Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English
Persian
to show round the premises
دورتادورعمارت رانشان کسی دادن
Other Matches
to a. the ball
توپ رانشان دادن
keep time
<idiom>
زمان صحیح رانشان دادن
To come into the open.
آفتابی شدن (خود رانشان دادن )
gee whiz
<idiom>
بافریاد شادی خود رانشان دادن
kinemacolour
سینماتوگرافی که رنگهای اصلی رانشان دهد
draught line
خطی که اب نشین کشتی رانشان میدهد
What films are they showing at this cinema ( theatra house ) ?
این سینما چه فیلم هائی رانشان می دهد ؟
gyrostat
التی که جنبش وضعی جسمی رانشان میدهد
planimetric
نقشهای که فقط فواصل افقی نقاط رانشان میدهد
z axis
محوری که روی یک صفحه مختصات عمق رانشان میدهد
isotherm
خطی که نقاط دارای گرمای متوسط سالیانه مساوی رانشان میدهد
cable rigging tension chart
جدولی که ارتباط بین تنش کابل کنترل و درجه حرارت رانشان میدهد
isallobar
خط فرضی که نقاط دارای فشار جوی مساوی در زمان معینی رانشان میدهد
isallobaric
خط فرضی که نقاط دارای فشار جوی مساوی در زمان معینی رانشان میدهد
lubber line
خطی که روی صفحه قطب نماامتداد محور طولی هواپیما رانشان میدهد
lively description
شرح روشن یا واقع نما شرحی که حالت واقعی یااصلی رانشان دهد
fingerpost
راهنمای جاده تیر راهنماییکه پیکان مخصوص هدایت داردومسیرجاده رانشان میدهد راهنما
finder
عنصر مرکزی یک محیط عملیاتی و برنامهای که میان سایر چیزها فایلهای ذخیره شده روی دیسک ها رانشان میدهد
vortex breakdown/brust
جدایی ناگهانی جریانهای حلقوی از لبه حمله بالهای دلتا در زاویه حمله معین که واماندگی این نوع بالها رانشان میدهد
reduces
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduce
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
consent
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
ferried
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferrying
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferry
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferries
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
to put any one up to something
کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
example is better than precept
نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
to sue for damages
عرضحال خسارت دادن دادخواست برای جبران زیان دادن
define
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defining
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defines
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defined
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
conducting
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducted
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conduct
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducts
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
shift
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
televised
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televise
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
formation
سازمان دادن نیرو تشکیل دادن صورت بندی
televising
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televises
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
expanding
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
shifted
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
shifts
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
expand
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expands
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
to picture
شرح دادن
[نمایش دادن]
[وصف کردن]
outdoing
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
development
گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
shifting
حرکت دادن تغییر سمت دادن لوله
developments
گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
outdo
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
adjudged
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudges
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudging
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
outdoes
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
organization of the ground
سازمان دادن یا ارایش دادن زمین
greaten
درشت نشان دادن اهمیت دادن
promulge
انتشار دادن بعموم اگهی دادن
advances
ترقی دادن ترفیع رتبه دادن
organisations
سازمان دادن ارایش دادن موضع
square away
سروسامان دادن به دردسترس قرار دادن
allowances
جیره دادن فوق العاده دادن
organizations
سازمان دادن ارایش دادن موضع
allowance
جیره دادن فوق العاده دادن
indemnify
غرامت دادن به تامین مالی دادن به
organization
سازمان دادن ارایش دادن موضع
drags
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dragged
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drag
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dynamically
اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
