English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (14 milliseconds)
English Persian
sitting pretty <idiom> درشراط دلخواه بودن
Other Matches
arbitrary دلخواه
arbitary دلخواه
wish دلخواه
wishes دلخواه
one's heart'st d. دلخواه
wished دلخواه
ideals دلخواه
ideal دلخواه
to my satisfaction موافق دلخواه من
at choice برحسب دلخواه
at will بطور دلخواه
satisfactorily موافق دلخواه
after one's will بطور دلخواه
idealising دلخواه سازی
favorites دلخواه برگزیده
after ones own heart موافق دلخواه
idealises دلخواه سازی
idealised دلخواه سازی
idealize دلخواه سازی
favourite دلخواه برگزیده
favourites دلخواه برگزیده
idealized دلخواه سازی
idealizes دلخواه سازی
idealizing دلخواه سازی
accord دلخواه طیب خاطر
accorded دلخواه طیب خاطر
accords دلخواه طیب خاطر
shangri شهر زیبا سرزمین دلخواه
lady's man <idiom> مرد دلخواه ومشهور بین خانمها
breezes تمرین دادن اسب با سرعت دلخواه خودش
breezing تمرین دادن اسب با سرعت دلخواه خودش
breezed تمرین دادن اسب با سرعت دلخواه خودش
breeze تمرین دادن اسب با سرعت دلخواه خودش
in hand گذاشتن گوی بیلیارد در نقطه دلخواه محدوده
retires عقب نشینی کردن به دلخواه بازنشسته شدن
retire عقب نشینی کردن به دلخواه بازنشسته شدن
users بخشی یا خصوصیتی که کاربرطبق دلخواه خود آنرا ایجاد میکند
user بخشی یا خصوصیتی که کاربرطبق دلخواه خود آنرا ایجاد میکند
bottoming reamer وسیلهای برای میزان و بزرگ ردن سوراخ به اندازه دلخواه بدون کج کردن لبه ها
writable instruction set computer طرح CPU که به برنامه نویس امکان میدهد دستورات که ماشین جانبی را به آن بیفزاید با استفاده از میکروکد. تا مجموعه دستورات به دلخواه او درآیند
WISC طرح CPU که به برنامه نویس امکان میدهد دستورات که ماشین جانبی را به آن بیفزاید با استفاده از میکروکد. تا مجموعه دستورات به دلخواه او درآیند
huygen's principle قانون عمومی مربوط به همه حرکتهای موجی : هر نقطه دلخواه در جبهه فاز یا جبهه موج میتواند خود منبع ثانویهای برای انتشار موجهای کروی باشد
at pleasure برحسب دلخواه برحسب میل
To be very conspicuous . To stick out a mile . To be a marked person . مثل گاو پیشانی سفید بودن ( انگشت نما ومشخص بودن )
peregrinate سرگردان بودن اواره بودن در کشور خارجی اقامت کردن
contains در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contain در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
to have short views د راندیشه حال بودن وبس کوته نظر بودن
contained در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
to mind مراقب بودن [مواظب بودن] [احتیاط کردن]
up to it/the job <idiom> مناسب بودن ،برابربودن ،قادربه انجام بودن
corresponded بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
corresponds بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
to be in one's right mind دارای عقل سلیم بودن بهوش بودن
outnumber از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumbers از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
correspond بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
outnumbered از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumbering از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
lurked در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
to be in a habit دارای خویاعادتی بودن دچارخویاعادتی بودن
to be hard put to it درسختی وتنگی بودن درزحمت بودن
To be on top of ones job . بر کار سوار بودن ( مسلط بودن )
fits شایسته بودن برای مناسب بودن
belongs مال کسی بودن وابسته بودن
lurk در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
reasonableness موجه بودن عادلانه یا مناسب بودن
lurks در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
lurking در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
to look out اماده بودن گوش بزنگ بودن
fittest شایسته بودن برای مناسب بودن
belonged مال کسی بودن وابسته بودن
look out منتظر بودن گوش به زنگ بودن
validity of the credit معتبر بودن یا پادار بودن اعتبار
