English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (3 milliseconds)
English Persian
think well of خوش گمان بودن به
Search result with all words
to think well of a person درباره کسی خوش گمان بودن
Other Matches
surmise گمان
surmised گمان
surmises گمان
opinions گمان
surmising گمان
assumption گمان
opinion گمان
ideas گمان
impression گمان
guessed گمان
they suspect him of lying گمان
idea گمان
conjecture گمان
guesses گمان
thoughts گمان
impressions گمان
thought گمان
guess گمان
i do not think so گمان نمیکنم
dubitation گمان شک داشتن
believes گمان داشتن
dubitate گمان چیزنامعلوم
believed گمان داشتن
i suppose so گمان میکنم
belief ایمان گمان
conjecture گمان بردن
wis گمان کردن
trusting نیک گمان
doubts گمان دودلی
doubting گمان دودلی
doubted گمان دودلی
doubt گمان دودلی
aims گمان جهت
aim گمان جهت
aimed گمان جهت
supposable گمان کردن
reckoned گمان کردن
reckons گمان کردن
think گمان کردن
thinks گمان کردن
suspect گمان کردن
suspecting گمان کردن
estimations حدس گمان
estimation حدس گمان
suspects گمان کردن
reckon گمان کردن
supposing گمان کردن
supposes گمان کردن
supposition گمان پندار
believe گمان داشتن
suppose گمان کردن
suppositions گمان پندار
surmise گمان بردن حدس
surmised گمان بردن حدس
surmising گمان بردن حدس
surmises گمان بردن حدس
to believe wrong اشتباه گمان کردن
i have a hunch that سخت گمان دارم که
to think ill of any one نسبت به کسی بد گمان
i shoudel hardly think so گمان نمیکنم اینطور باشد
i suspect him to be a liar گمان میکنم دروغگو باشد
open hearted راست باز خوش گمان
outguess در حدس و گمان برتری داشتن بر
hunch player شرطبند از روی حدس و گمان
bark up the wrong tree <idiom> [درمورد چیزی گمان اشتباه کردن]
Santa Claus شخص موهومی که کودکان گمان میبرند درشب عیدمیلادمسیح میاید
venriloquism سخن گفتن بدانسان که گمان کنندصداازجای ....دهان بیرون میاید
pale face سفید پوست لقبی است که گمان می کنندسرخ پوستان امریکایی بمردم سفیدپوست
To be very conspicuous . To stick out a mile . To be a marked person . مثل گاو پیشانی سفید بودن ( انگشت نما ومشخص بودن )
peregrinate سرگردان بودن اواره بودن در کشور خارجی اقامت کردن
to have short views د راندیشه حال بودن وبس کوته نظر بودن
contain در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contains در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contained در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
outnumbered از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumbering از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
to mind مراقب بودن [مواظب بودن] [احتیاط کردن]
outnumbers از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumber از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
up to it/the job <idiom> مناسب بودن ،برابربودن ،قادربه انجام بودن
to be in one's right mind دارای عقل سلیم بودن بهوش بودن
corresponds بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
corresponded بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
correspond بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
lurks در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
To be on top of ones job . بر کار سوار بودن ( مسلط بودن )
validity of the credit معتبر بودن یا پادار بودن اعتبار
lurk در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
belong مال کسی بودن وابسته بودن
look out منتظر بودن گوش به زنگ بودن
belongs مال کسی بودن وابسته بودن
belonged مال کسی بودن وابسته بودن
to look out اماده بودن گوش بزنگ بودن
lurked در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
