English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 273 (42 milliseconds)
English Persian
digest خلاصه کردن و شدن خلاصه
digested خلاصه کردن و شدن خلاصه
digesting خلاصه کردن و شدن خلاصه
digests خلاصه کردن و شدن خلاصه
Search result with all words
outline مختصر یا خلاصه چیزی را تهیه کردن
outline خلاصه خلاصه کردن
outlined مختصر یا خلاصه چیزی را تهیه کردن
outlined خلاصه خلاصه کردن
outlines مختصر یا خلاصه چیزی را تهیه کردن
outlines خلاصه خلاصه کردن
outlining مختصر یا خلاصه چیزی را تهیه کردن
outlining خلاصه خلاصه کردن
charge عهده وتعهد و الزامی که بر شخص باشد حقی که در مورد ملکی وجود داشته باشد خطابهای که رئیس محکمه پس از ختم دادرسی خطاب به هیات منصفه ایراد و ضمن خلاصه کردن شهادتهای داده شده مسائل قانونی لازم را برای ایشان تشریح میکند
charges عهده وتعهد و الزامی که بر شخص باشد حقی که در مورد ملکی وجود داشته باشد خطابهای که رئیس محکمه پس از ختم دادرسی خطاب به هیات منصفه ایراد و ضمن خلاصه کردن شهادتهای داده شده مسائل قانونی لازم را برای ایشان تشریح میکند
briefing جلسه توجیهی خلاصه کردن دستورات و گزارشات
briefings جلسه توجیهی خلاصه کردن دستورات و گزارشات
abstract خلاصه کردن
abstracting خلاصه کردن
abstracts خلاصه کردن
abbreviate مختصرکردن خلاصه کردن
abbreviates مختصرکردن خلاصه کردن
abbreviating مختصرکردن خلاصه کردن
brief دستور خلاصه کردن
brief خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
brief خلاصه دعوی خواهان یا دفاع خوانده که به وسیله وکیل ایشان تهیه میشودیادداشتی که وکیل از روی ان در محکمه صحبت میکند وکیل کردن
briefed دستور خلاصه کردن
briefed خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
briefed خلاصه دعوی خواهان یا دفاع خوانده که به وسیله وکیل ایشان تهیه میشودیادداشتی که وکیل از روی ان در محکمه صحبت میکند وکیل کردن
briefer دستور خلاصه کردن
briefer خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
briefer خلاصه دعوی خواهان یا دفاع خوانده که به وسیله وکیل ایشان تهیه میشودیادداشتی که وکیل از روی ان در محکمه صحبت میکند وکیل کردن
briefest دستور خلاصه کردن
briefest خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
briefest خلاصه دعوی خواهان یا دفاع خوانده که به وسیله وکیل ایشان تهیه میشودیادداشتی که وکیل از روی ان در محکمه صحبت میکند وکیل کردن
compress خلاصه کردن متراکم کردن
compresses خلاصه کردن متراکم کردن
compressing خلاصه کردن متراکم کردن
foreshorten خلاصه کردن
foreshortened خلاصه کردن
foreshortens خلاصه کردن
condense منقبض کردن مختصرومفیدکردن خلاصه کردن
condense خلاصه کردن
condenses منقبض کردن مختصرومفیدکردن خلاصه کردن
condenses خلاصه کردن
condensing منقبض کردن مختصرومفیدکردن خلاصه کردن
condensing خلاصه کردن
run through بسرعت خرج و تلف کردن خلاصه کردن
run-through بسرعت خرج و تلف کردن خلاصه کردن
run-throughs بسرعت خرج و تلف کردن خلاصه کردن
summarised خلاصه کردن
summarises خلاصه کردن
summarising خلاصه کردن
summarize خلاصه کردن
summarized خلاصه کردن
