Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (11 milliseconds)
English
Persian
mission essential
حیاتی از نظر انجام ماموریت
Other Matches
mission , oriented
لازم برای انجام ماموریت ضروری برای انجام ماموریت
tasking
سازمان بندی برای عملیات واگذار کردن ماموریت به یکانها واگذاری ماموریت تعیین ماموریت
party
گروه مخصوص انجام یک ماموریت
mission essential
ضروری برای انجام ماموریت
aircraft role equipment
تجهیزات لازم برای انجام ماموریت هواپیما
aircraft mission equipment
وسایل لازم برای انجام ماموریت هواپیما
what luck
در رهگیری هوایی یعنی نتیجه انجام ماموریت چه طور بود
judy
در رهگیری هوایی علامت اینست که با هواپیمای دشمن درگیر شده ام و در حال انجام ماموریت می باشم
combat essential
اقلام رزمی حیاتی حیاتی در رزم
vitalist
خاصیت حیاتی قدرت حیاتی
vitalistic
خاصیت حیاتی قدرت حیاتی
critical facility
تاسیسات حیاتی قسمت حیاتی
aborting
عدم موفقیت درانجام ماموریت انصراف از ماموریت
aborts
عدم موفقیت درانجام ماموریت انصراف از ماموریت
aborted
عدم موفقیت درانجام ماموریت انصراف از ماموریت
dual capable
جنگ افزار یا وسیله دو کاره وسیله یا جنگ افزاری که دونوع ماموریت انجام میدهد
task component
بخشی از یک ناوگان یا گروه رزمی یا گروه ماموریت که برای یک ماموریت مخصوص تشکیل شده است
task unit
نیروی واگذار کننده ماموریت دریایی یکان یا بخشی ازگروه ماموریت دریایی که زیر امر فرمانده گروه قرارمی گیرد
tour of duty
زمان گردش ماموریت زمان توقف پرسنل در مناطق مختلف ماموریت
islands
منطقه حیاتی پدافند هوایی منطقه حیاتی
island
منطقه حیاتی پدافند هوایی منطقه حیاتی
inalienable
<adj.>
حیاتی
unalterable
<adj.>
حیاتی
unalienable
<adj.>
حیاتی
inevitable
<adj.>
حیاتی
indispensable
<adj.>
حیاتی
essential
<adj.>
حیاتی
major
<adj.>
حیاتی
quintessential
<adj.>
حیاتی
substantive
[essential]
<adj.>
حیاتی
vital
<adj.>
حیاتی
absolute
<adj.>
حیاتی
essentials
حیاتی
vital
حیاتی
triphibian
سه حیاتی
essential
حیاتی
of vital importance
حیاتی
triphibious
سه حیاتی
biotic
حیاتی
vital necessity
ضرورت حیاتی
vital interest
مصلحت حیاتی
vital index
شاخص حیاتی
life zone
منطقه حیاتی
vital ground
زمین حیاتی
vital force
نیروی حیاتی
vital capacity
فرفیت حیاتی
vital capacity
گنجایش حیاتی
vital area
منطقه حیاتی
homeostasis
تعادل حیاتی
urgent priority
تقدم حیاتی
oeuvre
کار حیاتی
essential supply
اماد حیاتی
lebensraum
فضای حیاتی
lifeblood
نیروی حیاتی
lifeblood
خون حیاتی
vital statistics
امار حیاتی
vital statistics
امارهای حیاتی
biogeography
جغرافیای حیاتی
critical intelligence
اطلاعات حیاتی
vitality
نیروی حیاتی
biocatalyst
کاتالیزورهای حیاتی
critical
حیاتی بحرانی
vitalism
حیاتی نگری
elanvital
نشاط حیاتی
elanvital
نیروی حیاتی
stamina
نیروی حیاتی
vivacity
نشاط نیروی حیاتی
emergency
غیر منتظره حیاتی
keyitem
اقلام ضروری و حیاتی
vitals
اعضای حیاتی و موثربدن
emergencies
غیر منتظره حیاتی
biogeographic
مربوط به جغرافیای حیاتی
vitality
قدرت یا خاصیت حیاتی
critical materials
اقلام حیاتی و مهم
failed
انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
fail
انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
fails
انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
like a duck takes the water
[Idiom]
کاری را تند یاد بگیرند انجام بدهند و از انجام دادن آن لذت ببرند
qui facit per alium facit perse
کسی که کاری را بوسیله دیگری انجام بدهد خودش ان را انجام داده است
vital area
منطقه حیاتی پدافند هوایی
sensitive
حیاتی از نظرعملیاتی منطقه حساس
urgency of need
حیاتی بودن احتیاج به اماد
automate
نصب ماشین هایی که کار نهایی را که قبلاگ افراد انجام می دادند انجام دهند
automating
نصب ماشین هایی که کار نهایی را که قبلاگ افراد انجام می دادند انجام دهند
automated
نصب ماشین هایی که کار نهایی را که قبلاگ افراد انجام می دادند انجام دهند
automates
نصب ماشین هایی که کار نهایی را که قبلاگ افراد انجام می دادند انجام دهند
failure
انجام ندادن کاری که باید انجام شود
failures
انجام ندادن کاری که باید انجام شود
suspended animation
وقفه موقت فعالیتهای حیاتی وغیره
essential item list
فهرست اقلام حیاتی یاضروری جنگی
diastase
دیاستاز واسطه پدیده های حیاتی