fits شایسته بودن برای مناسب بودن
reasonableness موجه بودن عادلانه یا مناسب بودن
fittest شایسته بودن برای مناسب بودن
fit شایسته بودن برای مناسب بودن
lurking در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
to be in a habit دارای خویاعادتی بودن دچارخویاعادتی بودن
to be hard put to it درسختی وتنگی بودن درزحمت بودن
monitors رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitored رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitor رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
owed مدیون بودن مرهون بودن
precedes جلوتر بودن از اسبق بودن بر
governs نافذ بودن نافر بودن بر
moon سرگردان بودن اواره بودن
moons سرگردان بودن اواره بودن
resided ساکن بودن مقیم بودن
resides ساکن بودن مقیم بودن
pertains مربوط بودن متعلق بودن
governed نافذ بودن نافر بودن بر
owes مدیون بودن مرهون بودن
govern نافذ بودن نافر بودن بر
precede جلوتر بودن از اسبق بودن بر
ablest لایق بودن مناسب بودن
reside ساکن بودن مقیم بودن
agreeing متفق بودن همرای بودن
agrees متفق بودن همرای بودن
depend مربوط بودن منوط بودن
depended مربوط بودن منوط بودن
pertain مربوط بودن متعلق بودن
owe مدیون بودن مرهون بودن
include شامل بودن متضمن بودن
includes شامل بودن متضمن بودن
abler لایق بودن مناسب بودن
pertained مربوط بودن متعلق بودن
conditionality شرطی بودن مشروط بودن
agree متفق بودن همرای بودن
depends مربوط بودن منوط بودن
abutted مماس بودن مجاور بودن
slouch خمیده بودن اویخته بودن
to stand for نامزد بودن هواخواه بودن
discord ناجور بودن ناسازگار بودن
consist شامل بودن عبارت بودن از
stravaig سرگردان بودن بی هدف بودن
stravage سرگردان بودن بی هدف بودن
disagree مخالف بودن ناسازگار بودن
disagreed مخالف بودن ناسازگار بودن
disagreeing مخالف بودن ناسازگار بودن
slouched خمیده بودن اویخته بودن
haze گرفته بودن مغموم بودن
slouching خمیده بودن اویخته بودن
appertain مربوط بودن متعلق بودن
appertained مربوط بودن متعلق بودن
abuts مماس بودن مجاور بودن
appertaining مربوط بودن متعلق بودن
abut مماس بودن مجاور بودن
appertains مربوط بودن متعلق بودن
slouches خمیده بودن اویخته بودن
want فاقد بودن محتاج بودن
wanted فاقد بودن محتاج بودن
consisted شامل بودن عبارت بودن از
inhere جبلی بودن ماندگار بودن
pend معوق بودن بی تکلیف بودن
urgency فوتی بودن اضطراری بودن
to be due مقرر بودن [موعد بودن]
look for منتظر بودن درجستجو بودن
have مالک بودن ناگزیر بودن
having مالک بودن ناگزیر بودن
on guard مراقب بودن نگهبان بودن
consisting شامل بودن عبارت بودن از
disagrees مخالف بودن ناسازگار بودن
consists شامل بودن عبارت بودن از
Being a junior clerk is a far cry from being a manager . کارمند عادی بودن کجا و رئیس بودن کجا
to concern something مربوط بودن [شدن] به چیزی [ربط داشتن به چیزی] [بابت چیزی بودن]
stand بودن واقع بودن
interdepend بهم موکول بودن مربوط بهم بودن
profiteer استفاده چی بودن اهل استفاده زیاد بودن
profiteers استفاده چی بودن اهل استفاده زیاد بودن
teemed پر بودن
exists بودن
teem پر بودن
teeming پر بودن
judders لق بودن
juddering لق بودن
juddered لق بودن
judder لق بودن
ween بودن
stinks بد بودن
to think ill of any one بودن
stink بد بودن
to be بودن
to kick the beam کم بودن
intend بر ان بودن
intending بر ان بودن
existed بودن
to find oneself بودن
to chop and change دو دل بودن
to be in two minds دو دل بودن
exist بودن
To be in two minds about something . To be undecided. To waver and vacI'llate. دو دل بودن
To be all adrift. سر در گم بودن
intends بر ان بودن
teems پر بودن
concentricity بودن
consecutiveness پی در پی بودن
dubiosity در شک بودن
sufficing بس بودن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com