Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (13 milliseconds)
English
Persian
bode
دلالت داشتن
implies
دلالت داشتن
imply
دلالت داشتن
implying
دلالت داشتن
Other Matches
implication
دلالت
signification
دلالت
symbolization
دلالت
indication
دلالت
implications
دلالت
textual implication
دلالت
predicate
دلالت کردن
expessive
دلالت کننده
denotative of
دلالت کننده بر
predicates
دلالت کردن
evidentiary
دلالت کننده
predicating
دلالت کردن
signifier
دلالت کننده
implicative
دلالت کننده
implicitness
دلالت ضمنی
savorŠetc
دلالت کردن
indicant
دلالت کننده
implicated
دلالت کردن بر
predicated
دلالت کردن
denotable
دلالت کردنی
indicative
دلالت کننده
connotations
دلالت ضمنی
connotation
دلالت ضمنی
signify
دلالت کردن بر
signifies
دلالت کردن
implicating
دلالت کردن بر
implicates
دلالت کردن بر
implicate
دلالت کردن بر
signifies
دلالت کردن بر
signify
دلالت کردن
signifying
دلالت کردن بر
signifying
دلالت کردن
connotative
دلالت کننده
to give evdience
دلالت کردن
implies
دلالت ضمنی کردن بر
connote
دلالت ضمنی کردن بر
imply
دلالت ضمنی کردن بر
it savours of revenge
دلالت بر انتقام میکند
implying
دلالت ضمنی کردن بر
prime implicant
عمده دلالت کننده
foreshown
از پیش دلالت کردن بر
express
دلالت کردن بر فهماندن صریح
expressed
دلالت کردن بر فهماندن صریح
charters
بین افراد دلالت کند
expresses
دلالت کردن بر فهماندن صریح
chartering
بین افراد دلالت کند
expressing
دلالت کردن بر فهماندن صریح
charter
بین افراد دلالت کند
chartered
بین افراد دلالت کند
causatively
چنانکه دلالت برسبب نماید
index number
عددی که دلالت برحجم کند
suggestive
دلالت کننده وسوسه امیز
betoken
دلالت کردن بر دال بر امری
an inceptive verb
فعلی که دلالت بر اغاز کاری نماید
an inceptive
فعلی که دلالت بر اغاز کاری نماید
d. letter
حرفی که درسالنامه دلالت برروز یک شنبه میکند
why i think i can
هنگام کشف مطلبی دلالت برتعجب میکند
he should better to led than
باید اورا دلالت کرد زور فایده ندارد
con
در DOS و 2/OS نام دستگاهی که به صفحه کلید ومونیتور دلالت داشته باشد
conned
در DOS و 2/OS نام دستگاهی که به صفحه کلید ومونیتور دلالت داشته باشد
conning
در DOS و 2/OS نام دستگاهی که به صفحه کلید ومونیتور دلالت داشته باشد
cons
در DOS و 2/OS نام دستگاهی که به صفحه کلید ومونیتور دلالت داشته باشد
long
میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longs
میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longest
میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longer
میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longed
میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
long-
میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
money to burn
<idiom>
بیش ازاحتیاج ،داشتن،داشتن پول خیلی زیاد
to keep up
از افسرده شدن نگاه داشتن باذنگاه داشتن
to keep down
زیرفرمان خودنگاه داشتن دراطاعت خود داشتن
equitable mortgage
بدون انکه موضوع این عمل یاتاسیس صراحتا" یا منجزا"به رهن دلالت داشته باشد
differing
اختلاف داشتن تفاوت داشتن
differs
اختلاف داشتن تفاوت داشتن
meanest
مقصود داشتن هدف داشتن
resides
اقامت داشتن مسکن داشتن