life cycle
مدارج ومراحل مختلف حیاتی انسان وجانوران
capital
قابل مجازات مرگ دارای اهمیت حیاتی
robots
وسیلهای که برای انجام یک سری امور تولیدی که مشابه کارهای انجام شده توسط افراد است برنامه ریزی میشود
robot
وسیلهای که برای انجام یک سری امور تولیدی که مشابه کارهای انجام شده توسط افراد است برنامه ریزی میشود
gurantee
عبارت از ان است که دولت یا دولتهایی طی معاهدهای متعهد شوند که انچه را قادر باشند جهت انجام امر معینی انجام دهند
anticatalyst
مادهای که موجب وقفهء واکنشهای حیاتی موجود میشود
parabiosis
برگشت ووقفه فعالیت حیاتی موجود فرونشستگی احساسات یافعالیت
commissioning
:ماموریت
commission
:ماموریت
tasks
ماموریت
missions
ماموریت
task
ماموریت
duty
ماموریت
mission
ماموریت
errands
ماموریت
assignments
ماموریت
assignment
ماموریت
apostleship
ماموریت
errand
ماموریت
commissions
:ماموریت
mastered
نوار مغناطیسی که حاوی تمام توابع حیاتی سیستم عامل است
plastogene
اجسام بسیار ریزیاختههای گیاهی که عامل پدیدههای حیاتی یاخته میباشند
masters
نوار مغناطیسی که حاوی تمام توابع حیاتی سیستم عامل است
master
نوار مغناطیسی که حاوی تمام توابع حیاتی سیستم عامل است
estrogen
ماده که بطورطبیعی درگیاهان وجوددارد ودارای اثرات حیاتی مشابه است
agencies
گماشتگی ماموریت
abort
انصراف از ماموریت
agency
گماشتگی ماموریت
functioned
ماموریت عمل
function
ماموریت عمل
stationed
محل ماموریت
functions
ماموریت عمل
station
محل ماموریت
reinforcing
ماموریت تقویتی
commissioned
ماموریت دار
stations
محل ماموریت
tour
سیاحت ماموریت
missions
وابسته به ماموریت
implied mission
ماموریت استنتاجی
mission type
متضمن ماموریت
mission type
حاوی ماموریت
mission time
مدت ماموریت
mission objectives
هدفهای ماموریت
fire mission
ماموریت اتش
implied task
ماموریت استنتاجی
mission
وابسته به ماموریت
toured
سیاحت ماموریت
appointment quota
سهمیه ماموریت
combat duty
ماموریت رزمی
tours
سیاحت ماموریت
fire task
ماموریت اتش
touring
سیاحت ماموریت
field duty
ماموریت رزمی
end of mission
ماموریت تمام
commissions
ارتکاب ماموریت
commissions
ماموریت امریه
air mission
ماموریت هوایی
sea duty
ماموریت دریایی
agentship
ماموریت پیشکاری
specified mission
ماموریت تصریحی
staff duty
ماموریت ستادی
activities
ماموریت عمل
activity
ماموریت عمل
task unit
یگان ماموریت
temporary duty
ماموریت موقت
primary mission
ماموریت اصلی
political mission
ماموریت سیاسی
commissions
ماموریت دادن
commissioning
ارتکاب ماموریت
commissioning
ماموریت امریه
commissioning
ماموریت دادن
commission
ارتکاب ماموریت
commission
ماموریت امریه
commission
ماموریت دادن
permanent oppointment
ماموریت دایمی
These talks are crucial
[critical]
to the future of the peace process.
این مذاکرات برای آینده روند صلح بسیار مهم
[حیاتی]
هستند.
scratch one's back
<idiom>
کاری را برای کسی انجام دادن به امید اینکه اوهم برای تو انجام دهد
perdu
ماموریت مخاطره امیز
task group
گروه ماموریت زمینی
surface mission
ماموریت دفاع زمینی
short tour
ماموریت کوتاه مدت
employment schedule
برنامه ماموریت ناو
perdue
ماموریت مخاطره امیز
confidential
دارای ماموریت محرمانه
change of station
تغییر محل ماموریت
immediate mission
ماموریت فوری هوایی
postings
تعیین محل ماموریت
close support mission
ماموریت پشتیبانی نزدیک
duty
ماموریت خدمت نگهبانی
posting
تعیین محل ماموریت
general support
ماموریت عمل کلی
posts
محل ماموریت موضع
post-
محل ماموریت موضع
post
محل ماموریت موضع
posted
محل ماموریت موضع
commission
حق العمل نمایندگی یا ماموریت دادن
mission request
درخواست اجرای ماموریت هوایی
specified tasks
ماموریت تصریحی وفایف مصرحه
air defense sector
منطقه ماموریت پدافند هوایی
missions
ماموریت هیئت اعزامی یا تبلیغی
general support reinforcing
ماموریت عمل کلی تقویتی
abort
عدم موفقیت درانجام ماموریت
mission
ماموریت هیئت اعزامی یا تبلیغی
assignments
ماموریت دادن انتقال افهار
assignment
ماموریت دادن انتقال افهار
to override one's commission
از حدود ماموریت خود تجاوزکردن
commissions
حق العمل نمایندگی یا ماموریت دادن
commissioning
حق العمل نمایندگی یا ماموریت دادن
sector
منطقه ماموریت قطاع اتش
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com