dynamic
اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
mouse
وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
mouses
وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
triple option
بازی تهاجمی با3 اختیار دادن توپ به مدافع پرتاب بازیگرمیانی حفظ توپ و دویدن باان یا پاس دادن
promotes
ترفیع دادن درجه دادن
instructed
دستور دادن اموزش دادن
expands
توسعه دادن بسط دادن
insult
فحش دادن دشنام دادن
expand
توسعه دادن بسط دادن
loans
قرض دادن عاریه دادن
insulted
فحش دادن دشنام دادن
instruct
دستور دادن اموزش دادن
empowered
اختیار دادن وکالت دادن
mitigate
تخفیف دادن تسکین دادن
mitigated
تخفیف دادن تسکین دادن
mitigates
تخفیف دادن تسکین دادن
expanding
توسعه دادن بسط دادن
promote
ترفیع دادن ترویج دادن
loan
قرض دادن عاریه دادن
purging
غرامت دادن جریمه دادن
loaning
قرض دادن عاریه دادن
instructing
دستور دادن اموزش دادن
organizing
سازمان دادن ارایش دادن
judges
حکم دادن تشخیص دادن
judged
حکم دادن تشخیص دادن
judge
حکم دادن تشخیص دادن
organize
سازمان دادن ارایش دادن
organising
سازمان دادن ارایش دادن
empower
اختیار دادن وکالت دادن
lend
عاریه دادن اجاره دادن
lends
عاریه دادن اجاره دادن
empowering
اختیار دادن وکالت دادن
pronounces
حکم دادن فتوی دادن
pronounce
حکم دادن فتوی دادن
empowers
اختیار دادن وکالت دادن
circulate
انتشار دادن رواج دادن
massaging
ماساژ دادن تغییر دادن
organizes
سازمان دادن ارایش دادن
massages
ماساژ دادن تغییر دادن
garnishing
زینت دادن لعاب دادن
to follow up
ادامه دادن قوت دادن
directs
دستور دادن دستورالعمل دادن
directed
دستور دادن دستورالعمل دادن
direct
دستور دادن دستورالعمل دادن
effectuate
انجام دادن صورت دادن
judging
حکم دادن تشخیص دادن
assign
نسبت دادن تخصیص دادن
assigned
نسبت دادن تخصیص دادن
assigning
نسبت دادن تخصیص دادن
assigns
نسبت دادن تخصیص دادن
massage
ماساژ دادن تغییر دادن
massaged
ماساژ دادن تغییر دادن
circulated
انتشار دادن رواج دادن
circulates
انتشار دادن رواج دادن
organises
سازمان دادن ارایش دادن
promoting
ترفیع دادن ترویج دادن
illustrating
شرح دادن نشان دادن
illustrates
شرح دادن نشان دادن
illustrate
شرح دادن نشان دادن
individualizing
تمیز دادن تشخیص دادن
individualizes
تمیز دادن تشخیص دادن
individualized
تمیز دادن تشخیص دادن
individualize
تمیز دادن تشخیص دادن
individualising
تمیز دادن تشخیص دادن
individualises
تمیز دادن تشخیص دادن
cured
شفا دادن بهبودی دادن
individualised
تمیز دادن تشخیص دادن
instructs
دستور دادن اموزش دادن
promoting
ترفیع دادن درجه دادن
plating
اب دادن روکش فلز دادن
promotes
ترفیع دادن ترویج دادن
compensate
پاداش دادن عوض دادن
houses
منزل دادن پناه دادن
housed
منزل دادن پناه دادن
house
منزل دادن پناه دادن
order
سفارش دادن دستور دادن
to switch on
اتصال دادن جریان دادن
compensated
پاداش دادن عوض دادن
promote
ترفیع دادن درجه دادن
compensates
پاداش دادن عوض دادن
to set forth
شرح دادن بیرون دادن
promoted
ترفیع دادن درجه دادن
promoted
ترفیع دادن ترویج دادن
decern
تشخیص دادن تمیز دادن
give security for
تامین دادن ضامن دادن
irritated
خراش دادن سوزش دادن
relates
گزارش دادن شرح دادن
preferring
ترجیح دادن برتری دادن
informing
اطلاع دادن گزارش دادن
incises
چاک دادن شکاف دادن
slashed
چاک دادن شکاف دادن
relate
گزارش دادن شرح دادن
slash
چاک دادن شکاف دادن
incise
چاک دادن شکاف دادن
develops
بسط دادن پرورش دادن
prefer
ترجیح دادن برتری دادن
irritate
خراش دادن سوزش دادن
inform
اطلاع دادن گزارش دادن
incised
چاک دادن شکاف دادن
pottion
بهره دادن از جهاز دادن به
slashes
چاک دادن شکاف دادن
embellishing
ارایش دادن زینت دادن
prefers
ترجیح دادن برتری دادن
embellishes
ارایش دادن زینت دادن
develop
بسط دادن پرورش دادن
irritates
خراش دادن سوزش دادن
cures
شفا دادن بهبودی دادن
informs
اطلاع دادن گزارش دادن
embellished
ارایش دادن زینت دادن
embellish
ارایش دادن زینت دادن
cure
شفا دادن بهبودی دادن
flag
1-روش نشان دادن انتهای فیلد یا یک چیز مخصوص در پایگاه داده ها. 2-روش گزارش دادن وضعیت ثبات پس از یک عمل ریاضی یا منط قی
flags
1-روش نشان دادن انتهای فیلد یا یک چیز مخصوص در پایگاه داده ها. 2-روش گزارش دادن وضعیت ثبات پس از یک عمل ریاضی یا منط قی
skull
حرکت دادن پارو یا دست در اب حرکت دادن قایق بجلو یا عقب
skulls
حرکت دادن پارو یا دست در اب حرکت دادن قایق بجلو یا عقب
to t. a cusomer for goods
کالای نسیه به مشتری دادن توگلایاردوی اعتباعجنس به مشتری دادن
discipline
نظم دادن ادب کردن تربیت کردن انضباط دادن
classify
در یک کلاس قرار دادن یا در زیر مجموعههای مختلف قرار دادن
disciplining
نظم دادن ادب کردن تربیت کردن انضباط دادن
classifying
در یک کلاس قرار دادن یا در زیر مجموعههای مختلف قرار دادن
disciplines
نظم دادن ادب کردن تربیت کردن انضباط دادن
classifies
در یک کلاس قرار دادن یا در زیر مجموعههای مختلف قرار دادن
handicap
مسابقه ارابه رانی با دادن امتیاز از محل شروع به نسبت مسابقه امتیاز دادن به شرکت کنندگان
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com