proffered
تقدیم داشتن عرضه داشتن
cost
قیمت داشتن ارزش داشتن
differ
اختلاف داشتن تفاوت داشتن
to have by heart
ازحفظ داشتن درسینه داشتن
resided
اقامت داشتن مسکن داشتن
reside
اقامت داشتن مسکن داشتن
proffer
تقدیم داشتن عرضه داشتن
proffers
تقدیم داشتن عرضه داشتن
proffering
تقدیم داشتن عرضه داشتن
abhorred
بیم داشتن از ترس داشتن از
meaner
مقصود داشتن هدف داشتن
hoping
انتظار داشتن ارزو داشتن
hopes
انتظار داشتن ارزو داشتن
hoped
انتظار داشتن ارزو داشتن
hope
انتظار داشتن ارزو داشتن
mean
مقصود داشتن هدف داشتن
abhors
بیم داشتن از ترس داشتن از
abhorring
بیم داشتن از ترس داشتن از
differed
اختلاف داشتن تفاوت داشتن
upkeep
بهنگام نگه داشتن . نگه داشتن وسایل در حالت فعال
point
اشاره کردن دلالت کردن متوجه کردن نکته
to have something in reserve
چیزی بطوراندوخته داشتن چیزی درپس داشتن
lead a dog's life
<idiom>
زندگی سخت داشتن ،زندگی سگی داشتن
long for
اشتیاق چیزی را داشتن ارزوی چیزی را داشتن
to hold
داشتن
doubted
شک داشتن
doubting
شک داشتن
wanted
کم داشتن
monogyny
داشتن یک زن
want
کم داشتن
doubts
شک داشتن
have
داشتن
having
داشتن
lackvt
کم داشتن
intercommon
داشتن
to have f.
تب داشتن
to be in a f.
تب داشتن
lacked
کم داشتن
to hold a meeting
داشتن
lack
کم داشتن
lacks
کم داشتن
to have possession of
داشتن
to go hot
تب داشتن
to have
داشتن
redolence
بو داشتن
to be feverish
تب داشتن
to possess
داشتن
doubt
شک داشتن
bears
در بر داشتن
relieving
داشتن
owning
داشتن
possessing
داشتن
owns
داشتن
owned
داشتن
own
داشتن
relieve
داشتن
relieves
داشتن
possesses
داشتن
bears
داشتن
bear
داشتن
bear
در بر داشتن
possess
داشتن
desire
میل داشتن
vibrate
ارتعاش داشتن
liaising
رابطه داشتن
believes
گمان داشتن
requiring
لازم داشتن
believed
گمان داشتن
represented
نمایندگی داشتن
requires
لازم داشتن
required
لازم داشتن
require
لازم داشتن
represent
نمایندگی داشتن
affects
دوست داشتن
affect
تمایل داشتن
affect
دوست داشتن
believe
گمان داشتن
liaising
بستگی داشتن
affects
تمایل داشتن
deserve
استحقاق داشتن
confide
اعتماد داشتن به
fluctuates
نوسان داشتن
fluctuated
نوسان داشتن
fluctuate
نوسان داشتن
debts
بدهی داشتن
debt
بدهی داشتن
spared
دریغ داشتن
spare
دریغ داشتن
tolerates
طاقت داشتن
tolerating
طاقت داشتن
wish
[would like]
تمایل داشتن
tolerate
طاقت داشتن
confided
اعتماد داشتن به
confides
اعتماد داشتن به
tolerated
طاقت داشتن
rolls
تلاطم داشتن
rolled
تلاطم داشتن
deserves
استحقاق داشتن
scoot
سرعت داشتن
scooted
سرعت داشتن
scooting
سرعت داشتن
vibrated
ارتعاش داشتن
vibrates
ارتعاش داشتن
roll
تلاطم داشتن
vibrating
ارتعاش داشتن
hungers
اشتیاق داشتن
overlapped
اشتراک داشتن
overlapped
اصطکاک داشتن
overlap
اشتراک داشتن
overlap
اصطکاک داشتن
correlation
ارتباط داشتن
to look like
شباهت داشتن
outclassing
برتری داشتن بر
outclasses
برتری داشتن بر
outclassed
برتری داشتن بر
overlaps
اصطکاک داشتن
overlaps
اشتراک داشتن
hungering
اشتیاق داشتن
hungered
اشتیاق داشتن
hunger
اشتیاق داشتن
valuing
گرامی داشتن
attends
حضور داشتن
values
گرامی داشتن
hanker
اشتیاق داشتن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com