Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (9 milliseconds)
English
Persian
She is a dignified woman.
زن سنگین وموقری است
Other Matches
heavy lift
حمل و نقل هوایی سنگین واحد حمل و نقل هوایی سنگین
pressured
سنگین
heaviest
سنگین
heaviest
دل سنگین
heavy
سنگین
heavy
دل سنگین
heavies
دل سنگین
heft
سنگین
pressures
سنگین
pressuring
سنگین
high proof
سنگین
exacting
سنگین
heavier
سنگین
heavier
دل سنگین
heavies
سنگین
hulky
سنگین
cumbersome
سنگین
waterlogged
سنگین
lumpish
سنگین
ponderous
سنگین
hefty
سنگین
heftiest
سنگین
extensive
سنگین
staid
سنگین
unwieldy
سنگین
weighted
سنگین
mim
سنگین
lumberingly
سنگین
lumpier
سنگین
saturnine
سنگین
heftier
سنگین
burdensome
سنگین
weight ton
تن سنگین
largo a
سنگین
loggy
سنگین
logy
سنگین
stodgy
سنگین
lumpy
سنگین
lumpiest
سنگین
navol
اب سنگین
weightiest
سنگین
massively
سنگین
massive
سنگین
carking
سنگین
cloggy
سنگین
hard water
اب سنگین
heavy water
اب سنگین
heavy footed
دل سنگین
laden
سنگین پر
pressure
سنگین
onerous
سنگین
weighty
سنگین
overweight
سنگین تر از حد
weightier
سنگین
heavy hydrogen
هیدروژن سنگین
heavy industries
صنایع سنگین
hard colors
رنگهای سنگین
demure
جدی سنگین
stodgy
سنگین وکندرو
heavy industry
صنایع سنگین
loggy
سنگین در فکروحرکت
light heavyweight
نیم سنگین
millstones
بار سنگین
millstone
بار سنگین
heavy metal
فلز سنگین
outbalance
سنگین تر بودن از
gravitate
سنگین کردن
gravitated
سنگین کردن
gravitates
سنگین کردن
gravitating
سنگین کردن
heavy drop
بارریزی سنگین
heavy concrete
بتن سنگین
heavy goods
کالاهای سنگین
heavy artillery
توپخانه سنگین
heavy armed
سنگین اسلحه
heavy arm
سلاح سنگین
heavy alloy
الیاژ سنگین
mackinaw
کت کوتاه و سنگین
heavy hended
سنگین دست
naphtha
بنزین سنگین
light heavy
نیم سنگین
overbalance
سنگین تر بودن از
incumber
سنگین کردن
emcumber
سنگین کردن
deep mourning
عزاداری سنگین
d. of hearing
سنگین گوش
colored crystal
بلور سنگین
centrosphere
سنگین کره
heavy weight
سنگین وزن
heavyish
کمی سنگین
behave prettily
سنگین باش
heavy particle
ذره سنگین
high proof spirit
عرق سنگین
high polymer
بسپار سنگین
high interest
بهره سنگین
high dollar value
سنگین قیمت
baryon
ذره سنگین
heavy soil
خاک سنگین
clumps
ضربه سنگین
overbalanced
سنگین تر بودن از
overbalances
سنگین تر بودن از
overbalancing
سنگین تر بودن از
clog
: سنگین کردن
clogged
: سنگین کردن
gravity abutment
گرانپایه سنگین
clogs
: سنگین کردن
grand opera
اپرای سنگین
weight
سنگین کردن
heavy oil
روغن سنگین
clump
ضربه سنگین
heavy shapes
پروفیلهای سنگین
clumped
ضربه سنگین
clumping
ضربه سنگین
heavyish
سنبته سنگین
dull
کند سنگین
dulled
کند سنگین
duller
کند سنگین
dullest
کند سنگین
dulling
کند سنگین
dulls
کند سنگین
heavy-handed
سنگین دست
heavy petroleum
نفتخام سنگین
heavyweights
سنگین وزن
load
سنگین کردن
loads
سنگین کردن
heavyweights
بزرگ و سنگین
heavyweight
سنگین وزن
heavyweight
بزرگ و سنگین
to weigh heavy
سنگین بودن
fuller
سنگین کننده
ham fisted
سنگین دست
ham handed
سنگین دست
ham-fisted
سنگین دست
gravely
بطور سنگین
heavy handed
سنگین دست
tie-up
راهبندان سنگین
traffic congestion
راهبندان سنگین
dense traffic
ترافیک سنگین
hard of hearing
سنگین گوش
heavy traffic
ترافیک سنگین
be off hand with someone
<idiom>
سر سنگین بودن
laden
سنگین بار
burden
سنگین بارکردن
burdens
سنگین بارکردن
to sit heavy on the stomach
سنگین بودن
encumber
سنگین کردن
sadiron
اتوی سنگین
preponderate
سنگین تر بودن
sledgehammers
چکش سنگین
titan crane
جرثقیل سنگین
profound sleep
خواب سنگین
sledgehammer
چکش سنگین
overpoise
سنگین تر بودن از
slugfest
مسابقه سنگین
soberly
سنگین موقر
graves
موقر سنگین
overweigh
سنگین تر بودن از
sober
سنگین موقر
to pound a long
سنگین رفتن
overburdensome
زیاد سنگین
encumbering
سنگین کردن
grave
موقر سنگین
encumbers
سنگین کردن
slam
ضربت سنگین
slammed
ضربت سنگین
slamming
ضربت سنگین
slams
ضربت سنگین
encumbered
سنگین کردن
gravest
موقر سنگین
There is heavy traffic.
ترافیک سنگین است.
in the case of traffic jam
[congestion]
هنگام راهبندان سنگین
heavy machinery
ماشین الات سنگین
heavy plate
ورق فلزی سنگین
The traffic is heavy.
ترافیک سنگین است.
homely
[British E]
<adj.>
سنگین
[واژه تحقیری]
onerously
بطور سنگین یا شاق
heavy goods
محصول صنایع سنگین
heavy goods
ماشین الات سنگین
overlade
بار زیاد سنگین
overtask
کارزیاد سنگین دادن به
major pieces
سوارهای سنگین شطرنج
sidewinder
ضربت سنگین از پهلو
stowage
حمل بار سنگین
to lie heavy on one's heart
بار سنگین بر دل بودن
lop sided
یکسو سنگین یک سوسبک
lollop
سنگین راه رفتن
She has become rather off hand.
سایه اش سنگین شده
principal types of foot
فشرده کننده آب سنگین
logy
سنگین درفکر وحرکت
wain
ارابه سنگین و بزرگ
tympany
مبالغه صدای سنگین
high rate of interest
نرخ سنگین بهره
pash
سقوط برف سنگین
pavan
یکجور رقص سنگین
to impose conditions
با شرایط سنگین بارکردن
overladen
زیر بار سنگین
saraband
رقص سنگین اسپانیولی
larrup
سنگین حرکت کردن
trade-offs
سبک و سنگین کردن
lug
سنگین حرکت کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com