summarizes خلاصه کردن
summarizing خلاصه کردن
epitomised خلاصه کردن
epitomises خلاصه کردن
epitomising خلاصه کردن
epitomize خلاصه کردن
epitomized خلاصه کردن
epitomizes خلاصه کردن
epitomizing خلاصه کردن
sketch پیش نویس چیزی را اماده کردن طرح خلاصه
sketched پیش نویس چیزی را اماده کردن طرح خلاصه
sketches پیش نویس چیزی را اماده کردن طرح خلاصه
abstract a deed قباله ایی را خلاصه کردن
condensible قابل خلاصه کردن
cut down خلاصه کردن تقلیل دادن
out lawry طراحی کردن بطور مختصر شرح دادن خلاصه کردن
synopsize خلاصه کردن
to make a long story short <idiom> خلاصه کردن قصه
to take notes of خلاصه نویسی کردن از
Other Matches
epitomist شخصی که کتابی را خلاصه کند خلاصه نویس
in one word خلاصه
synopses خلاصه
in fine خلاصه
scantling خلاصه
roundup خلاصه
concise <adj.> خلاصه
shortest خلاصه
abridgment خلاصه
brief خلاصه
extraction خلاصه
synopsis خلاصه
in a word خلاصه
succinct <adj.> خلاصه
briefest خلاصه
roundups خلاصه
surveyed خلاصه
fleeting <adj.> خلاصه
resumes خلاصه
curt <adj.> خلاصه
summaries خلاصه
condensation خلاصه
surveys خلاصه
briefed خلاصه
comprisal خلاصه
briefer خلاصه
resuming خلاصه
upshot خلاصه
ens خلاصه
short خلاصه
summary خلاصه
compendium خلاصه
in short خلاصه
survey خلاصه
abstracts :خلاصه
short <adj.> خلاصه
abstract :خلاصه
brief description خلاصه
epitome خلاصه
resumed خلاصه
abstracting :خلاصه
resume خلاصه
quintes sence خلاصه
shorter خلاصه
in one world خلاصه
outlines نقشه خلاصه
minute خلاصه مذاکرات
tabloid خلاصه شده
outlines خلاصه پیرامون
outlining خلاصه پیرامون
condensate خلاصه شده
summary card کارت خلاصه
outlining نقشه خلاصه
summation مقامی خلاصه
all in all <idiom> به طور خلاصه
resumes خلاصه تجربیات
wrap up گزارش خلاصه
resume خلاصه تجربیات
sums روی هم خلاصه
resumed خلاصه تجربیات
sum خلاصه نمودن
prospectuses خلاصه اگهی
concept خلاصه خط مشی
summarization خلاصه سازی
sum روی هم خلاصه
concepts خلاصه خط مشی
sums خلاصه نمودن
compend خلاصه زبده
outline نقشه خلاصه
outline خلاصه پیرامون
compressible خلاصه شدنی
outlined نقشه خلاصه
outlined خلاصه پیرامون
tabloids خلاصه شده
prospectus خلاصه اگهی
compendiously <adv.> بصورت خلاصه
transaction خلاصه مذاکرات
to sum up خلاصه اینکه
summaries خلاصه مختصر
to sum up بطور خلاصه
extracts خلاصه زبده
extracts زبده خلاصه
extracting خلاصه زبده
summaries خلاصه وضعیت
precis خلاصه نوشتن
abstracter خلاصه کننده
syllabuses خلاصه مفید
sketch شرح خلاصه
briefly بطور خلاصه
extract زبده خلاصه
curtly <adv.> بصورت خلاصه
schema خلاصه نمودار
schemata خلاصه نمودار
pemmican اطلاعات خلاصه
sketches خلاصه ملخص
intelligence summary خلاصه اطلاعاتی
apercu خلاصه مختصر
sketched شرح خلاصه
digester خلاصه کننده
sketched خلاصه ملخص
in a word <idiom> به طور خلاصه
pemican اطلاعات خلاصه
sketches شرح خلاصه
summarily بطور خلاصه
briefly <adv.> بصورت خلاصه
abridgement خلاصه مجمل
summary خلاصه مختصر
