستن
abominating مکروه دانستن
abominates مکروه دانستن
knowledge of a language دانستن زبانی
wits دانستن اموختن
ignores بی اساس دانستن
abominate مکروه دانستن
ignored بی اساس دانستن
to take for granted مسلم دانستن
ignore بی اساس دانستن
deifying خدا دانستن
deify خدا دانستن
deifies خدا دانستن
deified خدا دانستن
avers بحق دانستن
abominated مکروه دانستن
sanctioned دارای مجوزقانونی دانستن
adjudges مقرر داشتن دانستن
sanctions دارای مجوزقانونی دانستن
adjudging مقرر داشتن دانستن
to rule out رد کردن بی ربط دانستن
sanction دارای مجوزقانونی دانستن
to rule out غیر قابل دانستن
to take with a grain of salt اغراق امیز دانستن
adjudged مقرر داشتن دانستن
loth بیزار بودن از بد دانستن
account تخمین زدن دانستن
sanctioning دارای مجوزقانونی دانستن
to rule something out چیزی را بی ربط دانستن
to exclude something [as something] چیزی را بی ربط دانستن
hypostatize or size ذات جدا دانستن
i reckon one wise کسی را خردمند دانستن
superannuate بازنشسته دانستن یاشدن
To appreciate something ( some one ) . قدر چیزی ( کسی ) را دانستن
inculpate تهمت زدن به مقصر دانستن
disqualified فاقد شرایط لازم دانستن
esteem لایق دانستن محترم شمردم
to rule something out چیزی را غیر قابل دانستن
to exclude something [as something] چیزی را غیر قابل دانستن
deprecates قبیح دانستن ناراضی بودن از
deprecated قبیح دانستن ناراضی بودن از
deprecate قبیح دانستن ناراضی بودن از
To know the tricds of the trade . To know the ropes . To know ones stuff. فوت وفن کاری را دانستن
disqualifying فاقد شرایط لازم دانستن
to call something your own چیزی را از خود دانستن [شاعرانه]
wist دانستن گذشته فعل wit
to have something at one's disposal چیزی را مال خود دانستن
to have something چیزی را مال خود دانستن
attaint مقصر دانستن محروم کردن
justifies تصدیق کردن ذیحق دانستن
justify تصدیق کردن ذیحق دانستن
disqualifies فاقد شرایط لازم دانستن
justifying تصدیق کردن ذیحق دانستن
disqualify فاقد شرایط لازم دانستن
To value somebodys acvice . قدر پند ونصیحت کسی را دانستن
put the question مذاکرات را کافی دانستن ورای گرفتن
To know it backwards. مطلبی رافوت آب بودن (خوب دانستن )
to lay the blame on someone تقصیر رابگردن کسی گذاشتن کسیرامسئول دانستن
to take for gospel مانندکلام خدادانستن مانندحرف پیغمبر راست دانستن
cry down چیزی را غیر قانونی دانستن متوقف ساختن
reducing تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduces تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduce تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
daemon در سیستم unix برنامهای که کارش را بدون دانستن کاربر خودکار انجام میدهد
to appreciate something قدر چیزی را دانستن [سپاسگذار بودن] [قدردانی کردن برای چیزی]
appreciate بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
appreciates بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
appreciating بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
appreciated بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
consents اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consent اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
to blame somebody for something کسی را تقصیرکار دانستن بخاطر چیزی [اشتباه در چیزی را سر کسی انداختن] [جرم یا گناه]
ferries گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferrying گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferried گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferry گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
to put any one up to something کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
example is better than precept نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
to sue for damages عرضحال خسارت دادن دادخواست برای جبران زیان دادن
defines 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defined 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defining 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
define 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
shifts انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
conducts هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
shift انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
expands توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expanding توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com