fit شایسته بودن برای مناسب بودن
belong مال کسی بودن وابسته بودن
monitors رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitored رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitor رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
on guard مراقب بودن نگهبان بودن
governed نافذ بودن نافر بودن بر
appertained مربوط بودن متعلق بودن
depends مربوط بودن منوط بودن
governs نافذ بودن نافر بودن بر
moons سرگردان بودن اواره بودن
inhere جبلی بودن ماندگار بودن
appertaining مربوط بودن متعلق بودن
discord ناجور بودن ناسازگار بودن
appertains مربوط بودن متعلق بودن
govern نافذ بودن نافر بودن بر
moon سرگردان بودن اواره بودن
include شامل بودن متضمن بودن
want فاقد بودن محتاج بودن
wanted فاقد بودن محتاج بودن
having مالک بودن ناگزیر بودن
consist شامل بودن عبارت بودن از
to stand for نامزد بودن هواخواه بودن
look for منتظر بودن درجستجو بودن
agrees متفق بودن همرای بودن
agreeing متفق بودن همرای بودن
agree متفق بودن همرای بودن
to be due مقرر بودن [موعد بودن]
consisted شامل بودن عبارت بودن از
disagrees مخالف بودن ناسازگار بودن
consisting شامل بودن عبارت بودن از
includes شامل بودن متضمن بودن
depended مربوط بودن منوط بودن
disagree مخالف بودن ناسازگار بودن
depend مربوط بودن منوط بودن
disagreeing مخالف بودن ناسازگار بودن
conditionality شرطی بودن مشروط بودن
disagreed مخالف بودن ناسازگار بودن
have مالک بودن ناگزیر بودن
consists شامل بودن عبارت بودن از
urgency فوتی بودن اضطراری بودن
appertain مربوط بودن متعلق بودن
owed مدیون بودن مرهون بودن
pertains مربوط بودن متعلق بودن
pend معوق بودن بی تکلیف بودن
reside ساکن بودن مقیم بودن
owe مدیون بودن مرهون بودن
slouch خمیده بودن اویخته بودن
slouching خمیده بودن اویخته بودن
slouched خمیده بودن اویخته بودن
resided ساکن بودن مقیم بودن
owes مدیون بودن مرهون بودن
abut مماس بودن مجاور بودن
haze گرفته بودن مغموم بودن
precede جلوتر بودن از اسبق بودن بر
pertain مربوط بودن متعلق بودن
abuts مماس بودن مجاور بودن
pertained مربوط بودن متعلق بودن
precedes جلوتر بودن از اسبق بودن بر
ablest لایق بودن مناسب بودن
resides ساکن بودن مقیم بودن
abutted مماس بودن مجاور بودن
abler لایق بودن مناسب بودن
stravage سرگردان بودن بی هدف بودن
stravaig سرگردان بودن بی هدف بودن
slouches خمیده بودن اویخته بودن
Being a junior clerk is a far cry from being a manager . کارمند عادی بودن کجا و رئیس بودن کجا
to concern something مربوط بودن [شدن] به چیزی [ربط داشتن به چیزی] [بابت چیزی بودن]
stand بودن واقع بودن
profiteer استفاده چی بودن اهل استفاده زیاد بودن
interdepend بهم موکول بودن مربوط بهم بودن
profiteers استفاده چی بودن اهل استفاده زیاد بودن
consecutiveness پی در پی بودن
judder لق بودن
judders لق بودن
juddering لق بودن
juddered لق بودن
wobbling لق بودن
sufficed بس بودن
to be proper for به جا بودن
lackvt کم بودن
sufficing بس بودن
suffices بس بودن
justness حق بودن
to find oneself بودن
to kick the beam کم بودن
intending بر ان بودن
To be in two minds about something . To be undecided. To waver and vacI'llate. دو دل بودن
to be بودن
incompactness ول بودن
concentricity بودن
dubiosity در شک بودن
to bargain for بودن
to hold water ضد آب بودن
To be all adrift. سر در گم بودن
suffice بس بودن
wobble لق بودن
exists بودن
teeming پر بودن
teems پر بودن
stinks بد بودن
wobbled لق بودن
wobbles لق بودن
suffice بس بودن
reach بس بودن
last [be enough] بس بودن
be sufficient بس بودن
be enough بس بودن
be adequate بس بودن
to think ill of any one بودن
teemed پر بودن
intend بر ان بودن
to chop and change دو دل بودن
put one's cards on the table <idiom> رک بودن
intends بر ان بودن
to be in two minds دو دل بودن
exist بودن
ween بودن
to be in a bad [foul] temper بد خو بودن
existed بودن
stink بد بودن
teem پر بودن
hideousness پنهان بودن
fortuitousness اتفاقی بودن
incorporeity غیرجسمانی بودن
heartiness قلبی بودن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com