precipitousness work خلاصه نویسی
briefly <adv.> بطور خلاصه
syllabus خلاصه مفید
precipitousness work خلاصه سازی
sketch خلاصه ملخص
summary خلاصه وضعیت
condensed خلاصه شده
briefly speaking بطور خلاصه
abridged خلاصه شده
synoptic خلاصه اجمال
extracted زبده خلاصه
extract خلاصه زبده
minutes خلاصه مذاکرات
extracting زبده خلاصه
curtly <adv.> بطور خلاصه
extracted خلاصه زبده
resuming خلاصه تجربیات
compendiously <adv.> بطور خلاصه
compact بهم فشرده خلاصه
pony پرداختن خلاصه اخبار
abstracts فهرست خلاصه براورد
in one word خلاصه اینکه مختصرا
in one world خلاصه اینکه مختصرا
abbreviator خلاصه نوس پاپ
outlined خلاصه رئوس مطالب
outlines خلاصه رئوس مطالب
extracting چکیده خلاصه وضعیت
abstracter خلاصه نویس دزد
adumbration نشان دادن خلاصه
extract چکیده خلاصه وضعیت
extracts چکیده خلاصه وضعیت
ponies پرداختن خلاصه اخبار
in a word خلاصه اینکه مختصرا
abstract فهرست خلاصه برآورد
abstracting فهرست خلاصه براورد
vidimus خلاصه سندو مانند ان
extracted چکیده خلاصه وضعیت
outline خلاصه رئوس مطالب
schematically بطور طرح یا خلاصه
epitome خلاصه رئوس مطالب
proceeding پیشرفت خلاصه مذاکرات
compacts بهم فشرده خلاصه
compacting بهم فشرده خلاصه
compacted بهم فشرده خلاصه
outlining خلاصه رئوس مطالب
intelligence summary خلاصه وضعیت اطلاعاتی
poney پرداختن خلاصه اخبار
compresses بهم فشردن خلاصه شدن
compressing بهم فشردن خلاصه شدن
compress بهم فشردن خلاصه شدن
condensable چگال پذیر خلاصه شدنی
incompressible فشار نا پذیر خلاصه نشدنی
precis خلاصه رئوس مطالب تلخیص
summary of monthly statement خلاصه صورت وضعیت ماهیانه
memorandums برگ خلاصه یادداشت مانند
memoranda برگ خلاصه یادداشت مانند
memorandum برگ خلاصه یادداشت مانند
incompressibly بطوریکه نتوان متراکم یا خلاصه نمود
daily position summary خلاصه وضعیت محل کشتیهادر روی اب
materiel history خلاصه وضعیت قطعات ووسایل یا کالاها
touch on (upon) <idiom> خلاصه وار نوشتن ،چکیده گویی
minute خلاصه ساختن صورت جلسه نوشتن
daily movement summary خلاصه وضعیت حرکت کشتیهادر روز یا کالاها
RTFM خلاصه معروف درپیام به معنای " خواندن دستور کار"
acronyms حالت خلاصه چندین حرف که کلمهای خوانا را ایجاد می کنند
acronym حالت خلاصه چندین حرف که کلمهای خوانا را ایجاد می کنند
pandects خلاصه قانون مدنی رم که درسده ششم بفرمان در05جلد امده است
AFAIK خلاصه عبارت انگلیسی: تا آنجایی که خبر دارم که در ایمیل یا چت استفاده می شود
protocols خلاصه مذاکرات معاهده و اتفاق نسخه اول و اصلی مقاوله نامه مقدماتی
protocol خلاصه مذاکرات معاهده و اتفاق نسخه اول و اصلی مقاوله نامه مقدماتی
electronic journal فایل خلاصه شرح وقایع دریک ترتیب زمانی فعالیتهای پردازشی انجام شده توسط کامپیوتر
service records سوابق خدمتی پرسنل خلاصه وضعیت خدمتی
statement of service خلاصه وضعیت خدمتی وضعیت خدمت
incondensable خلاصه نشدنی تغلیظ نشدنی
summary areas مناطق اطلاعاتی دریایی مناطق یاد شده در خلاصه وضعیت دریایی
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com