English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (24 milliseconds)
English Persian
prick خلیدن باچیز نوک تیز فروکردن خراش دادن
pricked خلیدن باچیز نوک تیز فروکردن خراش دادن
pricking خلیدن باچیز نوک تیز فروکردن خراش دادن
pricks خلیدن باچیز نوک تیز فروکردن خراش دادن
Other Matches
engrain درجسم چیزی فروکردن خورد دادن
rase خراش دادن
irritate خراش دادن سوزش دادن
irritated خراش دادن سوزش دادن
irritates خراش دادن سوزش دادن
pike باچیز نوک تیزسوراخ کردن
pierces خلیدن
pierce خلیدن
scraped خراش اثر خراش
scraping خراش اثر خراش
scrapes خراش اثر خراش
scrape خراش اثر خراش
pinprick خلیدن با نوک سنجاق رنجانیدن
pinpricks خلیدن با نوک سنجاق رنجانیدن
jams فروکردن
pierces فروکردن
jammed فروکردن
jam فروکردن
pierce فروکردن
to beat into فروکردن
submergible قابل فروکردن در اب
engrain مخمرکردن فروکردن
ingraft در جسم چیزی فروکردن
to mug up به زور در مغز خود فروکردن
to poke at any thing چوب یا چیزدیگر در چیزی فروکردن
to ram a thing intoa person چیزیرا بزور تکراردرمغز کسی فروکردن
acupuncture روش چینی بی حس سازی بوسیلهء فروکردن سوزن در بدن
grazes خراش
graze خراش
grazed خراش
scratching خراش
scratches خراش
scratched خراش
scratch خراش
scart خراش
rasure خراش
grooves خراش
groove خراش
rift خراش
abrasion خراش
abrasions خراش
rifts خراش
irritations خراش
irritation خراش
prick خراش سوزن
a bradent وسیله خراش
attrition مالش خراش
abradent الت خراش
scotching چاک خراش
scotches چاک خراش
scotched چاک خراش
scotch چاک خراش
prickle خراش کوچک
prickled خراش کوچک
scratchy خراش دار
prickles خراش کوچک
strigil بدن خراش
scuffs صدای خراش
scuffs خراش فرسایش
high-rise آسمان خراش
prickly خراش دهنده
stridently گوش خراش
strident گوش خراش
skyscraper اسمان خراش
sky scaper اسمان خراش
skyscrapers اسمان خراش
disk crash خراش دیسک
sky scraper اسمان خراش
scuffing خراش فرسایش
scuffing صدای خراش
scuff خراش فرسایش
scuffed صدای خراش
pricks خراش سوزن
pricking خراش سوزن
scuff صدای خراش
pricked خراش سوزن
scuffed خراش فرسایش
scratch hardness درجه سختی خراش
scratch hardness tester ازمایشگر سختی خراش
irritants خراش اور دلخراش
irritant خراش اور دلخراش
loud پر صدا گوش خراش
loudest پر صدا گوش خراش
louder پر صدا گوش خراش
raspy دارای صدای گوش خراش
stridulous or lant دارای صدای گوش خراش
to strip the paint off the wall رنگ را از دیوار [با خراش] کندن
acupunctuate با سوزن سوراخ کردن سوزن فروکردن
intubate لوله فروکردن در بوسیله لوله باز نگاه داشتن لوله گذاردن درentrust
reducing تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduce تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduces تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
irritament خراش اور سوزش اور
consent اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
ferry گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferrying گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferries گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferried گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
example is better than precept نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
to sue for damages عرضحال خسارت دادن دادخواست برای جبران زیان دادن
to put any one up to something کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
define 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defined 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defines 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defining 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
conducts هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
shifted انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
televises درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
conducting هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
televised درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televise درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
expands توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expand توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
formation سازمان دادن نیرو تشکیل دادن صورت بندی
shifts انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
expanding توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
televising درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
conducted هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conduct هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
shift انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
outdoes بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
shifting حرکت دادن تغییر سمت دادن لوله
adjudges با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
outdo بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoing بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
adjudging با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudged با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
developments گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
to picture شرح دادن [نمایش دادن] [وصف کردن]
development گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
advances ترقی دادن ترفیع رتبه دادن
indemnify غرامت دادن به تامین مالی دادن به
promulge انتشار دادن بعموم اگهی دادن
organization of the ground سازمان دادن یا ارایش دادن زمین
square away سروسامان دادن به دردسترس قرار دادن
allowances جیره دادن فوق العاده دادن
organization سازمان دادن ارایش دادن موضع
allowance جیره دادن فوق العاده دادن
organizations سازمان دادن ارایش دادن موضع
organisations سازمان دادن ارایش دادن موضع
greaten درشت نشان دادن اهمیت دادن
drags حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dragged حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drag حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dynamic اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
mouses وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
mouse وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
dynamically اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
triple option بازی تهاجمی با3 اختیار دادن توپ به مدافع پرتاب بازیگرمیانی حفظ توپ و دویدن باان یا پاس دادن
instructing دستور دادن اموزش دادن
instructs دستور دادن اموزش دادن
expanding توسعه دادن بسط دادن
purging غرامت دادن جریمه دادن
promotes ترفیع دادن ترویج دادن
expands توسعه دادن بسط دادن
incise چاک دادن شکاف دادن
instructed دستور دادن اموزش دادن
plating اب دادن روکش فلز دادن
compensate پاداش دادن عوض دادن
individualising تمیز دادن تشخیص دادن
promoted ترفیع دادن درجه دادن
to follow up ادامه دادن قوت دادن
promoted ترفیع دادن ترویج دادن
compensated پاداش دادن عوض دادن
pottion بهره دادن از جهاز دادن به
insult فحش دادن دشنام دادن
embellishing ارایش دادن زینت دادن
insulted فحش دادن دشنام دادن
instruct دستور دادن اموزش دادن
promote ترفیع دادن ترویج دادن
give security for تامین دادن ضامن دادن
organize سازمان دادن ارایش دادن
inform اطلاع دادن گزارش دادن
prefer ترجیح دادن برتری دادن
decern تشخیص دادن تمیز دادن
develop بسط دادن پرورش دادن
informing اطلاع دادن گزارش دادن
develops بسط دادن پرورش دادن
incises چاک دادن شکاف دادن
illustrating شرح دادن نشان دادن
effectuate انجام دادن صورت دادن
organising سازمان دادن ارایش دادن
individualizing تمیز دادن تشخیص دادن
individualizes تمیز دادن تشخیص دادن
prefers ترجیح دادن برتری دادن
promotes ترفیع دادن درجه دادن
individualized تمیز دادن تشخیص دادن
organises سازمان دادن ارایش دادن
individualize تمیز دادن تشخیص دادن
individualises تمیز دادن تشخیص دادن
preferring ترجیح دادن برتری دادن
illustrates شرح دادن نشان دادن
illustrate شرح دادن نشان دادن
loaning قرض دادن عاریه دادن
embellish ارایش دادن زینت دادن
informs اطلاع دادن گزارش دادن
loans قرض دادن عاریه دادن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com