English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (9 milliseconds)
English Persian
wist دانستن گذشته فعل wit
Other Matches
due out از وقت مصرف گذشته از وقت گذشته
cognize دانستن
adjudge دانستن
to d. of بد دانستن
receive as دانستن
deprecate بد دانستن
learnt دانستن
deprecated بد دانستن
deprecates بد دانستن
aims : دانستن
aimed : دانستن
aim : دانستن
put down as دانستن
learns دانستن
damm بد دانستن
learn دانستن
know دانستن
knows دانستن
cons دانستن
conning دانستن
conned دانستن
con دانستن
avers بحق دانستن
allow روا دانستن
allowing روا دانستن
knowable قابل دانستن
averring بحق دانستن
averred بحق دانستن
aver بحق دانستن
foresees از پیش دانستن
consubstantiate هم جنس دانستن
illegalize غیرقانونی دانستن
trivializes بی اهمیت دانستن
allows روا دانستن
exteriorize فاهری دانستن
require لازم دانستن
foresee از پیش دانستن
required لازم دانستن
faults مقصر دانستن
faulted مقصر دانستن
fault مقصر دانستن
requiring لازم دانستن
foreknow از پیش دانستن
trivializing بی اهمیت دانستن
trivialized بی اهمیت دانستن
abominate مکروه دانستن
abominated مکروه دانستن
abominates مکروه دانستن
abominating مکروه دانستن
trivialised بی اهمیت دانستن
trivialises بی اهمیت دانستن
trivialising بی اهمیت دانستن
trivialize بی اهمیت دانستن
requires لازم دانستن
wits دانستن اموختن
to know for certain یقین دانستن
blamed مقصر دانستن
blame مقصر دانستن
to fancy oneself خودراکسی دانستن
postulate لازم دانستن
wit دانستن اموختن
postulated لازم دانستن
postulating لازم دانستن
to reproach an act کاری را بد دانستن
to take for granted مسلم دانستن
superannuate متروکه دانستن
to deesm a مقتضی دانستن
ignoring بی اساس دانستن
ignores بی اساس دانستن
ignored بی اساس دانستن
ignore بی اساس دانستن
to deesm a صلاح دانستن
to make a point of ضروری دانستن
blames مقصر دانستن
blaming مقصر دانستن
to consider as agood a شگون دانستن
deified خدا دانستن
knowledge of a language دانستن زبانی
make much of مهم دانستن
mislike بد دانستن انزجار
intitle مستحق دانستن
to d. a pratice کاریرا بد دانستن
deifies خدا دانستن
deify خدا دانستن
postulates لازم دانستن
deifying خدا دانستن
have دانستن خوردن
having دانستن خوردن
hypostatize or size ذات جدا دانستن
entitles حق دادن مستحق دانستن
to rule something out چیزی را بی ربط دانستن
entitle حق دادن مستحق دانستن
sanctioned دارای مجوزقانونی دانستن
sanctioning دارای مجوزقانونی دانستن
sanctions دارای مجوزقانونی دانستن
sanction دارای مجوزقانونی دانستن
to exclude something [as something] چیزی را بی ربط دانستن
entitling حق دادن مستحق دانستن
i reckon one wise کسی را خردمند دانستن
ascribes اسناد دادن دانستن
ascribed اسناد دادن دانستن
ascribe اسناد دادن دانستن
to take with a grain of salt اغراق امیز دانستن
account تخمین زدن دانستن
loth بیزار بودن از بد دانستن
ascribing اسناد دادن دانستن
adjudged مقرر داشتن دانستن
to rule out غیر قابل دانستن
adjudges مقرر داشتن دانستن
adjudging مقرر داشتن دانستن
superannuate بازنشسته دانستن یاشدن
to rule out رد کردن بی ربط دانستن
justify تصدیق کردن ذیحق دانستن
to call something your own چیزی را از خود دانستن [شاعرانه]
inculpate تهمت زدن به مقصر دانستن
justifying تصدیق کردن ذیحق دانستن
justifies تصدیق کردن ذیحق دانستن
to give priority to پیشی دادن به مقدم دانستن بر
To appreciate something ( some one ) . قدر چیزی ( کسی ) را دانستن
attaint مقصر دانستن محروم کردن
To know the tricds of the trade . To know the ropes . To know ones stuff. فوت وفن کاری را دانستن
to exclude something [as something] چیزی را غیر قابل دانستن
to rule something out چیزی را غیر قابل دانستن
to have something at one's disposal چیزی را مال خود دانستن
intitule لقب دادن مستحق دانستن
to have something چیزی را مال خود دانستن
deprecate قبیح دانستن ناراضی بودن از
esteem لایق دانستن محترم شمردم
deprecated قبیح دانستن ناراضی بودن از
disqualifying فاقد شرایط لازم دانستن
disqualify فاقد شرایط لازم دانستن
disqualifies فاقد شرایط لازم دانستن
disqualified فاقد شرایط لازم دانستن
deprecates قبیح دانستن ناراضی بودن از
presumed مسلم دانستن احتمال کلی دادن
put the question مذاکرات را کافی دانستن ورای گرفتن
To know it backwards. مطلبی رافوت آب بودن (خوب دانستن )
presumes مسلم دانستن احتمال کلی دادن
To value somebodys acvice . قدر پند ونصیحت کسی را دانستن
presume مسلم دانستن احتمال کلی دادن
spun or span گذشته
yesternight شب گذشته
gone by گذشته
bypast گذشته
foreby گذشته
due out گذشته
forepassed گذشته
beyoned the pale از حد گذشته
last a گذشته
last night شب گذشته
over with گذشته
departed گذشته
aside گذشته از
asides گذشته از
foretime گذشته
forepast گذشته
What is past is past . what is gone is gone . گذشته ها گذشته
by gone گذشته
historical گذشته
let [leave] alone <conj.> گذشته از
preceded گذشته
not to mention <conj.> گذشته از
not to speak of <conj.> گذشته از
bygone گذشته
oldest گذشته
older گذشته
to say nothing of <conj.> گذشته از
and certainly not <conj.> گذشته از
old گذشته
aside from گذشته از
past گذشته
agone گذشته
to lay the blame on someone تقصیر رابگردن کسی گذاشتن کسیرامسئول دانستن
cry down چیزی را غیر قانونی دانستن متوقف ساختن
to take for gospel مانندکلام خدادانستن مانندحرف پیغمبر راست دانستن
in addition <adv.> به جز آن [گذشته از این]
furthermore <adv.> به جز آن [گذشته از این]
further [moreover] <adv.> به جز آن [گذشته از این]
ultimo در ماه گذشته
on top of this <adv.> گذشته از این
pt زمان گذشته
bled گذشته Bleed
outdid گذشته outdo
upheld گذشته uphold
over and above <adv.> به جز آن [گذشته از این]
on top of this <adv.> به جز آن [گذشته از این]
whish بسرعت گذشته
beyond that <adv.> به جز آن [گذشته از این]
on top of that <adv.> به جز آن [گذشته از این]
on to <adv.> به جز آن [گذشته از این]
what is more <adv.> به جز آن [گذشته از این]
moreover <adv.> به جز آن [گذشته از این]
ultimo ماه گذشته
forby <adv.> به جز آن [گذشته از این]
further [moreover] <adv.> گذشته از این
on to <adv.> گذشته از این
retrospective view [on] نگاه به گذشته
additionally <adv.> از این گذشته
also [moreover] <adv.> از این گذشته
on top of that <adv.> گذشته از این
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com